eitaa logo
❣کمال بندگی❣
1.6هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
7هزار ویدیو
39 فایل
اگــر یـکــ نــفـر را بـه او وصـل کــردی برای سپاهش تــــــو ســــــــردار یـــاری 💫یا صاحب الزمان💫 🌹کپی با ذکر صلوات آزاد است🌷🌼 @kamali220 🌹ارتباط با مدیر↖️↖️ ادمین تبادل↙️↙️ @Yare_mahdii313
مشاهده در ایتا
دانلود
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩hadis-al-kisa-ali-fani.mp3
زمان: حجم: 7.58M
حدیث کساء با نوای علی فانی 🌹 قرائت حدیث کساء به نیت تعجیل در فرج آقا امام زمان عج و برآورده شدن حاجات شب دهم @emame_mehraban         🕊🕌🕊🕌
نزول رحمت و آمرزش خداوند مطابق با فرمایش حضرت رسول اکرم (ص) نقل حدیث کساء در مجلس شیعیان و دوستان اهل بیت منجر به نازل شدن رحمت خداوند و احاطه ملائکه بر آنها می شود. ملائکه برای شیعیان مجلس از خداوند بزرگ درخواست آمرزش و مغفرت می کنند. غم، اندوه و ناراحتی دوستان اهل بیت هم پس از شرکت در این مجلس برطرف می شود @emame_mehraban         🕊🕌🕊🕌
چو تویی قضای‌گردان به دعای مستمندان که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را خدایا به حق امام رضا (علیه‌السلام)، آفت و بلا را از این کشور و ملت و خادمانش که همه خادم الرضایند دور بدار... @emame_mehraban         🕊🕌🕊🕌
┄┅─✵💝✵─┅┄ الهی... تو را سپاس میگويم از اينکه دوباره خورشيد مهرت از پشت پرده ی تاريکی و ظلمت طلوع کرد و جلوه ی صبح را بر دنيای کائنات گستراند " سلام صبح عالیتان متعالی " @emame_mehraban         🕊🕌🕊🕌
❣ 📖 السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا جَامِعَ الْکَلِمَةِ عَلَی التَّقْوَی... 🌱 سلام بر شادی جمعیت قلبهای ما در سایه‌ی دستهای مبارک تو. سلام بر آن لحظه ای که پراکندگی های هوا و هوس را به نگاهی آرام می کنی. 📚 صحیفه مهدیه،زیارت حضرت صاحب الامر در سرداب مقدس، ص610. @emame_mehraban         🕊🕌🕊🕌
دیدم این مشهد چرا هی‌ بی‌قراری می‌کند ؛ جای باران؛ سیل در این شهر جاری می‌کند ‌دیر فهمیدم که او اندر فراق خادمش؛ عزم خود را جزم و دارد گریه زاری می‌کند. 😭😭😭😭😭 @emame_mehraban         🕊🕌🕊🕌
🪴 🪴 🌿﷽🌿 بود. به همین خاطر، از خودم میپرسیدم؛ بابا که هم جوانتره هم قشنگ تره، پس دا چه چیزی دارد که بابا این قدر او را دوست دارد؟ هرچه بزرگ تر می شدم و به مهربانی ها و صبوری های دا فکر میکردم می دیدم بابا حق دارد، درک و فهم ما از هر زیبایی ظاهری قشنگ تر است اخلاق دا با بابا حتی در بدترین شرایط مالی خوب بود. حتی اگر بابا دست خالی به خانه می آمد و از اینکه پولی نیاورده شرمنده بود، دا دلداریش می داد و می گفت: مگه روز آخره؟ فردا هم روز خداست، الحمدلله که گرسنه نموندیم. بعد فورا بلند می شد و چیزی سر هم می کرد تا نشان بدهد اجاق خانه گرم است. از آن طرف هیچ وقت مشکلاتش را به بابا و دایی حسینی نمیگفت. اگر هم حرفی پیش می آمد، در مقابل همه از بابا پشتیبانی می کرد و می گفت: مرد من زحمتکشها دردی که نمی تونه بکنه بابا هم خیلی هوای دا را داشت. به خاطر اسم دا که شاه پسند بود، توی باغچه بوته های شاه پسند کاشته بود و حسابی از آنها مراقبت می کرد. به ایام روز مادر که نزدیک می شدیم به فکر می افتاد و چند روز قبل از این مناسبت هدیه اش را برای دامی خرید به ما هم پول می داد و می گفت: بروید برای مادر تان کادو بخرید. نمی دانم از کجا فهمیده بود دا از گردنبند هفت لیره خوشش می آید. چون هیچ وقت دا چنین مسأله ایی را مطرح نکرده بود. من میدیدم بابا به مرور و با زحمت در دفترچه حساب بانکی اش هر ماه پول مختصری پس انداز می کند. تا اینکه یک روز دیدیم گردنبند هفت لیره ایی برای دا خرید. دا خیلی ذوق کرد. هر چند زمان زیادی آن را به گردن ننداخت و برای خرید کولر گازی و نجات از گرمای طاقت فرسای تابستان مجبور شد آن را بفروشد. بابا خیلی ناراحت شد و به دا میگفت راضی به این کار نیست ولی با خودش خیلی اصرار کرد حالا دا چنین کسی را از دست داده بود. نیم ساعتی آنجا ماندم. وقتی خواستم بروم، دا گفت: بمون. نرو گفتم: کار هست باید برم گفت: زهرا تو دل آتیش شروی ها. من میشناسمت. هر چا خطره می دوی. فکر من هم باشی. دیگه طاقت داغ ندارم گفتم: نه، من تو مسجد جامع به مجروح ها می خوام برسم. نهایتش اینه که می رم جنت آباد به لیلا سر بزنم. نگران نباش. این را به دا گفتم. در حالی که از عصر به این تصمیم مصمم بودم هر طور شده بروم خط، می خواستم بروم پلیس راه جایی که بابا جنگیده و به شهادت رسیده بود، می خواستم آنجا را ببینم. هنوز از دا دور نشده، دیدم شنه رفا، همسایه روبه روی مانه یک بشقاب غذا دستی است و دارد به طرف بچه های ما می آید. به او سپردم مراقب دا و بچه ها باشد. ننه رضا گریه افتاد و گفت: خدا پدرت را بیامرزد. این زینب تان را که می بینم، چقدر عزیز کرده پدرت بود، دلم آتیش میگیره. مادرت هم خیلی بی قراری میکنه. از عصر تا حالا اشکش خشک نشده خدا به دادش برسه. ضربه سختی خورده. کاش تو بمونی پیشش گفتم: نمی تونم، باید برم. خواهش می کنم، شما حواستون بهش باشه @emame_mehraban         🏴🏴🏴🏴
🪴 🪴 🌿﷽🌿 راه افتادم طرف مسجد جامع. توی حیاط مسجد به آقای سلیمانی بر خوردم. با اینکه می دانستم مواد غذایی کجاست و چی داریم، ولی می خواستم با نظر و اجازه آنها برای جنت آباد غذایی بردارم، گفتم: من دارم میرم جنت آباد. چیزی دارین براشون پیرم؟ گفت: برو شان و هندوانه بردار، رفتم گوشه حیاط، از توی کارتن، نان در آوردم، از بین هندوانه های محبوبی که از اصفهان رسیده بود، چندتایی برداشتم. هیچ کیسه و نایلونی پیدا نکردم که نان ها را در آن بگذارم. ناچار پیراهن زنانهایی از بین لباس هایی که گوشه مسجد ریخته شده بود، بیرون کشیدم. تان و هندوانه ها را در آن پیچیدم. آستین لباس را گره زدم و مثل بقچه روی دوشم انداختم و راه افتادم. بقچه سنگین بود و اذیتم می کرد. انگار رمقی برای راه رفتن نداشتم. کوچه ها و خیابانها خلوت و تاریک بود. از