eitaa logo
حرکت در مه
177 دنبال‌کننده
458 عکس
78 ویدیو
61 فایل
دربارۀ داستان و زندگی
مشاهده در ایتا
دانلود
حرکت در مه
زیر گردون طبع آزادی‌نوایی برنخاست بس که پستی داشت این گنبد، صدایی برنخاست هرکه دیدیم از تعلق در طل
روز ناگزیر قیصر امین‌پور این روز‌ها که می‌گذرد، هر روز احساس می‌کنم که کسی در باد فریاد می‌زند احساس می‌کنم که مرا از عمق جاده‌های مه‌آلود یک آشنای دور صدا می‌زند آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور مثل عبور نوروز مثلِ صدای آمدنِ روز است آن روزِ ناگزیر که می‌آید روزی که عابران خمیده یک لحظه وقت داشته باشند تا سر بلند باشند و آفتاب را در آسمان ببینند روزی که این قطار قدمی در بستر موازی تکرار یک لحظه بی‌بهانه توقف کند تا چشم‌های خسته‌ی خواب‌آلود از پُشت پنجره تصویر ابر‌ها را در قاب و طرح واژگونه‌ جنگل را در آب بنگرند آن روز پرواز دست‌های صمیمی در جستوجوی دوست آغاز می‌شود روزی که روز تازهٔ پرواز روزی که نامه‌ها همه باز است روزی که جای نامه و مُهر و تمبر بالِ کبوتری را امضا کنیم و مثل نامه‌ای بفرستیم صندوق‌های پُستی آن روز آشیان کبوتر‌هاست روزی که دست خواهش، کوتاه روزی که التماس گناه است و فطرت خدا در زیر پای رهگذران پیاده‌رو بر روی روزنامه نخوابد وخواب نانِ تازه نبیند روزی که روی در ها با خط ساده‌ای بنویسند: «تنها ورود گردن کج، ممنوع!» و زانوان خستهٔ مغرور جز پیش پای عشق با خاک آشنا نشود و قصه‌های واقعی امروز خواب و خیال باشند و مثلِ قصه‌های قدمی پایان خوب داشته باشند روز وفور لبخن لبخند بی‌دریغ لبخند بی‌مضایقهٔ چشم‌ها آن روز بی‌چشمداشت بودنِ لبخند قانون مهربانی است روزی که شاعران ناچار نیستند در حجره‌های تنگ قوافی لبخند خویش را بفروشند روزی که روی قیمت احساس مثلِ لباس صحبت نمی‌کنند پروانه‌های خُشک شده، آن روز از لای برگ‌های کتاب شعر پرواز می‌کنند و خواب در دهان مسلسل‌ها خمیازه می‌کشد و کفش‌های کهنه سربازی در کنج موزه‌های قدیمی با تار عنکبوت گره می‌خورند روزی که توپ‌ها در دست کودکان از باد پُر شوند روزی که سبز، زرد نباشد گل‌ها اجازه داشته باشند هر جا که دوست داشته باشند بشکفند دل‌ها اجازه داشته باشند هر جا نیاز داشته باشند بشکنند آیینه حق نداشته باشد با چشم‌ها دروغ بگوید دیوار حق نداشته باشد بی‌پنجره بروید آن روز دیوار باغ و مدرسه کوتاه است تنها پرچینی از خیال در دوردست حاشیهٔ باغ می‌کشند که می‌توان به سادگی از روی آن پرید روز طلوع خورشید از جیب کودکان دبستانی روزی که باغ سبز البفا روزی که مشق آب، عمومی است دریا و آفتاب در انحصار چشم کسی نیست روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد روزی که آرزوی چنین روزی نباشد محتاج استعاره نباشد ای روز‌های خوب که در راهید! ای جاده‌های گمشده در مه! ای روز‌های سخت ادامه! ای پُشت لحظه‌ها به در آیید! ای روز آفتابی ای مثل چشم‌های خدا آبی! ای روز آمدن! ای مثلِ روز، آمدنت روشن! این روز‌ها که می‌گذرد، هر روز در انتظار آمدنت هستم! اما با من بگو که آیا، من نیز در روزگار آمدنت هستم ؟
حرکت در مه
روز ناگزیر قیصر امین‌پور این روز‌ها که می‌گذرد، هر روز احساس می‌کنم که کسی در باد فریاد می‌زند اح
