#تربیت_کودک_حسینی
🏴 گاهي #كودكان با شنيدن داستان زندگي يا #شهادت ائمه اطهار(ع) و بخصوص زندگي و شهادت امام حسين(ع) #سؤالاتي در ذهنشان به وجود ميآيد كه بايد #پاسخمنطقي به آنها داد.
🏴 بايد به #زبانكودكان به آنها پاسخ بدهيم. اگر والدين نميتوانند پاسخ و استدلال درستي داشته باشند ميتوانند در اطرافشان #كساني را كه ميتوانند پاسخ مناسبي به سؤالات كودكان بدهند #شناسايي كنند.
🏴 گاهي در #ذهنبچهها سؤال ایجاد ميشود چرا در كربلا آب نبوده يا چرا حضرت عباس (ع) از خوردن آب امتناع كردند. والدين بايد در ابتدا از #خودِكودك بخواهند #جوابي براي سؤال خود پيدا كنند و اگر لازم است توضيح بيشتري بدهند.
💞 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
۱۰ شهریور ۱۳۹۹
#همسرداری
#قاطعانه صحبت کنید، نه #تهاجمی:
🔹داشتن روحیه ی #پرخاشگری نشان دهنده ی اعتماد به نفس نیست؛ بلکه #زورگویی شما را نشان می دهد.
🔹هنگامی که خودتان را باور نداشته باشید، به راحتی و بدون اینکه بخواهید، #قلدری و دیگران را #تهدید می کنید.
🔹سعی کنید در اظهار نظر های خود، بدون اینکه تهاجمی عمل کنید و شخصیت دیگران را زیر سوال ببرید قاطعانه سخن گفتن را تمرین کنید.
🔹بخاطر داشته باشید هیچگاه نمی توانید بدون اینکه روی #خودتان #کنترل داشته باشید، اعتماد به نفستان را افزایش دهید.
🔹همواره با #صدا و #لحن مناسب حرف بزنید و نسبت به طرز ایستادن خود حساس باشید
💞 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
۱۰ شهریور ۱۳۹۹
#مادر
#توجه_به_نیازها
👌از خودت و خواستههات #نگذر
👈یکسری از خانمها وقتی مادر میشن از خیلی از احساسهای دیگه مثل:
✔️من #میخوام
✔️من #نیاز دارم
✔️من #دوست دارم
✔️من #شایستگی این رو دارم و ... انصراف میدن
در حالیکه همین کار در گذر زمان باعث افزایش #احساسخشم در وجودشان میشود.
و همین امر باعث ایجاد نتایج #منفی روی #روابطشان با سایر اعضای خانواده و مخصوصا #همسرشان میشود.
❌پس فداکاریهای بیرویه ممنوع...
💞 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
۱۰ شهریور ۱۳۹۹
اگر #نمیخواهید بیمار شوید....
بهتر است #احساساتتان را بیان کنید! عدم بیان احساسات، علاوه بر ایجاد مشکلات #روانی، احتمال ابتلا به مشکلات و بیماری های #جسمی همانند سرطان را افزایش می دهد!
💞 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
۱۰ شهریور ۱۳۹۹
🍃 #ما_ملت_امام_حسینیم
به یاد #امام_سجاد علیه السلام
دستانش را با غل و زنجیر
بسته بودند؛ پایش توان قدم از
قدم برداشتن نداشت اما
کاروان اُسرا
⚡️ باید به راه میافتاد
حالا اما
با اینکه تن رنجورش
درد را حس میکرد، میان آنهمه
ظلم و بیداد و غارتگری،
باید پیام عاشورا
به همـهی مـردم میرسید
برای همین بود که
دعاهای امام سجاد (ع)
هر کدام، لبریز شد از حرفهای
عمیق و پر سوز، که آرام
❤️ تاثیر میگذاشت روی قلبها و فکرها
رسالت زین العابدین (ع)
بعد از مصیبت بزرگ عاشورا
تنها، عبادت نبود؛
با #دعا
یاد دادن معارفی بود که به
دست دشمن داشت به فراموشی سپرده میشد ...
