eitaa logo
حرکت در مه
184 دنبال‌کننده
455 عکس
78 ویدیو
59 فایل
دربارۀ داستان و زندگی
مشاهده در ایتا
دانلود
دو افسونگرِ بزرگ! دو افسونگرِ بزرگِ زبان و ادبیات فارسی، یکی فردوسی و دیگری مولانا را می‌توان با یکدیگر سنجید و به رغم تفاوت‌های آشکاری که میان سروده‌های‌شان یعنی شاهنامه و مثنوی وجود دارد، وجوهِ مشترکی بین جهانِ متن و جهانِ رویاها و روایتِ‌های آنها یافت. همان‌گونه که نابوکف، منتقد ادبی برجسته روس، اشاره می‌کند، هر نویسنده‌ای را می‌توان از سه منظر دید و مورد سنجش قرار داد: می‌توان او را داستان‌گو دید، آموزگار دید، و افسونگر دید. یک نویسندهٔ بزرگ، ترکیبی از این سه است_ داستان‌گو، آموزگار، افسونگر_ اما در نهایت این افسونگرِ درون اوست که دست بالا را پیدا می‌کند و او را به نویسندهٔ درجهٔ یک بدل می‌کند. ما برای سرگرم شدن، برای ساده‌ترین نوع تهییج ذهنی، برای مشارکت هیجانی، برای لذت سفر در منطقه‌ای دورافتاده در زمان و مکان، به سراغ داستان‌گو می‌رویم. ذهنی که اندکی متفاوت است و لزوماً هم در سطحی بالاتر نیست در نویسنده به دنبال آموزگار می‌گردد. ترتیب آن از پایین به بالا می‌شود مبلّغ، معلّمِ اخلاق، پیامبر. ... و بالاخره و مهم‌تر از همه نویسندهٔ بزرگ همیشه افسونگری بزرگ است، و اینجا، وقتی که می‌کوشیم جادوی فردی این نابغه را درک کنیم و سبک و تصویرسازی و الگوهای رمان یا شعر او را بررسی کنیم، اینجاست که به بخش واقعا هیجان‌انگیز می‌رسیم. این سه وجه یک نویسندهٔ بزرگ_ جادو، داستان، درس_ این قابلیت را دارند که درهم آمیزند، در تلألو یکپارچه و یگانه‌ای جلوه‌گر شوند، زیرا جادوی هنر شاید در خودِ استخوان‌های داستان، در مغز تفکر باشد." ( درباره مسخ: ولادیمیر نابوکف، ترجمه فرزانه طاهری، نشر نیلوفر، ص ۸۸) اگر بخواهیم به شاهکارها و آثار ادبی گذشته‌مان از این منظر بنگریم، به گمانم دو شاعر و نویسنده را می‌توان با دلیری نام برد که در حد نظرگیری برخوردار از این سه ویژگی هستند و از این حیث در صدر شاعران و گویندگان پارسی‌گو قرار می‌گیرند: یکی فردوسی و آن دیگری هم مولانا. چه فردوسی و چه مولانا، در هنر روایت‌گری و داستان‌گویی و قصه‌پردازی سرآمد سخنورانِ ادوار گذشته ادب پارسی به شمار می‌آیند. افزون بر این، هر دوی آنها آموزگاران بزرگ ارزش‌های معنوی و اخلاقی و فضیلت‌های والای انسانی‌اند. آموزگارانی نه صرفاً در مرتبت مبلغان و یا معلمان اخلاق، بلکه آموزگارانی در منزلت و جایگاه پیامبران، که کلام‌شان همچون کلامی قدسی، رنگ و آوا و طعم و طنینی افسونگرانه دارد. حمیدرضا توکلی، در کتاب تحسین‌برانگیر "از اشارت‌های دریا (بوطیقای روایت در مثنوی)» با ژرف‌نگری و باریک‌بینی خاص خود، هنر قصه‌پردازی و روایت‌گری مولانا را از نظرگاهی تازه به تفصیل مورد بحث و بررسی قرار داده است. او می‌نویسد: "کلّیت غریب مثنوی بیش‌تر از هر چیز در شیوه خاص روایی متن نمایان می‌شود. حضورِ پُررنگ و خلّاق راوی و دگردیسی پیاپی زاویه دیدها و آمیزش غریب راوی با قصه و هم‌زبان شدن با شخصیت‌ها، گریختن