#شهید_ذبیحالله_تاران
🔮درخواب بودم ،برادرم جمال که سرگروه مابود،مرا از خواب بیدارکردوگفت :می خواهیم حمله کنیم ،چون امام امشب دستور حمله را صادر کرده است .
همه آماده شدند و موقع حرکت فرارسید وشب قبلش برادرم غلامرضا ابراهیم خانی به نزد ما آمد وبعد سلام علیک به من گفت :من می روم و شهید خواهم شد .
من آنجا خوب متوجه حرف ایشان نشدم .گفت :ان شاء الله پیروز می شویم ،
وبعد از شهادت ایشان من فهمیدم که ایشان به من چه می گفتند .
شب ساعت دوازده ما حرکت کردیم .در موقعی که حرکت می کردیم وکارهایمان رابر اساس رضای اونظم می دادیم وهر لحظه از فکر دیدار با خدایمان بر خود می لرزیدیم وقلبهایمان از شوق شهادت مالامال بود .در ان لحظه همه کارها با شور و هیجان وصف ناپذیر ی به مرحله ای دیگر می رسید ودر این موقع بود که احساس کردیم سبک وسبک تر شده ایم ،زیرا احساس نزدیکی به خدا سراسر وجودمان را دربر گرفته بود .
وارد منطقه دشمن شده بودیم و ساعت چهار شب بود که دسته های یک دو وچهار از طرف راست.
دسته سه که برای پدافند جلو دشمن را گرفته بودند ،حمله کردند با صدای الله اکبر،یا مهدی ،یا صاحب الزمان .
در این موقع نفس ها همه به شماره افتاده بود وصحنه های کربلا تداعی می شد که اصحاب بایکدیگر وبا امام وداع کرده و به سوی شهادت می رفتند .
گلوله های دشمن وخمپاره های مثل باران بر سر ما می بارید اما هیچ فایدهای نداشت ،چون من با چشمان خودم می دیدم در ان حال برادران از جلوی رگبارهای مسلسل عراقی می دویدند و هیچ واهمه ای از شهادت نداشتند تا اینکه کم کم آفتاب طلوع کرد ،برادران ما یکی بعد از دیگری شهید می شدند .
╔═══ ✿❀🌸❀✿ ═══╗ 💠@hazrat_baran313 💠
╚═══ ✿❀🌸❀✿ ═══╝