هیچ جا نوری بیرون نمیزد. از کنار دیوارها راه می رفتم که گاه صدای سوت خمپاره ایی را می شنیدم. از دوری و نزدیکی صدا تشخیص می دادم نزدیکم می افتند یا نه. خیلی وقت ها می نشستم و سرم را بین در دست می گرفتم. منتظر می ماندم خمپاره که منفجر می شد، بلند می شدم و به راهم ادامه می دادم. صدای زوزه سگ ها هم که توی خیابان های خالی میپیچید توی دلم را خالی می کرد. گربه ها را می دیدم که از صدای انفجار وحشت زده به این طرف و آن طرف می دویدند. راه جنت آباد را که در مسیر خانه مان بود، خوب بلد بودم و چشم بسته هم و می توانستم بروم. از سر کوچه مان گذشتم فکر خانه مان و اینکه بابا دیگر هیچ وقت به آن برنمی گردد، اشکم را در آورد. اگر دستم پر نبود حتما به خانه می رفتم و دنبال جای بابا میگشتم. به راهم ادامه دادم. هر چه بیشتر به جنت آباد نزدیک می شدم طپش قلبم هم بیشتر می شد. بابا اینجا خوابیده بود. حس می کردم دلبستگی ام به اینها بیشتر شده، دعا دعا میکردم توی جنت آباد کسی را نبینم و مستقیم بروم سر مزار بابا. از عصر به این طرف دلتنگ برگشتن سر مزارش بودم. برخلاف خواسته ام همه جلوی در اتاق غسالها توی تاریکی نشسته بودند. از همان دور بلند صدا زدم، لیلا،لیلا، نوی نور کمرنگ مهتاب دیدم لیلا از کنار زینب خانم بلند شد و با قدم های سنگین به طرفم آمد. به نظرم آمد مثل روزهای قبل نیست توی خودش بود. وقتی جلو آمده حس کردم با من رو در بایستی دارد و نمی خواهد من صورتش را ببینم. سلام کرد جواب دادم و پرسیدم خوبی؟ چیزی نگفت. معلوم بود قبلش خیلی گریه کرده. نگاهش را از من می دزدید. پشت سرش زینب خانم هم آمد، حس کردم با رفتارش می خواهد ما را دلداری بدهد و بگوید شما تنها نیستید. ما پشت و پناهتان هستیم. سلام کردم. گفت: سلام مادر، خوش اومدی، دستت درد نکنه برامون چی آوردی؟ بقچه را از دستم گرفت و برای اینکه ما را بخنداند، گفت: دختر بار هم که آوردی،ما چقدر بریم دستشویی، سردی مون کرده. مردیم پس که هندونه خوردیم. با هم به سمت بقیه رفتیم سلام کردم همه به احترام از جا بلند شدند. مریم خانم بغلم کرد و گفت: دختر، وقتی نیستی دلم برات خیلی تنگ میشه تشکر کردم و گفتم: می خوام برم سر مزار بابا. دستم را گرفت و نگذاشته گفت: فعلا بشین. خسته ایی. بعد برو نشستم روی موکتی که پهن کرده بودند. کفش هایم را در نیاوردم. همین طور ساکت بودم. زینب و مریم خانم و آن پیرزن حرف می زدند تا من و لیلا را از فکر و خیال در بیاورند. لیلا هم لب از لب باز نمی کرد. می دانستم بغض و گریه دارد او را هم خفه می کند، ولی جلوی من خودداری می کند. فکر کردم اگر من اشک بریزم لیلا هم به پای من راحت گریه می کند. اما نباید این اتفاق می افتاد. بیچاره غسالها چه گناهی داشتند، بعد از این همه کار کفن و دفن یک ساعت دور هم نشسته بودند تا استراحتی بکنند و از آن حال و هوای غسالخانه بیرون بیایند، آن وقت روا نبود ما با گریه و زاری ناراحت شان کنیم @emame_mehraban         🏴🏴🏴🏴