از قصّه و بازآمدن به قصّه، سیلان شگفتی‌آفرین و شتابان تداعی‌ها؛ همه و همه، متنی آفریده است سرشار از گونه‌گون‌ترین شگردهای روایت قصّه و چهره‌نمایی راوی و پیوند یافتن راوی با قصّه و مخاطب. از این گذشته، قصه‌های مثنوی شامل طیف گسترده‌ای از انواع قصّه در فرهنگ ماست؛ از قصّه‌های قرآنی تا مستهجن‌ترین حکایت‌ها‌. از نظر بُن‌مایه در مفهوم وسیع آن نیز گنجینه‌ای از متنوع‌ترین و غنی‌ترین بُن‌مایه‌های میراثِ داستانیِ فرهنگ ما در این کتاب گرد آمده که گویا تنها در متون انگشت‌شمارِ دیگری مانند شاهنامه به این گسترش و گونه‌گونی یافتنی است... توضیح این نکته ضرورت دارد که در چشم اندازی دیگر از گستره فرهنگ پهناور ایران یعنی؛ دوران پیش از اسلام، شاهنامه در موقعیتی هم‌ارز مثنوی جای دارد. شاهنامه جامعِ اَشکال روایی از اسطوره تا تاریخ است؛ از حماسه و قصه‌های عاشقانه تا روایت‌های عیاری و... با متنوع‌ترین شخصیت‌ها، بُن‌مایه‌ها و فضاها. در حقیقت، بررسی شاهنامه و مثنوی تا حدود زیادی، بررسی مجموعهٔ میراثِ اسالیبِ روایی ما است." ( از اشارت های دریا، حمید رضا توکلی، نشر مروارید، صص ۴۱، ۴۳) @irajrezaie
اون روزا...۲۳ تا نوجوان رزمنده،بین ۱۳ تا ۱۷ سال...جلوی صدام ایستادن،بی‌هیچ ترس و دلهره‌ای. اما امروز چی؟بازم رسیدیم به ۲۳ نفر!اما این بار نه توی خط مقدم جنگ...توی صف اول قفل‌کردن منابع بانکی! چه روزگاری اسماعیل، چه روزگاری انگار هزار سال گذشته و همه چیز خواب بوده…
حرکت در مه
https://www.aparat.com/v/fde988i
کی دوست دارد درباره نادر ابراهیمی بیش‌تر فکر کند؟
🔵 وقتی که قاعده حکم می‌کند ... ✍🏻 محمد خیرآبادی **متن خلاصه شده: در این چند هفته، چند بار درست وسط زندگی عادی اشک‌ ریختم؛ موقع تماشای تلویزیون، پشت تلفن، وسط گپ زدن با دوستی در تلگرام یا واتساپ، پشت فرمان ماشین، وسط یک گفت‌وگوی جدی... دست خودم نبود... و اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم اشک‌هایم را دوست داشتم... با این حال از خودم پرسیدم و می‌پرسم، در دنیای واقع، بر روی زمین، از این اشک و از این احساسات چه سود؟... چند بار سعی کردم برگردم و در جزئیات دقت کنم، به اصطلاح ویدیوچک کنم، فیلم را توی ذهنم عقب و جلو ببرم تا بفهمم اصلاً من سر چه ماجرایی و دقیقاً چرا به گریه افتادم؟ راستش به دو چیز بیشتر نرسیدم. یکی «مرگ» عزیز و دیگری نام «وطن». انگار در گریه‌هایم معنایی یافتم که نشان می‌دادند اشک‌هایم قدر و قیمتی دارند و خود را به بهای ارزان نفروخته‌اند. احساس کردم اشک‌هایم بی‌معنا و بیهوده نیستند. من هیچ وقت با مرگ مواجهه مستقیم نداشتم. نه مرگ کسی را از نزدیک دیده بودم، نه با خون و بیمارستان و قبرستان چندان میانه‌ای داشتم. به معنای واقعی کلمه تجلی این ضرب‌المثل بودم که "مرگ برای همسایه است". تا اینکه چند سال پیش در فاصله کمتر از یک سال دایی و پدرم را از دست دادم. این دو فقدان، اساساً مرگ را از بیرون به درون من آورد و من را همنشینش کرد. دیگر مرگ برای من یک پیشامد احتمالی نیست، یک