ازینکه با وسواس کتاب میخرم، بعد فقط میذارم گوشه قفسم تا در فرصت مناسب بخونم ولی هیچوقت فرصت مناسبه گیر نمیاد و کتابه خونده نمیشه متنفرم.
انقدر به هیچکس اعتماد نداشتم که دیگه یادم رفته حداقل به خودم باید اعتماد کنم، الان اینجوریم که هر تصمیمی میگیرم دو دیقه بعد زیرسوال میبرمش-
مدام میخوام ازین حرفم که «آدما ترسناکن» صرف نظر کنم اما هر روز دلایل بیشتری برای پیدا میکنم. جامعه داره به طرز هولناکی شبیه میدون جنگ میشه که باید با سپر واردش بشم.