کسی به فکر گل‌ها نیست کسی به فکر ماهی‌ها نیست کسی نمی‌خواهد باورکند که باغچه دارد می‌میرد که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می‌شود و حس باغچه انگار چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده‌ست حیاط خانه ما تنهاست حیاط خانه ی ما در انتظار بارش یک ابر ناشناس خمیازه می‌کشد و حوض خانه‌ی ما خالی است ستاره.های کوچک بی تجربه از ارتفاع درختان به خاک می‌افتد و از میان پنجره‌های پریده رنگ خانه‌ی ماهی‌ها شب‌ها صدای سرفه می‌آید حیاط خانه‌ی ما تنهاست پدر می‌گوید از من گذشته ست از من گذشته ست من بار خود را بردم و کار خود را کردم و در اتاقش از صبح تا غروب یا شاهنامه می‌خواند یا ناسخ التواریخ پدر به مادر می‌گوید لعنت به هر چه ماهی و هر چه مرغ وقتی که من بمیرم دیگر چه فرق می‌کند که باغچه باشد یا باغچه نباشد برای من حقوق تقاعد کافی‌ست مادر تمام زندگیش سجاده‌ایست گسترده درآستان وحشت دوزخ مادر همیشه در ته هر چیزی دنبال جای پای معصیتی می‌گردد و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه آلوده کرده است مادر تمام روز دعا می‌خواند مادر گناهکار طبیعی‌ست و فوت می‌کند به تمام گل‌ها و فوت می‌کند به تمام ماهی‌ها و فوت می‌کند به خودش مادر در انتظار ظهور است و بخششی که نازل خواهد شد برادرم به باغچه می‌گوید قبرستان برادرم به اغتشاش علف‌ها می‌خندد و از جنازه‌ی ماهی‌ها که زیر پوست بیمار آب به ذره‌های فاسد تبدیل می‌شوند شماره بر می‌دارد برادرم به فلسفه معتاد است برادرم شفای باغچه را در انهدام باغچه می‌داند او مست می‌کند و مشت می‌زند به در و دیوار و سعی می‌کند که بگوید بسیار دردمند و خسته و مایوس است او ناامیدیش را هم مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش همراه خود به کوچه و بازار می‌برد و ناامیدیش آن قدر کوچک است که هر شب در ازدحام میکده گم می.شود و خواهرم که دوست گلها بود و حرف‌های ساده‌ی قلبش را وقتی که مادر او را می‌زد به جمع مهربان و ساکت آنها می‌برد و گاه گاه خانواده‌ی ماهی‌ها را به آفتاب و شیرینی مهمان می‌کرد ... او خانه‌اش در آن سوی شهر است او در میان خانه مصنوعیش با ماهیان قرمز مصنوعیش و در پناه عشق همسر مصنوعیش و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی آوازهای مصنوعی می‌خواند و بچه‌های طبیعی می‌سازد او هر وقت که به دیدن ما می‌آید و گوشه‌های دامنش از فقر باغچه آلوده می‌شود حمام ادکلن می‌گیرد او هر وقت که به دیدن ما می‌آید آبستن است حیاط خانه ما تنهاست حیاط خانه ما تنهاست تمام روز از پشت در صدای تکه تکه شدن می‌آید و منفجر شدن همسایه‌های ما همه در خاک باغچه‌هاشان به جای گل خمپاره و مسلسل می‌کارند همسایه‌های ما همه بر روی حوض‌های کاشیشان سر پوش می‌گذارند و حوض‌های کاشی بی‌آنکه خود بخواهند انبارهای مخفی باروتند و بچه های کوچه‌ی ما کیف‌های مدرسه‌شان را از بمب‌های کوچک پر کرده‌اند حیاط خانه ما گیج است من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می‌ترسم من از تصور بیهودگی این همه دست و از تجسم بیگانگی این همه صورت می‌ترسم من مثل دانش‌آموزی که درس هندسه‌اش را دیوانه‌وار دوست می‌دارد تنها هستم و فکر می‌کنم که باغچه را می‌شود به بیمارستان برد من فکر می‌کنم ... من فکر می‌کنم ... من فکر می‌کنم ... و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است و ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می‌شود فروغ فرخزاد
✳️ مهندس آلمانی چه می‌داند دست باوضو یعنی چه؟ مهندس و کارگر آلمانی چه می‌داند هیئت امام حسین و بیمهٔ ابوالفضل و بیمهٔ جون و دست باوضو یعنی چه. ماشین‌هام را صفر می‌فرستم پیش درویش‌مکانیک، تا پیچشان را باز کند و دوباره با وضو ببندد، با نفس حقش سفت کند پیچ‌ها را از سر... از کارخانه آلمانی‌اش بپرسی هیچ خاصیتی ندارد این ‌کار، اما وسط جاده و بیابان، بچه‌های گاراژ قیدار خاصیتش را بخواهند یا نخواهند، می‌فهمند... اتول هم باید موتورش صدای «هو یا علی مدد» بدهد و چرخش به عشق بچرخد... گرفتی؟ (چاپ دوازدهم،‌ تهران: نشر افق، ۱۳۹۵) صفحه ۴۲.