ضرورت حتمی است... مرگ می‌تواند همه چیز را، همه رویاها و آرمان‌ها و شادی‌ها و دلخوشی‌ها و شیرینی‌های زندگی را، کم‌رنگ یا حتی بی‌رنگ کند... نگاه نکنید به چهره آن‌هایی که داغ فرزند دیده‌اند و باز سر پا هستند، می‌خورند و می‌خوابند و کار می‌کنند. من و شما ممکن است تغییر معنا و رنگ و روی زندگی را در نگاه آدم‌ها، در دل آن‌ها و در جان‌شان نبینیم. و جنگ درست روی «مرگ عزیزان» و ویرانی «وطن» دست می‌گذارد. همین عزیزان گوشت و پوست و خون‌دار و همین وطن موجود و انضمامی و روی زمین... شاید کار کسانی که در مذمت جنگ و در ستایش صلح مرثیه‌سرایی می‌کنند شبیه به کار کسانی باشد که در کنار قطار در حال حرکت می‌دوند و فریاد می‌زنند: "بایست! بایست!". درحالیکه تاریخ نشان داده ارابه جنگ همیشه برای حرکتش راه و توجیه پیدا می‌کند و بسیاری با آن همراه می‌شوند... دیوید ثورو، نویسنده کتاب معروف والدن، ۲۰۰ سال پیش (حدود سال ۱۸۴۶) در اعتراض به حمله آمریکا به مکزیک، از پرداخت مالیات امتناع کرد. این کار او، جنگ را متوقف نکرد، اما هنوز الهام‌بخش جنبش‌های مدنی ضدجنگ است. در واقع احتمال اینکه ایستادگی و مبارزه ما، سخن‌ها و موضع‌گیری‌های اخلاقی ما، بتواند جنگ و جنایت را متوقف کند بسیار بسیار کم است، اما این ما را از چنین تلاش‌‌هایی برای ایجاد پیوند با اخلاق‌مداران و صلح‌طلبان معاف نمی‌کند... جنگ قاعده تاریخ است و صلح استثنا، ولی می‌شود و باید به قاعده تن نداد. همانطور که مرگ حق است و قاعده، همه می‌میرند دیر یا زود، اما می‌توان و باید در ستایش زندگی سخن گفت. ظلم هم قاعده تاریخ است و جسم مظلومان همیشه زیر دست و پای ظالمان نابود شده، اما باز هم هستند کسانی که می‌گویند می‌توان و باید به ظلم تن نداد. 👇برای مشاهده متن کامل روی INSTANT VIEW کلیک کنید 👇 🔰http://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/235777 دنباله کار خویش
. هنر قصه‌گویی رو به زوال نهاده است و اشاعه اطلاعات سهمی قطعی در این وضع داشته است. هر صبح هزاران خبر از سراسر زمین به گوش ما می‌رسد و با این حال داستان‌هایی که به خواندن بیارزند انگشت شمارند... اطلاعات آن ارزشی که در لحظه تازگی خویش داراست حفظ نمی‌کند و فقط در آن لحظه زنده است و ناچار باید تماماً خود را در آن لحظه واگذارد. اما قصه از لونی دیگر است و خود را نمی‌فروشد. قصه نیروی خود را حفظ و متمرکز می‌کند. حتی پس از گذشت زمانی دراز از پس سال‌ها و قرن‌ها قادر است آن را بروز دهد... هدف قصه‌گویی برخلاف اطلاعات یا گزارش، انتقال جوهره ناب چیزها و رویدادها نیست. بلکه قصه‌گویی چیزی را در زندگی قصه‌گو و شنونده غرقه می‌سازد به طوری که هر بار بتوان آن را بیرون کشید. قصه گویی بر خلاف اطلاعات کارش انتقال تجربیات روزمره نیست بلکه کارکردش انباشت تجربه است... حافظه و خاطره خالق زنجیره‌ای از سنت در شکل قصه است که رویدادی را از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌کند. این شکل آغازگر آن بافته‌ای است که در نهایت از پیوند میان همه قصه‌ها حاصل می‌آید. ✍️ والتر بنیامین 📃 قصه گو؛ تاملی در آثار نیکلای لسکوف