#صلی_الله_علیک_یا_اباعبدلله_الحسین💔💔
#صلی_الله_علی_اولادک_و_اصحابک💔
🚩🏴🚩🏴🚩🏴🚩🏴🚩🏴🚩🏴
🖤 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
🖤 @havayeadam 🖤
۱۱ شهریور ۱۳۹۹
۱۱ شهریور ۱۳۹۹
سربزنگاه ها حضور داشته باشید!
👈در #بیماریها مراقب همسرتان باشید
اگر همسرتان #مریض شده، #هرکاری از دستتان برمیآید انجام دهید تا #احساسراحتی کند.
👌 این نشان میدهد چقدر #دوستش دارید و به او #اهمیت میدهید.
💞 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
۱۱ شهریور ۱۳۹۹
🌎 اگه این #قوانین توی زندگیت باشه خیلی چیزا حله...👇👇
_از کسی #ناراحت هستی خودت برو بهش #بگو
_ حرف #ناحقی رو که نمیپسندی تائید #نکن
_ سعی کن هر روز #یاد بگیری
_هرگز هرگز در صحبت با دیگران راجع به #خودت #بد حرف نزن
_ سعی کن راحت #نه بگی، از نه گفتن #نترس.
_از #بله گفتن هم نترس
_اول با خودت #مهربون باش به خودت #برس هرکی ام هرچی گفت #اعتنا نکن
_ سعی کن #ببخشی، اما #فراموش نکن
_هرگز #سطح خودت رو به اندازه طرف مقابلت #پایین نیار.
_به کسانی #لطف کن که استحقاقش رو داشته باشن، لطف تورو وظیفت ندونن
_با کسی که ازش خوشت نمیاد، همنشینی #نکن.(دو روو نباش)
_ #عاشق زندگی باش چون این حس قشنگترین نعمت دنیاست.
💞 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
۱۱ شهریور ۱۳۹۹
۱۱ شهریور ۱۳۹۹
۱۱ شهریور ۱۳۹۹
#چله_زیارت_عاشورا
از عاشورا تا #اربعین
روز 3️⃣
السلام علیک یا ابا عبد الله...
🚩🏴🚩🏴🚩🏴🚩🏴🚩🏴🚩🏴
🖤 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
🖤 @havayeadam 🖤
۱۱ شهریور ۱۳۹۹
💖 همسرانه حوای آدم 💖
#پارت_صد_و_چهل_و_چهارم از #رمان_جان_من #عاشقانه و #مذهبی از چشمانش میخواندم که این رفتن خوشایندش نی
#پارت_صد_و_چهل_و_پنجم
از #رمان_جان_من
#عاشقانه و #مذهبی
پشت چشمان ریز و مشکی نوریه، خنده ای موزیانه پنهان شده و همانطور که پهلوی پدر، به پشتی کاناپه تکیه زده بود، ابرو در هم کشید و دنبال حرف پدر را گرفت: «همه چی گرون شده! خُب اجاره خونه هم رفته بالا دیگه! » نمیفهمیدم برای پدرم با این همه درآمد، این مبلغ
اندک چه ارزشی دارد جز اینکه میخواهد به این بهانه ما را از این خانه بیرون کند، ولی مجید از دلبستگیام به این خانه خبر داشت، دست پدر را خوانده و نقشه پشت پرده نوریه را به وضوح دیده بود که با متانت همیشگیاش جواب داد:
«باشه، مشکلی نیس. » دیدم صورت سبزه نوریه از غیظ پُر شد و خنده روی چشمانش ماسید که رشته هایش پنبه شده و آرزوی تسلطش بر این خانه بر باد رفته بود. حالا در این حجم سنگین سکوت، طنین نوحه عزاداری شام شهادت امام رضا (ع) که سوار بر دسته های عزاداری از خیابان اصلی میگذشت و نغمه شورانگیزش تا عمق خانه نوریه وهابی میرسید، کافی بود تا چشمان کشیده و پُر غوغای مجید را به ساحل آرامشی عمیق و شیرین برساند.