بریتانیا و حذف آرام زبان فارسی از حافظه هند زبان فارسی از قرن دوازدهم میلادی (قرن پنجم هجری قمری) به یکی از مهم‌ترین زبان‌های تولید اندیشه و ادبیات در شمال شبه‌قاره هند بدل شد. این زبان در قرن شانزدهم میلادی، با حمایت امپراتوری مغولان گورکانی، چنان جایگاهی یافت که تصدی مناصب اداری و دیوانی بدون تسلط بر فارسی عملاً ناممکن بود. با آغاز سلطه استعمار بریتانیا بر شبه‌قاره، فارسی تا حدود یک قرن همچنان زبان رسمی اداره و ارتباطات سیاسی باقی ماند. با این حال، از اوایل قرن نوزدهم، سیاستی تدریجی اما هدفمند برای حذف فارسی در پیش گرفته شد. نقطه عطف این روند، تصویب قانون آموزش زبان انگلیسی و جایگزینی مکاتبات اداری به زبان انگلیسی در سال ۱۸۳۵ بود؛ تصمیمی که فارسی را به‌عنوان زبانی «بیگانه» و نامرتبط با هویت هندی به حاشیه راند. جالب آنکه یکی از استدلال‌های مدیران استعماری برای این حذف، فقدان «پشتوانه مذهبی جدی» برای زبان فارسی عنوان می‌شد. با وجود این سیاست‌ها، حتی تا قرن نوزدهم، آموزش زبان فارسی همچنان گران‌ترین و معتبرترین دوره آموزشی در شمال هند محسوب می‌شد. استقبال اشراف و نخبگان از آموزش فارسی، علی‌رغم حذف رسمی آن، دلایل متعددی داشت: نخست آنکه بسیاری از خانواده‌های صاحب‌نفوذ، فرزندان خود را به‌جای مدارس دولتی استعمار، به مدارس محلی فارسی‌زبان می‌فرستادند، زیرا تسلط بر فارسی را نشانه فرهیختگی و منزلت فرهنگی می‌دانستند. دوم، فارسی به‌عنوان زبانی پیونددهنده نسل جدید با میراث تاریخی و تمدنی هند تلقی می‌شد. سوم، بسیاری از ایالت‌های نیمه‌خودمختار و زمین‌داران بزرگ تا اواخر قرن نوزدهم همچنان از فارسی در امور اداری استفاده می‌کردند و آشنایی با این زبان، امکان اشتغال در این ساختارها را فراهم می‌ساخت. و چهارم، برخلاف مدارس عربی و سانسکریت که عمدتاً بر آموزش‌های مذهبی تمرکز داشتند، مدارس فارسی به‌عنوان نهادهایی شناخته می‌شدند که مهارت‌های اقتصادی، دیوانی و اداری را آموزش می‌دادند و مسیر ورود به ساختار قدرت را هموار می‌کرد. آنچه باید آن را پروژه حافظه‌زدایی از این منطقه نامید، روندی بلند‌مدت است، که با نفوذ بریتانیا و ناکارآمدی دولت‌های استبدادی در این منطقه آغاز شد و اینک آخرین پرده نمایش آن در حال اجراست به دیدن بیا. @BooF60
سر کوه بلند سر کوه بلند آمد سحر باد ز توفانی که می‌آمد خبر داد درخت و سبزه لرزیدند و لاله به خاک افتاد و مرغ از چهچهه افتاد سر کوه بلند ابر است و باران زمین غرق گل و سبزهٔ بهاران گل و سبزهٔ بهاران خاک و خشت است برای آن که دور افتد ز یاران سر کوه بلند آهوی خسته شکسته دست و پا، غمگین نشسته شکست دست و پا درد است، اما نه چون درد دلش کز غم شکسته سر کوه بلند