شرح غم. ———- بهاران رفت و تابستانش از پی جانگداز آمد توانفرسای و هستی سوز و آتشبار باز آمد گلستان‌را نه برگی تر،چمنها فرش خاکستر درختان‌را نه‌برگ‌و بر که‌گرما جانگداز آمد نه آبی چشمه‌ساران را،نمی نه جویباران را نه غلطان آب در رودی، نه ابری چاره‌ساز آمد خطایی کرده‌ایم آیا، گناهی سر زده از ما چراایران ما را تشنه کامی‌ها فراز آمد خدایا رحمتی ما بندهٔ در- مانده‌ات هستیم که بر لطف تو ما را باز هم روی نیاز آمد ز واعظ‌خواستم‌تا با توگوید قصهٔ ما را نگفت اماکه اینک روزگارش کارساز آمد چه غم او را اگر هم بنگرد آلام مردم را چراچون سفره‌اش‌شیرین و چرب و دلنواز آمد ببین‌خود بندگانت را یکی در ناز و در نعمت هزاران دگر را زندگی پرسوز و ساز آمد نمی‌دانم غزل پرداختم یا درد دل گفتم که در آن شرح غم بار دگر دور و دراز آمد. درودبرشما. ف. وحیدا.
⚡️سرگذشت میلادی که حذف شد ✍مهدی مسائلی در گذشته‌ای نه چندان دور- یعنی همین چند سال پیش-  صدا و سیمای جمهوری اسلامی در هفتم صفر، میلاد امام موسی کاظم(ع) را تبریک می‌گفت و میز مجری‌های اخبار نیز با گل‌های ولادت تزئین می‌شد. ولی چندی سالی است که از این میلاد نشانه‌ای نمی‌توان یافت و برنامه‌های سوگواری جای آن را پر کرده است. توضیح بیشتر این‌که: میلاد امام موسی کاظم(ع) در کتاب‌های تاریخی و فقهی و مناقبی شیعه (همچون اعلام الوری شیخ طبرسی، الدروس شهیداول، مناقب ابن شهرآشوب، روضة الواعظین و...) در هفتم صفر ثبت شده است و هیچ تاریخ مشخص دیگری برای آن نقل نشده است. اما بعضی نمی‌پسندند که در امتداد عزاداری ماه محرم و صفر خللی وارد شود و در ماه صفر یک روز مناسبتی شاد داشته باشد. از طرفی دیگر اگرچه بیشتر منابع شیعی انتهای ماه صفر را به عنوان شهادت امام حسن(ع) بیان کرده‌اند ولی دغدغه برگزاری سوگواری اختصاصی برای ایشان در یک روز، موجب شد تا میلادزدایی از  روز هفتم صفر بپردازند و قول شهادت امام حسن(ع) در این روز را برجسته کنند‌. از این رو چند سالی است با میلاد امام کاظم(ع) در این روز مخالفت شده و با جعل تاریخی در ماه ذی‌الحجه برای میلاد امام، مناسبت میلاد امام در هفتم صفر از تقویم‌ها حذف و تقریبا به فراموشی سپرده شده است. جعل میلاد برای امام در ماه ذی‌الحجه نیز بدین صورت انجام گرفت که چون در بعضی منابع بیان شده بود که امام موسی کاظم(ع) در سرزمین ابواء، مکانی میان مکه و مدینه، به دنیا آمده‌اند، بدون هیچ مدرکی مدعی شدند که امام صادق(ع) پس از حج بدون درنگ از مکه خارج شده و به سمت مدینه حرکت کردند. آن‌گونه که در همان ماه‌ذی‌الحجه به ابواء رسیدند و امام موسی(ع) در آنجا به دنیا آمده‌اند. این احتمال را نیز در نظر نگرفتند که امام بعد از حج مدتی در مکه اقامت داشتند. بر مبنای این ادعای ذوقی، تخمین زدن برای تعیین میلاد امام موسی کاظم(ع) آغاز شد. اولین بار در سال‌های گذشته تاریخ ۱۵ ذی‌حجه برای میلاد آن حضرت تعیین شد و آن را در بعضی از تقویم‌ها ثبت کردند. با