eitaa logo
‹حوالی‌او♡³¹³›
182 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
548 ویدیو
20 فایل
♡﷽♡ 312+1=??? او شاید #منتظر_تُــوست💔 ‌[📥تبادل‌مون…↯] @khademol_mahdi_313
مشاهده در ایتا
دانلود
‹حوالی‌او♡³¹³›
امروز میخام درمورد امام حسین واسلام حرف بزنیم 📚 #سواد_رسانه_داشته_باشیم ببینید دشمن چا کار میکنه
ببخشید زیاد حرف زدم دوست من تویی که الان پیام سریع نگاه کردی جان من یه لحظه بزن این مطلب بخون بخون تابفهمی کجای کاری ؟
سوالی دارین گوش میدهیم
‌‌‌‌‹ 💭🤍 › - - ‌‌‌ پیام‌مهم‌امرو‌زرهبر‌انقلاب: نگذاریدمجالس‌حسینے‌موجب‌شیوع‌بیمار؎وطعنہ‌دشمنان‌شود!- ملت‌وڪشور‌بہ‌مجالس‌بابرڪت‌سید‌الشهدا‌احتیاج‌دارد!- امادربرگذار؎آن‌ها‌باید‌شیوھ‌نامہ‌ها‌باڪمال‌دقت‌وشدت،مراعات‌شود!- - - ‌‌‌‌‹🔗⃟🐼›
‹حوالی‌او♡³¹³›
‌‌‌‌‹ 💭🤍 › - - ‌‌‌ پیام‌مهم‌امرو‌زرهبر‌انقلاب: نگذاریدمجالس‌حسینے‌موجب‌شیوع‌بیمار؎وطعنہ‌دشمنان‌شود!-
ها سلام ممنون بابت مطلب خوبتون تو این دوره که همه درگیر رسانه ها و فضای مجازی هستن واقعا باید توجه بشه خیلی ها به دلیل نداشتن اطلاعات و سواد متاسفانه به راه اشتباه کشیده میشن و همین باعث میشه که جنگ داخلی اتفاق بیفته باز هم ممنون از توضیح خوبتون انشالله که عذاداری ها تون قبول درگاه حق باشه موفق باشید یاعلی ........ بله . خاهش میکنم . وظیفه هستش باید همدیگرو آگاه کنیم ✨ همون طور دشمنامون دست به دست هم دادند علیه ما توطئه میکنن ما هم باید حواسمون به هم باشه
🥀: اولین¹ قدم👣 غیر قابل وصف ترین لحظات عمرم ... رو به پایان بود ... هوا گرگ و میش بود و خورشید ... آخرین تالشش رو ... برای پایان دادن به بهترین شب تمام زندگیم ... به کار بسته بود ... توی حال و هوای خودم بودم که صدای آقا مهدی بلند شد ... - مهران ... سرم رو بلند کردم ... با چشم های نگران بهم نگاه می کرد... نگاهش از روی من بلند شد و توی دشت چرخید ... رنگش پریده بود ... و صداش می لرزید ... حس می کردم می تونم از اون فاصله صدای نفس هاش رو بشنوم ... توی اون گرگ و میش ... به زحمت دیده می شد ... اما برعکس اون شب تاریک ... به وضوح تکه های استخوان رو می دیدم ... پیکرهایی که خاک و گذر زمان ... قسمت هایی از اونها رو مخفی کرده بود ... دیگه حس اون شبم ... فراتر از حقیقت بود ... از خود بی خود شدم ... اولین قدم رو که سمت نزدیک ترین شون برداشتم ... دوباره صدای آقا مهدی بلند شد ... با همه وجود فریاد زد ... همون جا وایسا ... پای بعدیم بین زمین و آسمان خشک شد ... توی وجودم محشری به پا شده بود ... از دومین فریاد آقا مهدی ... بقیه هم بیدار شدن ... آقا رسول مثل فنر از ماشین بیرون پرید... چند دقیقه نشستم ... نمی تونستم چشم از استخوان شهدا بردارم ... اشک امانم نمی داد ... ـ صبر کن بیایم سراغت ... ترس، تمام وجودشون رو پر کرده بود ... علی الخصوص آقا مهدی که دستش امانت بودم ... ـ از همون مسیری که دیشب اومدم برمی گردم ... گفتم و اولین قدم رو برداشتم ... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌°•j๑ïท🌱•°↯ ➣﴾∞@yabna_yas∞﴿
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖤بسم الرب الستار العیوب🖤
هدایت شده از ‹حوالی‌او♡³¹³›
اݪسلام ع‌ݪیڪ یا اباعبدالله💛 اݪسلام ‌ع‌ݪیڪ یا فاطمہ دخت محــمد💜 السلام ع‌ݪیک یا مهدے❤️