افتان و خیزان چکان خونش از دهان زخم و ریزان نمی‌گوید پلنگ پیر مغرور که پیروزید از ره، یا گریزان سر کوه بلند آمد عقابی نه هیچش ناله‌ای، نه پیچ و تابی نشست و سر به سنگی هشت و جان داد غروبی بود و غمگین آفتابی سر کوه بلند از ابر و مهتاب گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب اگر خوابند اگر بیدار، گویند که هستی سایهٔ ابر است، دریاب سر کوه بلند آمد حبیبم بهاران بود و دنیا سبز و خرم در آن لحظه که بوسیدم لبش را نسیم و لاله رقصیدند با هم مهدی اخوان ثالث
حرکت در مه
سر کوه بلند سر کوه بلند آمد سحر باد ز توفانی که می‌آمد خبر داد درخت و سبزه لرزیدند و لاله به خاک اف
بعضی روایت‌ها با شخصیت یا اشیا شکل می‌گیرند و بعضی‌ها با زمان و بعضی‌ها با مکان. این روایت، روایتِ مکان است.
2019-08-26_05-38-29_154_filename_10.mp3
زمان: حجم: 4.8M
بشنوید «سر کوه بلند» را با صدای خود شاعر.
در آستانۀ سوگ در نوشته‌ی علی زمانیان 《⚫️ و پدر، رفت. ما همه، مسافرانیم نشسته به انتظار یکی هنوز گیت پذیرشش باز نشده دیگری در حال پذیرش سومی کارت پرواز در دست منتظر است و چهارمی، رفته است ما همه مسافرانیم مقصد یکی است با این تفاوت که ساعت پروازمان معلوم نيست بر بالین پدر که نفس‌هایش به شماره افتاده بود لحظه‌ای هوشیار و ساعت‌ها ناهشیار، به سفر فکر می‌کردم پریشانم و او نمی‌بیند می‌گویم و او نمی‌شنود نگران نباش پدر ما هم می‌آییم ما همه، مسافران همان مقصدیم تو زودتر و من کمی دیرتر ما همه مسافریم چهارشنبه‌ سوم دی ۱۴۰۴》 منبع، کانال خرد منتقد (علی زمانیان) "اینجا". کانال بازنگری https://t.me/baznegari/1673
حرکت در مه
در آستانۀ سوگ در نوشته‌ی علی زمانیان 《⚫️ و پدر، رفت. ما همه، مسافرانیم نشسته به انتظار یکی هنوز گی
صدایت از تلفن می رسد؛ فقط گوشم تو حرف می زنی و جرعه جرعه می نوشم تو حرف می زنی و داغ داغ داغم من تو نیستی که ببینی چقدر می جوشم به من از آن طرف خط چقدر نزدیکی سلام می کنی و می پری در آغوشم سلام سرد شده روزگار من، گل من! برای من نگران نیستی چه می پوشم؟ چگونه ای؟ چه عجب شد که یاد من کردی؟ منی که بیشتر از مرده ها فراموشم صدا صدای تو بود این، خود خود تو هنوز نکرده باور اما اتاق خاموشم. عباس چشامی
زمین زلزله جای بازی سیاسی نیست. این یعنی ستاد بحران جای هیچ عنصر سیاسی نیست. بارها این موضوع را همه‌گان نوشته‌اند و باز هم رسانه‌ها بی‌توجه‌ند... اصول‌گرایی که با زلزله، روحانی را می‌زند، نمی‌فهمد که در اصل کل نظام را می‌زند و بی‌اعتمادی بیش از روحانی، انقلاب اسلامی را ملکوک می‌کند و اصلاح‌طلبی که با زلزله احمدی‌نژاد را می‌زند نمی‌فهمد که هر اشتباه محاسباتی‌ش به تقویت او کمک می‌کند! -رضا امیرخانی_