💖 همسرانه حوای آدم 💖
#پارت_صد_و_بیست_و_سوم از #رمان_جان_من #عاشقانه و #مذهبی و باز روی سخنش را به سمت من بازگرداند و با
#پارت_صد_و_بیست_و_چهارم
از #رمان_جان_من
#عاشقانه و #مذهبی
پرستار به سینی غذای بیمارستان که هنوز دست نخورده روی میز کنار تختم مانده بود، اشاره ای کرد و با تعجب پرسید: «پس چرا شام نخوردی؟ » لبی پیچ دادم و گفتم: «اشتها ندارم! » همانطور که فشار بیماری را میگرفت، به رویم خندید و با شیطنت گفت:
«با این شوهری که تو داری، بایدم ناز کنی و بگی اشتها ندارم! »
سپس صدایش را آهسته کرد و با خنده ادامه داد: «داشت خودشو میکشت! هر چی میگفتیم آقا آروم باش، بذار ما کارمون رو بکنیم، فایده نداشت! مثل اسفند رو آتیش بالا پایین میرفت! »
سپس فشار خون بیمار را یادداشت کرد و به سمتم آمد تا جمله آخرش را زیر گوشم بگوید: «قدرشو بدون! خیلی دوستت داره! » و با لبخندی مهربان به
صورتم چشمک زد و رفت و من چه خوب میتوانستم حال مجیدم را در آن لحظات تصور کنم که بارها بیقراری های عاشقانه اش را به پای رنجهایم دیده
بودم. غیبتش چندان به درازا نکشید که با رویی خندان و یک پاکت بزرگ در دستش بازگشت. کنارم نشست و همچنانکه ظرفهای غذا را از داخل پاکت
بیرون می آورد، با مهربانی پرسید: «الهه جان! سردردت بهتر شده؟ »
به نشانه رضایت از حالم لبخندی زدم و پاسخ دادم: «بهترم! » با مهربانی بالشت زیر سرم را خم کرد تا بتوانم به حالت نیمه نشسته غذا بخورم و با گفتن «بفرمایید! » بسته را به دستم داد که بوی جوجه کباب حالم را به هم زد و با حالت مشمئز کننده ای ظرف را به دستش پس دادم. با تعجب نگاهم کرد و پرسید: «دوست نداری؟ » صورتم را در هم کشیدم و گفتم: «نمیدونم، حالت تهوع دارم، نمیتونم چیزی بخورم! »
چشمانش رنگ غصه گرفت و دلسوزانه پاسخ داد: «الهه جان! رنگت پریده! سعی کن بخوری! » سپس فکری کرد و با عجله پرسید: «میخوای برات چیز دیگه ای
بگیرم؟ چون همیشه جوجه کباب دوست داشتی، دیگه ازت نپرسیدم. »
که با اشاره سر پاسخ منفی دادم و همچنانکه بالشتم را صاف میکردم تا دوباره دراز بکشم، شکایت کردم: «همین که نشستم هم کمرم درد گرفت، هم سرم داره گیج میره! »
ظرف غذایم را روی میز گذاشت و ظرف غذای خودش را هم جمع کرد که ناراحت شدم و پرسیدم: «تو چرا نمیخوری؟ » لبخندی زد و در جواب اعتراض پُر
مِهرم، گفت: «هر وقت حالت بهتر شد با هم میخوریم. منم گرسنه نیستم. » و من همانطور که به ظرفهای داغ غذا نگاه میکردم به یاد حال زار برادرم افتادم و با لحنی لبریز اندوه رو به مجید کردم: «نمی دونم بلاخره عبدالله چی کار کرد؟ »
بیدرنگ موبایلش را برداشت و با گفتن «الان بهش زنگ میزنم! » مشغول شماره گیری شد که با دلسوزی خواهرانهام، مانع شدم و گفتم: «نه! میترسم بفهمه من اینجام، بدتر ناراحت شه! »
سپس به صورتش خیره شدم و با غصه ای که در صدایم موج میزد، دردِ دل کردم: «مجید! سه ماه نیس مامان رفته که من و عبدالله اینجوری آواره شدیم! » و در پیش چشمانش که به غمخواری غمهایم پلکی هم نمیزد، با اضطرابی که به جانم افتاده بود، پرسیدم:
«مجید! میخوای چی کار کنی؟ بابا میگفت نوریه وهابیه. »
صورت سرشار از آرامشش به لبخندی ملیح گشوده شد و با متانتی آمیخته به محبت، پاسخ دلشورهام را داد: «خُب وهابی باشه! » و با چشمانی که از ایمان به راهش همچون آیینه میدرخشید، نگاهم کرد و با لحنی عاشقانه ادامه داد: «الهه جان! من تا آخر عمرم، هم پای اعتقادم، هم پای تو و زندگیمون میمونم! حالا هر کی هر چی میخواد بگه! » که دلم لرزید و با نگرانی پرسیدم:
«مگه نشنیدی بابا چی گفت؟ مگه ندیدی میگفت به نوریه قول داده که با هیچ شیعه ای ارتباط نداشته باشه؟ » دیدم که انتهای چشمانش هنوز از
بغض سخنان تلخ پدر در تب و تاب است و باز دلش نیامد جام ناراحتی اش را در جان من پیمانه کند که به آرامی خندید و گفت: «الهه جان! تو نگران من نباش!
سعی میکنم مراقب رفتارم باشم تا چیزی نفهمه! »
ادامه دارد..
💞 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