این حال، این روز به مذاق بعضی خوش نیامد و آنها روز ۲۰ ذی‌الحجه را بدون هیچ روش تحقیقی و کاملاً بر مبنای ذوق شخصی به عنوان روز میلاد امام موسی کاظم (ع) مشخص کردند. (احتمالا چون هم عددش رُند بود و هم نزدیک به ماه‌ محرم نبود و همچنین تعجیل زیاد برای خروج امام صادق(ع) از مکه وجه خوبی نداشت.) سپس این تاریخ ولادت به کمک اپلیکیشن‌های تلفن همراه همچون بادصبا رسماً به جامعه شیعه معرفی و ابلاغ شد. به نظر می‌رسد در سال‌های اخیر در کنار مناسک‌سازی، ایام‌سازی نیز رونق خاصی پیدا کرده است و روزهای میلاد و مصیبت فراوانی برای شیعه ساخته می‌شود. در این مسیر عده‌ای نیز با رنگ و لعاب تحقیق هر امر تاریخی را که تمایل دارند، کوچک یا بزرگ می‌کنند. بعضی از این مناسبت‌ها مورد قبول مسئولین فرهنگی کشور  نیز واقع می‌شود و مدیران فرهنگی برای دور ساختن فشارها و جنجال‌سازی‌های مذهبی، به تبلیغ عمومی آن رسمیت بخشیده‌اند. ....... @azadpajooh
ظنّ رجال به نظر شما آیا می‌توان زندگی زیستهٔ یک نفر را در دروان حیاتش با یک جمله تعریف کرد؟ مثلا با جملات زیر: - «او فردی خوب بود» - «بسیار دروغ می‌گفت» - «فاسد العقیده بود» آیا لزوما چون فردی خوب بوده تمام کارها و حرفهایی که زده مورد تأیید بوده؟ آیا چون بسیار دروغ می‌گفته، هیچ حرف راستی در زندگی‌اش نزده؟ براساس کدام ملاک و معیار فاسد العقیده بوده؟ از نظر ما؟ یا از نظر خدا؟ آیا اصولاً اجازه داریم انسانها را قضاوت کنیم؟ با فرض صحت حرف شما، آیا جای توبه‌ای برای انسانها لحاظ کرده‌ایم؟ از کجا می توان فهمید اگه صحبتی از کسی نقل شده است مربوط به قبل از توبهٔ اوست یا بعد از آن؟ آیا نمی‌شود کسی شب گناهکار باشد و به قول آقایان فاسد العقیده باشد و صبح توبه کرده باشد و صحیح العقیده باشد؟ در طول تاریخ طلحه‌ها و زبیرهایی را داشتیم که از بیعت با ابوبکر سرباز زدند و در جایی دیگر جنگ جمل را بر علیه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) به راه انداختند. حر بن یزید ریاحی‌هایی داشتیم که راه بر امام بستند و در رکاب امام شهید شدند. آیا می‌توانیم به دقت بگوییم که این صحبتی که از آنها صادر شده مربوط به کدام زمان است؟ آن کسانی که به خود اجازه می‌دادند تا در مورد دیگران قضاوت کنند و زندگی افراد را به سلیقهٔ خود با یک کلمه یا جمله بیان کنند، اکنون مشخص شده است که کتابهایشان سراسر تنقیص و تحریف و جعل بوده و حتی درخصوص شیعه اثنی عشری بودنشان، شک و شبهه فراوان... هم اکنون، در همین زمانه، هم میبینیم افرادی را که تارک‌الصلات و مشروب‌خوار هستند ولی حرف صحیح و درست می‌زنند و میبینیم افرادی به ظاهر صالح و متدین و جای سجده بر پیشانی و در لباس به اصطلاح روحانی که حرف‌‌های کفرآمیز می‌زنند و بر جای امام معصوم نشسته‌اند و دروغ بر خدا و ائمه می‌بندند... آیا نمی‌توان این موضوع را به این ۱۴۰۰ سال گذشته تعمیم داد؟ مخلص کلام آن است که لزوماً انسان خوب یا بد بودن -با هر معیار و ملاکی- دلیلی بر درست یا غلط بودن تمام حرف‌ها، گفتار و کردار ایشان نیست. این همه روایات در این خصوص داریم. از جمله: - خذ الحكمة ممن أتاك بها و انظر إلى ما قال و لا تنظر إلى من قال. - قد يقول الحكمة غير الحكيم. - الحكمة ضالة كل مؤمن فخذوها و لو من أفواه المنافقين. - قال المسيح (علیه‌السلام) : خذوا الحق من أهل الباطل، و لا تأخذوا الباطل من أهل الحق، كونوا نقاد الكلام حال بیایید حالت حدی را نگاه کنیم: به عقیدهٔ اکثر مخاطبان این کانال، بدترین موجود روی زمین یا به عبارتی یکی از بدترین موجودات روی زمین ابلیس است. آیا چون شیطان موجود بدی است پس هر چه شیطان بگوید اشتباه است؟ به آیات قرآن نگاه بیندازیم: - وَقالَ الشَّيطانُ لَمّا قُضِيَ الأَمرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُم وَعدَ الحَقِّ وَوَعَدتُكُم فَأَخلَفتُكُم وَما كانَ لِيَ عَلَيكُم مِن سُلطانٍ إِلّا أَن دَعَوتُكُم فَاستَجَبتُم لي... (ابراهیم/۲۲) آیا چون به صرف اینکه این کلام از شیطان صادر شده است می‌توان گفت اشتباه است؟ جملهٔ «انَّ اللَّهَ وَعَدَكُم وَعدَ الحَقِّ وَوَعَدتُكُم فَأَخلَفتُكُم» جملهٔ صحیح و درستی است که از زبان شیطان گفته شده است. - ... وَقالَ إِنّي بَريءٌ مِنكُم إِنّي أَرىٰ ما لا تَرَونَ إِنّي أَخافُ اللَّهَ وَاللَّهُ شَديدُ العِقابِ (انفال/۴۸) در این آیه هم شیطان اذعان می‌کند که از خدا می‌ترسد و خداوند شدید العقاب است. - قال ... خَلَقتَني مِن نارٍ وَخَلَقتَهُ مِن طينٍ (اعراف/۱۲) در این آیه هم به درستی می‌‌گوید که مرا از نار خلق کردی و او را از طین از این دست آیات بسیار است. پس حتی شیطان هم حرف درست و صحیح می‌زند. آیا شما در طول تاریخ ندیدید که چقدر تحریف و جعل عمدی در روایات صورت گرفته است سپس از خود سؤال نپرسیدید که چطور امکان دارد کسی بتواند متن یک روایت را جعل کند و سلسله راویان را نتواند؟ به عنوان نمونه به این پست مراجعه کنید و ببینید. از لحاظ منطقی هم این موضوع جزو مغالطه‌های منشاء (Genetic Fallacy) است که باید ازش پرهیز کرد ولی گویا بزرگواران از منطق و ریاضی فقط محاسبهٔ خمس و زکات را خوب یاد گرفته‌اند. حسن ختام کلام نگارنده این است که اگر روایتی را توانستی بدون درنظر گرفتن سلسله راویان و صرفاً با عبارت «قال الشیطان لعنت الله علیه» بپذیری، پذیرفتی وگرنه سلسله راویان، دردی از ما و شما دوا نکرده که هیچ بر مشکلاتمان نیز افزوده... بازفرست از کانال نجبا فی تلغرام
▫️به سبکِ کازانتزاکیس نیکوس کازانتزاکیس، نویسندهٔ زوربای یونانی، به گفتهٔ خود، سرشتی شرقی داشت. تا حدی که روحش را مثل مسلمان نمازگزاری می‌دید که رو به شرق نماز می‌خواند. از کسانی بود که معتقدند جهان اگر بر مدار اندیشهٔ شرقی می‌چرخید جای بهتری بود برای زیستن! همین خصلت و اعتقاد او هم سبب شده بود تا نگاه ویژه‌ای به کار نویسندگی‌ داشته باشد، نگاهی که می‌تواند نکته‌آموزِ و الهام‌بخش کسانی باشد که دستی در کار نوشتن‌ خلّاق دارند. کازانتزاکیس، در کنار سفرهای متعدد و طولانی، ریاضت‌های جسمانی و انزوا و عزلت به شیوهٔ راهبان را بنای اصلی کارش