بوی دوده و عرق، خون و باروت، بینیاش را پر کرده بود. با تردید قدم برمیداشت و سعی میکرد وقتی زیرچشمی صورتهای سوخته و زخمی را از نظر میگذراند، بیادب نباشد؛ اما ابروانش از انزجار و وحشت از آنچه میدید، در هم میرفت و ناخودآگاه لبانش را روی هم میفشرد. ضربانش هرلحظه تندتر از قبل میزد و مشتهای محکمش دستهِ گلهای سفید را تقریبا له کرده بودند- «پس اون کجاست؟ لعنت بهش، چرا هرچقدر جلوتر میرم بدتر میشه...»
- خانم؟
با شنیدن صدا در کنار گوشش تقریبا از جا میپرد؛ هرچند خداراشکر میکرد که حداقل جیغ نزده بود. به لبهای خشک پرستار که آهسته تکان میخوردند، خیره میشود «میتونم کمکتون کنم؟»
زن با حالتی مضطرب سر تکان میدهد و دسته گل را به سینهاش میفشارد «بله، لطفا! دنبال دنیل گریس میگردم...»
- اوه...
پرستار زمزمه میکند. پلکهایش باریک میشوند و سرتاپای زن جوان را بررسی میکند «حتما. فقط، گل ممنوعه.»
لبهایش با شنیدن این حرف آویزان میشوند. گل را به پرستار تحویل میدهد. زن سفیدپوش دستهگلها را میگیرد و روی میز چوبی شکسته، کنار باقی گلهای خشک و پژمرده میاندازد «از این طرف.» با قدمهایی سریع جلو میافتد. اما مردمکهای فندقی او تا چند ثانیه بعد، با افسوس به گلها قفل شده بودند تا بلاخره به دنبال صدای تقتق پاشنههای کفش میرود.
دیگر مجبور نبود خودش اجساد نیمهجانی که همهجای سالن و راهرو در حال ناله کردن بودند را شناسایی کند، باید این وظیفه را به پرستار میسپارد. اما باز هم مردمکهایش آرام و قرار نداشتند؛ مدام در حدقه چشمش میچرخیدند و نگاه میکردند و حالت تهوعش تشدید میشد...
ناگهان صدای قدمهای زن مقابلش متوقف میشود اون اینجاست.
اینبار هم دست خودش نبود وقتی چشمانش محکم بسته شدند و هوا در ریههایش ماند.
- همونی که همه دست و صورتش بانداژ شده.
گونهاش را از داخل میگزد. دوست نداشت پلک باز کند. کاش به صورتهای قبلی هم نگاه نکرده بود.
@he_wrote - #To : Deku_89
Archive
کاش آن روز دستم را رها نکرده بودی.
آن روز ابروانم در هم گره خوردند وقتی با آن لبخند بیپروای همیشگی گفتی: «تو زیادی رویاپردازی.». قبل از اینکه اجازه بدهی با سنگ ریزههای یخزده به پایین قل بخورم، پوست بدنم مور مور شده بود. تردید داشتم از سرمای هواست یا زهر کلماتت.
هنگام سقوط، کتف و پهلوهایم به زمین سخت و سنگی کوبیده میشد و بیشترین کاری که میتوانستم بکنم، درخواست کمک از خود تو بود...
نیمه راه، تنم به تنه تنومند درختی خمیده برخورد کرد. گمان نمیکنم بتوانم صدای قرچی که پس از برخورد، از ستون فقراتم شنیدم را فراموش کنم. نفس در سینهام شکست؛ خفگی گلویم را میفشرد و سوزش چشمانم امانم را میبرید. بینیام را با صدا بالا میکشیدم و با دیدگان تار، سعی در پیدا کردن جثهات در آن بالاها داشتم. اما تو، حتی قصد نداشتی به جسد نیمهجانی که کبود و تکهتکه، آن پایین افتاده، نگاهی بیندازی.
شاید من زیادی رویاپرداز بودم؛ اما باز هم، کاش رهایم نکرده بودی...
@he_wrote - #Prompt
بازوهایش خیس شده بودند؛
بازهم نفهمید خونریزی کی شروع شده است.
@he_wrote - #A_FewLines
Archive
من عاشق چشمان سبزش بودم... وقتی مرواریدهای خیس در آنها میدرخشیدند.
برق بیجانی که بر گونههای رنگ پریدهاش مینشست، لرزش لبهای نیمهباز، و هارمونی رگههای سرخ و عنبیههای زمردین، الهامبخش حرکت دست و قلممویم بر صفحه سفید بوم نقاشی میشدند. نفسم میبرید و قلبم به درد میآمد از شنیدن هقهقهایش. و من میکشیدم، میکشیدم، میکشیدم... تا آن چشمهای خیرهکننده را همگان بستایند...
@he_wrote - #Prompt - #Fav
پیراهن خونیاش را درآورد به درون وان، بر روی جنازه دهن گشاد زن انداخت. گویی در مرگ هم هوس حرف زدن داشته باشد. همیشه از صدای زیر و نازکش عاصی میشد. حالا که نبود، احساس بهتری داشت. خانه کوچک و نقلیشان در سکوتی آرامشبخش فرو رفته و تنها صدای موجود، موسیقی جلز و ولز آتش بود.
روی مبل کنار شومینه نشست؛ پاهایش را روی هم انداخت و به آجر سرخ رنگ مقابل آتش تکیهشان داد. شعلهها میرقصیدند و گرمای رضایتبخشی را به پاهای سرد درون چکمههای قدیمی میفرستادند.
سرش را عقب برد و نفس عمیقی کشید؛ طوری که انگار برای اولین بار است که لذت تنفس را حس میکند. پس از مدتی سکوت، نگاهش را به طرف میز عسلی کنارش برمیگرداند و به کتابی که سالها همانجا خوابیده و خاک میخورد، مینگرد. خورده شیشهها را کنار میزند و دستی بر جلد بیمارش میکشد. خیس شده بود.
چند دقیقه از باز کردن کتاب نگذشته بود، که به کلی همهچیز را فراموش میکند؛ پردههای پاره، شالدوزک راه راه، دست بیبدن روی میز...
@he_wrote - #Echoe - #Freewrite
حتی فکر کردن درمورد کتاب ها، قلبش را میلرزاند. دلش ضعف میرفت، تا فقط یک بار دیگر بوی کاغذ مرغوبش را حس کند و نوک انگشتانش را بر خطوط چاپ شده بکشد؛ کلمات را لیس بزند و تکتک صفحات را زیر دندانهایش خرد و نرم کند، و از طعم شیرین دنیای درون کتاب که به معدهاش منتقل میشد، نهایت لذت را ببرد.
فقط یکبار دیگر... فقط یککتابخانه...
@he_wrote - #Echoe - #Freewrite - #Fav
به زخمهایم نگاه نکن، قلبم از حضور تو، جانی دوباره گرفته است.
@he_wrote - #A_FewLines