مثل اینکه در این کنج غربت، نوای نوازشی آشنا به گوش دلش رسیده باشد، نقش غم از صورتش محو شد و در عوض وجود نوریه را به آتش کشید که از جایش پرید و با قدمهایی که از عصبانیت روی زمین میکوبید، به سمت پنجره های قدی اتاق پذیرایی رفت و درست مثل همان شب عاشورا، پنجره ها را به ضرب بست و با صدایی بلند اعتراضش را اعلام
میکرد:
«باز این رافضیهای کافر ریختن تو خیابون! » چشمم به مجید افتاد و دیدم
که با نگاه شکوهمندش، نوریه و تعصبات جاهلانه اش را تحقیر میکند و در عوض، پدر برای خوش خدمتی به نوریه، همه اعتقادات اهل سنت را زیر پا نهاد و مثل یک وهابی افراطی، زبان به توهین و تکفیر شیعیانی که برادران مسلمان ما بودند، دراز کرد:
«خاک تو سرشون! اینا که اصلاً مسلمون نیستن! » و برای هر چه شیرینتر کردن مذاق نوریه، کلماتش را شورتر میکرد: «خدا لعنتشون کنه! اینا یه مشت کافرن که اصلاً خدا رو قبول ندارن! »
مات و متحیر مانده بودم که پدر اهل سنتم با پشتوانه شصت سال زندگی در سایه مکتب سنت و جماعت، چطور در عرض دو ماه، تبدیل به یک وهابی افراطی شده که به راحتی دستهای از امت اسلامی را لعن و نفرین میکند! مجید با همه خون غیرتی که در رگهایش میجوشید، مقابل پدر قد کشید و شاید رنگ پریده و نگاه لرزان از ترسم، نگذاشت به هتاکی های پدر پاسخی بدهد. از کنار نوریه که در بهت قیام غیرتمندانه مجید، خشکش زده بود، گذشت و لابد التماسهای بیصدایم را شنید که در پاشنه در توقف کوتاهی کرد و با خداحافظی سردی از اتاق بیرون رفت.
پدر دسته مبل را زیر انگشتان درشت و استخوانی اش، فشار میداد تا آتش خشمش را خاموش کند و حتماً در اندیشه آرام کردن معشوقه اش دست و پا میزد که چشم از نوریه بر نمیداشت. آنچنان سردردی به جانم افتاده و قلبم طوری به تپش افتاده بود که توان فکر کردن هم از دست داده و حتی نمیتوانستم از روی مبل تکانی بخورم که نوریه مقابلم نشست و با لحنی بیادبانه پرسید:
«شوهرت چِش شد؟!!! »
نگاه ملتمسم به دنبال کمکی پدر را نشانه رفت و در برابر چشمان بیرحمش که میخواست هر آنچه از مجید عقده کرده بود، بر سرم خالی کند، جواب نوریه را با درماندگی دادم:
«نمی دونم، فکر کنم حالش خوب نیس. »
و پدر مثل اینکه فکری به ذهنش رسیده باشد، نوریه را مخاطب قرار داد: «من فهمیدم چِش شد! » و چون نگاه نوریه به سمتش چرخید، صورش را غرق چین و چروک کرد و با حالتی کلافه توضیح داد:
«از بس که گداست! برای چندرغاز که رفت رو اجاره خونه، ببین چی کار میکنه! »
بهانه پدر گرچه به ظاهر نوریه را متقاعد کرد و صورتش را به نیشخندی
به روی من گشود، ولی دلم را در هم شکست که مجید از روی اعتقادی قلبی و عشقی آسمانی چنین کرد و پدر برای خوشایند نوریه، دنیای مجید را بهانه کرد که من هم نتوانستم سر جایم دوام بیاورم و با عذرخواهی کوتاهی، اتاق را ترک کردم.
ادامه دارد..
💞 به ڪآناڷ #همسرانه حــۏاے آدݦ بپیوندید↙️
❤️ @havayeadam 💚
۱۱ شهریور ۱۳۹۹