eitaa logo
Archive
109 دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
1 فایل
آرشیو دست‌نوشته‌ها ؛ کپی نه ولی فوروارد اوکیه. دیلی: @excusem3 نظر بدین درمورد نوشته‌هام خوشحال می‌شم:)) https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_se6u6ej&btn=نقا‌ب‌‌دار جواب ناشناسو توی خود برنامک یا دیلیم میذارم. ارتباط مستقیم: @Tsushi
مشاهده در ایتا
دانلود
بوی دوده و عرق، خون و باروت، بینی‌اش را پر کرده بود. با تردید قدم برمی‌داشت و سعی می‌کرد وقتی زیرچشمی صورت‌های سوخته و زخمی را از نظر می‌گذراند، بی‌ادب نباشد؛ اما ابروانش از انزجار و وحشت از آن‌چه می‌دید، در هم می‌رفت و ناخودآگاه لبانش را روی هم می‌فشرد. ضربانش هرلحظه تندتر از قبل می‌زد و مشت‌های محکمش دستهِ گل‌های سفید را تقریبا له کرده بودند- «پس اون کجاست؟ لعنت بهش، چرا هرچقدر جلوتر میرم بدتر میشه...» - خانم؟ با شنیدن صدا در کنار گوشش تقریبا از جا می‌پرد؛ هرچند خداراشکر می‌کرد که حداقل جیغ نزده بود. به لب‌های خشک پرستار که آهسته تکان می‌خوردند، خیره می‌شود «می‌تونم کمک‌تون کنم؟» زن با حالتی مضطرب سر تکان میدهد و دسته گل را به سینه‌اش می‌فشارد «بله، لطفا! دنبال دنیل گریس می‌گردم...» - اوه... پرستار زمزمه می‌کند. پلک‌هایش باریک می‌شوند و سرتاپای زن جوان را بررسی می‌کند «حتما. فقط، گل ممنوعه.» لب‌هایش با شنیدن این حرف آویزان می‌‌شوند. گل را به پرستار تحویل می‌دهد. زن سفیدپوش دسته‌گل‌ها را می‌گیرد و روی میز چوبی شکسته، کنار باقی گل‌های خشک و پژمرده می‌اندازد «از این طرف.» با قدم‌هایی سریع جلو می‌افتد. اما مردمک‌های فندقی او تا چند ثانیه بعد، با افسوس به گل‌ها قفل شده بودند تا بلاخره به دنبال صدای تق‌تق پاشنه‌های کفش می‌رود. دیگر مجبور نبود خودش اجساد نیمه‌جانی که همه‌جای سالن و راهرو در حال ناله کردن بودند را شناسایی کند، باید این وظیفه را به پرستار می‌سپارد. اما باز هم مردمک‌هایش آرام و قرار نداشتند؛ مدام در حدقه چشمش می‌چرخیدند و نگاه می‌کردند و حالت تهوعش تشدید می‌شد... ناگهان صدای قدم‌های زن مقابلش متوقف می‌شود اون اینجاست. اینبار هم دست خودش نبود وقتی چشمانش محکم بسته شدند و هوا در ریه‌هایش ماند. - همونی که همه دست و صورتش بانداژ شده. گونه‌اش را از داخل می‌گزد. دوست نداشت پلک باز کند. کاش به صورت‌های قبلی هم نگاه نکرده بود. @he_wrote - : Deku_89
Archive
کاش آن روز دستم را رها نکرده بودی. آن روز ابروانم در هم گره خوردند وقتی با آن لبخند بی‌پروای همیشگی گفتی: «تو زیادی رویاپردازی.». قبل از اینکه اجازه بدهی با سنگ ریزه‌های یخ‌زده به پایین قل بخورم، پوست بدنم مور مور شده بود. تردید داشتم از سرمای هواست یا زهر کلماتت. هنگام سقوط، کتف و پهلوهایم به زمین سخت و سنگی کوبیده می‌شد و بیشترین کاری که می‌توانستم بکنم، درخواست کمک از خود تو بود... نیمه راه، تنم به تنه تنومند درختی خمیده برخورد کرد. گمان نمی‌کنم بتوانم صدای قرچی که پس از برخورد، از ستون فقراتم شنیدم را فراموش کنم. نفس در سینه‌ام شکست؛ خفگی گلویم را می‌فشرد و سوزش چشمانم امانم را می‌برید. بینی‌ام را با صدا بالا می‌کشیدم و با دیدگان تار، سعی در پیدا کردن جثه‌ات در آن بالاها داشتم. اما تو، حتی قصد نداشتی به جسد نیمه‌جانی که کبود و تکه‌تکه، آن پایین افتاده، نگاهی بیندازی. شاید من زیادی رویاپرداز بودم؛ اما باز هم، کاش رهایم نکرده بودی... @he_wrote -