می‌دانست؛ برای آنکه بتواند قلم در دست بگیرد و سعادتش را آواز سر دهد. نامه‌های خالق زوربا را که می‌خوانیم به سخت‌گیری‌های حیرت‌انگیزی می‌رسیم که او در حق خویش روا می‌داشته تا به جسم بیاموزد که پیرو نیازهای روح باشد. تا از این طریق به خلوص و وضوح و شفافیتی دست یابد که در نگاه او لازمهٔ خلق آثارش بود. آثاری که همه آنها، چنانکه خود نیز در ضمن یکی از نامه‌هایش تصریح کرده، ماهیتی اعترافی دارند. گویی که وی آماده بود برای رسیدن به خلوص دلخواهش، خود را هر لحظه لو دهد. او همچون زاهدان می‌خواست به یاری ایمان بر تنگ‌نظری، ترس و مرگ فائق آید. «به خودم گفتم: تا آنجا که می‌توانم امیال جسم را محدود می‌کنم. جسم می‌خواهد بخوابد؟ بیدار می‌مانم. می‌خواهد بخورد؟ روزه می‌گیرم. می‌خواهد بنشیند؟ بر می‌خیزم و از کوه بالا می‌روم. هوا سرد است؟ روی سنگ‌ریزه‌ها راه می‌روم... هنگامی که بر جسم غلبه کرده‌ام، به سوی روح برمی‌گردم و آن را نیز به دو اردوگاه تقسیم می‌کنم: فروتر و والاتر؛ انسانی و قدسی. با لذت‌های ناچیز روح می‌جنگم... سپس بار دیگر، وقتی برای بار دوم پیروز شده‌ام، تقسیمی جدید را در درونم اعلام می‌کنم. و بالا می‌روم، بالاتر، تا شعله پروردگار؛ چراکه این شعله مرا می‌سوزاند، نه دودی است و نه حرکتی، سکوت و ظلمت مطلق...»(نیکوس کازانتزاکیس، ترجمه فرزانه قوجلو، نشر ماهریس، ص ۷۴). نوشتن در نزد کازانتزاکیس از مقولهٔ هنر برای هنر و یا کوششی جهت دست‌یابی به شهرت و ثروت نبود، بلکه نوعی جست‌وجویِ بی‌وقفه و سیر و سلوکی مدام برای رسیدن به عالی‌ترین حد توانایی‌های روح بی‌قرارش بود. روحی که در نهایت می‌خواست چنان گداخته و شعله‌ور شود که با خداوند و تمام مظاهر و پدیده‌های هستی، از سنگ و درخت و آسمان و دریا گرفته، دریایی که آن همه دوستش می‌داشت، تا انسان در گونه‌گون جلوه‌هایش، درآمیزد و یکی گردد. تنها در این صورت بود که او می‌توانست خویشتن را با شعفی آمیخته با فروتنی و تردید، در جایگاه کسی ببیند که راویِ رنج‌ها و شِکوه‌ها و شادی‌های انسانی است. کازانتزاکیس از طریق نوشتن می‌خواست، خداوندگار خود شود. چیره بر تمامی نیروهای روشن و تاریک درون خویش، از طریق کشف و آفرینش دوبارهٔ آنها در کامل‌ترین شکل و موزون‌ترین ترکیب! نیایشی که ذکر آن همواره بر زبانش جاری بود احتمالاً این بود: «خدایا، مرا خداوندگار خودم ساز، مرا خداوندگار خودم ساز!» کازانتزاکیس معتقد بود نویسنده باید به جوهر زندگی چیزی بیفزاید. چیزی که راز زندگی را بگشاید، همچون خورشید که نیلوفر را شکوفا می‌کند. او باید بتواند آنچه را در ما به غایت مقدس و ژرف است عینیت بخشد. البته اینها چیزهایی نیستند که آسان به کف آید. خون دل خوردن‌های بسیار می‌خواهد. از همین رو بود که احساساتش را در نامه‌ به شخصی که علاقه‌ای پرشور به او نشان داده بود، این گونه آشکار ساخت: «...اگر به تو بگویم که گاهی به وقت نوشتن می‌گریم و رنج می‌برم و جسمم فرسوده می‌شود، حرفم را باور می‌کنی؟» (همان، ۴۸) ایرج رضایی ششم مردادماه ۱۴۰۴ @irajrezaie