#مسیحاےعشق
#پارت_سیصدچهلچهارم
﷽
*مسیح*
نگاهی به صورت پریشانش میکنم و دوباره چند قطره آب رویش میپاشم.
منیر،با نگرانی میگوید:آقا میخواین زنگ بزنم به اورژانس؟
نگرانی ام را قورت میدهم و میگویم:نه،فقط آب قند چی شد؟
لیوان بلندی سریع نشانم میدهد:ایناهاش...
دستم را آرام روی گونهی مرطوبش میگذارم و چند ضربهی آرام میزنم.
:_نیکی...نیکیجان...
پلکش میپرد.
دست چپم را زیر سرش کمی بلند میکنم.
:_نیکی خانم... نیکیجانم...
آرام،کمی چشمانش را باز میکند.
منیر با خوشحالی میگوید:به هوش اومد...
لیوان را از دستش میگیرم و به طرف دهان نیکی میبرم:خوبی خانمم؟؟
حضور منیر،بهانه ی خوبیست،برای ادامه دادن نقش همسر نیکی!
هرچند بعید میدانم این لحظه ها را بعدها به خاطر بیاورد.
چشمانش را کامل باز میکند و آب دهانش را قورت میدهد.
متوجه موقعیتش میشود،حق دارد!تا به حال از این فاصله،من را ندیده!
سریع از جا میپرد:بابام..
با دستم کنترلش میکنم:آروم باش..آروم باش عزیزم..
بغض میکند و لبهایش میلرزد:بابام چی شده مسیح؟
سر تکان میدهم و با صادقانهترین لحن ممکن میگویم:بابات حالش خوبه...بیمارستانه...یه
تصادف کوچولو کرده...
الانم مامانت بالاسرشه...میخوای تلفنی باهاش حرف بزنی؟؟
بلند میشود:نه فقط میخوام ببینمش..
:_باشه،آماده شو بریم بیمارستان..
با ذوق به طرف اتاقش میرود.
باید شارژ شوم.باید آماده باشم.
موبایلم را درمیآورم و شماره ی عمووحید را میگیرم..
*نیکی*
صدای زنگ موبایل مسیح میآید.
سرم را از روی شیشه برمیدارم،با پشت دست اشکهایم را پاک میکنم و با نگرانی به او خیره میشوم.
"باشه"ای میگوید و موبایل را کنار دنده میگذارد.
:_مانی بود...گفت بابات رو بردن اتاق عمل..واسه ضربه ای که به سرش خورده
ملتمسانه میپرسم
:+مسیح حالش چطوره؟؟ تو رو خدا بگو...
:_گفتم که...قبل اینکه بیام خونتون پیشش بودم.حالش خوبه،یعنی جای نگرانی نیست..
دوباره به ترافیک سنگین خیره میشوم و زیر لب میگویم:چیزی نیست... چیزی نیست...
با عجله به طرف اتاق عمل میروم.
مسیح همشانه ام میآید و زودتر از من درها را باز میکند.
انتهای راهرو،مادرم را میبینم.
خون به صورتش راه پیدا نکرده،در عوض بین سفیدی چشمانش جمع شده.
زنعمو کنارش ایستاده و عمو و مانی آنطرفتر...
چادرم را جمع میکنم و با قدمهای بلند به طرفشان میروم.
مانی زودتر از همه متوجه آمدنمان میشود:اومدین؟
از کنارش که رد میشوم میگوید:نیکی حال مامانت اصلا خوب نیست.
اشکهایم را پس میزنم و به طرف مامان میروم:مامان...
مامان،چشمهای به خون نشسته اش را به صورتم میدوزد:اومدی نیکی؟الان بابات بهوش میاد...
نگاهی به عمو و زنعمو میاندازم و زیر بازویش را میگیرم:بیا مامان... بیا بریم بشینیم...
مامان به دنبالم کشیده میشود.
برابرش زانو میزنم و دستانم را روی پاهایش میگذارم.
سعی میکند لبخند بزند،اما لبهای خشکش تکان نمیخورند.
بلند میشوم:زنعمو پیش مامانم هستین؟
زنعمو سرش را تکان میدهد و کنار مامان مینشیند.
دوباره به طرف در اتاقعمل میروم.
برابر عمو میایستم:عمو بابام چی شده؟
عمو نگاهی به مسیح میاندازد.
محکمتر میپرسم:عمو بابام چشه؟
عمو سر تکان میدهد:لگنش شکسته...خونریزی داخلی داره..
سعی میکنم گریه نکنم:پس...مسیح که گفت جراح مغز بالاسرشه؟!
عمو سرش را پایین میاندازد:فعال دارن سرشو عمل میکنن...
عمق فاجعه را تازه میفهمم.
ضربه چنان کاری بوده،که هم سرش شکسته،هم لگنش...
خونریزی داخلی هم که دارد،بین حرفهای مسیح از شکستگی دست و دنده هایش هم شنیدم...روی اولین صندلی سقوط میکنم.
:_نیکی..
سرم را بلند میکنم و به صورت مضطرب مسیح خیره میشوم
:_ببین خبر تصادف بابات رو که گفتیم،تو از حال رفتی،مامانت هم شوکه شد...
ببین خانمم،الان مامانت به دلگرمیهای تو احتیاج داره...متوجه ی که؟
سر تکان میدهم
:+بابام که از اتاق عمل بیاد بیرون مامانم حالش خوب میشه..
مسیح مینشیند و موبایل را کنار گوشم می گیرد،صدای ضبط شده ی عمووحید می آید:شب که
غارت تموم شد و بچه ها خوابیدن،وقتی حضرت زینب وارد گودی قتلگاه شد،وقتی دست برد زیر
بدن حضرت حسین چی گفت؟؟
سرم را پایین میاندازم و زیر لب می گویم:تقبل منا هذا القلیل...
شرم دارم از قیاس خودم با حضرت زینب....
من کجا و ام المصائب حضرت عقیله کجا؟
مسیح بلند میشود.
تلنگرش کوتاه بود و به جا...
چشمانم را میبندم و به خدا توکل میکنم.
توکلت علی الحی الذی الیموت...
صدای باز شدن در که میآید بلند میشوم.
دکترسبزپوش به طرفمان میآید.
نگاهی به صورتهای مضطربمان میاندازد و با اندوه میگوید:متأسفم...لخته ی خون خیلی
بزرگ بود...
حس میکنم دریایی از آب یخ روی سرم میریزند.
با بهت به مسیح نگاه میکنم.
متاسف است؟
برای چه؟برای که؟
صدای گریه ی زنعمو میآید.
برمیگردم.
زمین زیر پاهایم میلرزد.
زنعمو و مانی زیرشانه های مامان را گرفته اند و مام