بازوهایش خیس شده بودند؛ بازهم نفهمید خونریزی کی شروع شده است. @he_wrote -
Archive
من عاشق چشمان سبزش بودم... وقتی مرواریدهای خیس در آنها می‌درخشیدند. برق بی‌جانی که بر گونه‎های رنگ‌ پریده‌اش می‎نشست، لرزش لب‌های نیمه‌باز، و هارمونی رگه‌های سرخ و عنبیه‌های زمردین، الهام‌بخش حرکت دست و قلم‌مویم بر صفحه سفید بوم نقاشی می‌شدند. نفسم می‌برید و قلبم به درد می‌آمد از شنیدن هق‌هق‌هایش. و من می‌کشیدم، می‌کشیدم، می‌کشیدم... تا آن چشم‌های خیره‌کننده را همگان بستایند... @he_wrote - -
پیراهن خونی‌اش را درآورد به درون وان، بر روی جنازه دهن گشاد زن انداخت. گویی در مرگ هم هوس حرف زدن داشته باشد. همیشه از صدای زیر و نازکش عاصی می‌شد. حالا که نبود، احساس بهتری داشت. خانه کوچک و نقلی‌شان در سکوتی آرامش‌بخش فرو رفته و تنها صدای موجود، موسیقی جلز و ولز آتش بود. روی مبل کنار شومینه نشست؛ پاهایش را روی هم انداخت و به آجر سرخ رنگ مقابل آتش تکیه‌شان داد. شعله‌ها می‌رقصیدند و گرمای رضایت‌بخشی را به پاهای سرد درون چکمه‌های قدیمی می‌فرستادند. سرش را عقب برد و نفس عمیقی ‌کشید؛ طوری که انگار برای اولین بار است که لذت تنفس را حس می‌کند. پس از مدتی سکوت، نگاهش را به طرف میز عسلی کنارش برمی‌گرداند و به کتابی که سالها همانجا خوابیده و خاک می‌خورد، می‌نگرد. خورده شیشه‌ها را کنار می‌زند و دستی بر جلد بیمارش می‌کشد. خیس شده بود. چند دقیقه از باز کردن کتاب نگذشته بود، که به کلی همه‌چیز را فراموش می‌کند؛ پرده‌های پاره، شال‌دوزک‌ راه ‌راه، دست بی‌بدن روی میز... @he_wrote - -
حتی فکر کردن درمورد کتاب ها، قلبش را می‌لرزاند. دلش ضعف می‌رفت، تا فقط یک بار دیگر بوی کاغذ مرغوبش را حس کند و نوک انگشتانش را بر خطوط چاپ شده بکشد؛ کلمات را لیس بزند و تک‌تک صفحات را زیر دندان‌هایش خرد و نرم کند، و از طعم شیرین دنیای درون کتاب که به معده‌اش منتقل می‌شد، نهایت لذت را ببرد. فقط یک‌بار دیگر... فقط یک‌کتابخانه... @he_wrote - - -‌
به زخم‌هایم نگاه نکن، قلبم از حضور تو، جانی دوباره گرفته است. @he_wrote -
مثل یک پرنده کوچک پرانرژی، از هر کانتینر به لبه کانتینر بعدی می‌‌پرید؛ بی‌تفاوت سوت می‌‌کشید و قوطی اسپری‌اش را تکان می‌‌داد. روی کانتینر زیر پای‌اش خم شد. دستگاه شنود را به دیواره اهنی آن ‌‌چسباند و همانطور که زیرلب آوازی می‌‌خواند به درون جعبه عظیم فلزی گوش سپرد. هیچ صدایی. این یکی هم پوک بود. احتمالا هرگز نمی‌‌توانست از اسپری‌اش برای علامت زدن کانتینری که هیولا در آن خوابیده استفاده کند. آهی بی‌حوصله کشید و بمب مغناطیسی کوچک دیگری از کیف ابزارش بیرون آورد. آن را به دیواره آهنی چسباند. سپس برای پرش به سمت کانتینر معلق بعدی جهید. میانه سوت زدنش، صدای ناامید و عصبی مایلو در گوشش پیچید. - مری، می‌‌تونم ازت خواهش کنم سوت زدن رو متوقف کنی؟ گوشم داره کر می‌‌شه! پوزخند تمسخرآمیزی بر لب دختر نشست. لبه کانتینر نارنجی رنگ را چنگ زد تا خودش را در فضای بدون جاذبه ثابت نگه دارد: «البته که می‌‌تونی خواهش کنی، عزیزم.» و دوباره دستگاه شنود را به دیوار می‌‌چسباند. باز هم هیچ صدایی- البته اصلا نمی‌‌توانست صدای معترض مایلو را نادیده بگیرد. - وای، خیلی خب باشه! خواهش می‌‌کنم دیگه سوت نزن! مری این کانتینر را هم بمب‌گذاری کرد: «متاسفم مایلو، ولی وقتی اینطوری بهم التماس می‌‌کنی، علاقه‌ام برای انجام دادنش بیشتر می‌شه.» و همانطور که گفته بود، با احساس رضایت بیشتری نسبت به قبل، سوت زدن را از سر گرفت. مری صدای آه ناامید مایلو را شنید و به کارش ادامه داد. سوت، کانتینر بعدی، سوت، کانتینر بعدی، سوت و به همین منوال کانتینرهای زنگ زده را پشت سر گذاشت... - مری یه لحظه صبر کن، من سیگنال‌های یکی دیگه رو می‌بینم. چشمان عسلی دختر برقی زد و پلک‌هایش گشاد شدند. خودش را به کانتینر آبی رنگ می‌‌چسباند. از پشت شیشه تیره ماسک بزرگش، اطراف را برانداز کرد و پرسید: «کو؟ کجاست؟» - ششش، یکم یواش‌تر! موقعیتش... توی ساعت یکِ. دختر گردنی می‌چرخاند و در سکوت و با دقت نگاهی می‌اندازد. - تونستی ببینیش؟ - هنوز نه. مری با صدایی بسیار آهسته‌تر از قبل زمزمه کرد. بدون اینکه متوجه شود، ابروهایش در هم گره خورده بودند. - وای خدای من مری، اون داره حرکت می‌کنه! لعنت بهش اون آزاده!! باید هرچه زودتر کرم‌چاله رو ترک کنی. برگرد به سفینه‌ات. مری اما عقب نکشید، پاهایش را به دیواره کانتینر فشرد و خودش را به سمت موقعیت تاب داد. - دختره احمق معلوم هست داری چه غلطی می‌کنی؟؟ - نمی‌‌تونیم همینجوری ولش کنیم. باید خلاصش کنم وگرنه می‌‌تونه به هر بُعدی که دلش خواست بره و خرابی به بار بیاره. دستش را به سمت کمربندش برد و تفنگ لیزری سفیدرنگ را در دو دستش محکم نگه داشت. درحالی که با اخم و جدیت به موقعیت هیولا -که البته هنوز قابل رویت نبود- نگاه می‌‌کرد، آن را نشانه گرفت. - نه نه نه، نـــه! تو هیچ‌جا نمی‌ری مگر اون سفینه لعنتی که صد متر باهات فاصله داره... الان شد صد و یکی... خدای من مری چرا حرف گوش نمی‌دادی؟ خشم، اضطراب و اضطرار از صدای مرد می‌‌چکید؛ اما مری با لحنی ارام و شمرده زمزمه کرد: «اول باید از شر اون خلاص بشیم.» مایلو در پشت میکروفن نفس نفس می‌زد: «دختر، دختر لجباز!! تو حتی تجربه این کار رو هم نداری... بسیار خب من از مقامم استفاده می‌‌کنم و به عنوان ارشدت بهت دستور می‌دم که همین حالا به کابین فرماندهی برگردی. فقط پنج دقیقه وقت داری و حتی اگه یک ثانیه دیر کنی، قسم می‌‌خورم درجه‌ات رو ازت می‌‌گیرم و دیگه هیچوقت نمی‌‌تونی برای خودت توی کرم‌چاله‌ها بگردی و سوت بزنی!» گره بین ابروهای دختر عمیق‌تر شده بود. چنگش روی اسلحه محکم‌تر شد: «تو نمی‌تونی اینکار رو بکنی!» -‌می‌‌تونم و می‌‌دونی که جدی هستم. لحن مایلو سردتر شده بود. - نه. دندان‌هایش را روی هم سایید و زمزمه کرد: «من برنمی‌‌گردم. هرکاری دوست داری بکن ولی من اول باید این هیولا رو بکشم.» او ناسزاهای مایلو را نادیده گرفت و با احتیاط در فضای بی‌جاذبه شنا کرد. هنوز چند متر هم جلو نرفته بود که با دیدن هیکل عظیم و بنفش رنگ هیولا در جا می‌خکوب شد. چشم‌های کوچک و تیره بسیار زیادی داشت؛ بیشتر صورت و پیشانی کوتاهش را چشم‌ها پوشانده بودند. یک دهان گشاد و حلقه دندان‌هایی که تا انتهای گلویش پایین می‌‌رفتند. تنه‌اش کلفت و شبیه به یک ماهی بدون پولک می‌مانست- مانند سایر هیولاهای فضایی. با آن باله‌های کوچک و بدن طویل به راحتی می‌‌توانستند در کهکشان ها شنا کنند. با اینحال، با وجود آن همه چشم، هنوز مری را ندیده بود. - می‌‌بینمش. دختر با صدایی بسیار آهسته‌تر از قبل گفت. - منم دارم می‌‌بینمش... سیگنال‌های حیاتیش... خیلی قوی هستن. داره سیستم رو مختل می‌‌کنه. تا حالا به همچین چیزی بر نخورده بودیم.