eitaa logo
دانشگاه حجاب
13.4هزار دنبال‌کننده
8.9هزار عکس
3.9هزار ویدیو
188 فایل
نظرات 🍒 @t_haghgoo پاسخ به شبهات 🍒 @abdeelah تبلیغ کانال شما (تبادل نداریم) 🍒 eitaa.com/joinchat/3166830978C8ce4b3ce18 فروشگاه کانال 🍒 @hejabuni_forooshgah کمک به ترویج حجاب 6037997750001183
مشاهده در ایتا
دانلود
27.82M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✂️༻‌ جمعه و خیاطی༺✂️ 4⃣9⃣ مانتو کیمونو مغزی دوزی 🔰قسمت اول سلام عیدتون مبارک🌸 😍✂️ آموزش یه مانتوی شیک مغزی دوزی شده بدوووووون الگووووو😍😍😍 ✅یه مانتوی شیک و پوشیده که حتی اگه خیاطی بلد نیستید براحتی میتونید برای عید بدوزیدش 😍 💛 برای دیدن سایر خیاطی های آسون و پرکاربردمون کافیه هشتگ رو دنبال کنید☺️🌼 | | | 🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
33.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ادامه...👇👇👇 ✂️آموزش مانتو کیمونو مغزی دوزی بدون الگو 🔰قسمت دوم 🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⭐⭐⭐ ⭐⭐ ⭐ 183 ستاره سهیل مغزش پر از همهمه های دیوانه کننده بود. کف دستانش را محکم روی شقیقه هایش فشار داد. _عفتِ عوضی... عفت کثافت... چیکار کردی با عمو؟ زیر لب مدام فحش می‌داد و طلبکار عفت بود. بعد نگاهی به خودش انداخت. خودش چی؟! خودش در مورد عمو چه فکری کرده بود! تا جایی پیش رفت که عمویش را قاتل تصور می کرد. نمی توانست آن حجم از فشاری را که به سرش می آمد تحمل کند. بلند شد. راه رفت. نشست. خوابید. کابوس دید. پرید. حرف های پریسا، صورت زمخت مصطفی و تیغ تیزی که به که بین انگشتانش بود، مینو و قهقهه هایش، گیلاد، مهراب... به سمت شیر آب دوید و سرش را برد زیر جریان خنک آب. با صورت خیس و موهایی که از آن آب چکه می‌کرد، چهار زانو نشست روی زمین. به نقطه نامعلومی خیره شد، مثل مجسمه سرد و بی روح! اشکهایش با قطرات آب روی صورتش، یکی شدند. دلش گردنبندش را می خواست. دلش مهراب را می خواست با آن حرف های قشنگش! فکر مهراب تنها چیزی بود که او را تو امید زنده ماندن می داد. در یکی از بازجویی ها بالاخره آنچه را که در ذهنش بود به زبان آورد. _بقیه رو گرفتین؟ مینو... گیلاد... جوابی نشنید. چند بار زبانش تکان خورد ولی صدایی از آن در نیامد. چشمانش را بست، باز کرد. _مهراب چی؟ اونم گرفتین؟ مرد بازجو سرش را از روی برگه‌ای که در حال نوشتن بود بالا نیاورد. صدایش را بالاتر برد: _من باید ببینمشون... من باید بفهمم سر بقیه چه بلایی اومده؟ بازجو سرش را بالا آورد. نگاه سر تا سری به او انداخت. بدون اینکه جوابی بدهد ضبط دوربین را قطع کرد و مشغول جمع کردن پرونده ها شد. ✅کپی فقط در فضای مجازی آزاد ✅ در صورت داشتن سوال، به آیدی نویسنده پیام دهید👇(طوبی) @tooba_banoo 🌸@hejabuni | دانشگاه حجاب🎓
دانشگاه حجاب
⭐⭐⭐ ⭐⭐ ⭐ 183 ستاره سهیل مغزش پر از همهمه های دیوانه کننده بود. کف دستانش را محکم روی شقیقه هایش فشا
⭐⭐⭐ ⭐⭐ ⭐ 184 ستاره سهیل چند روزی از مطرح کردن خواسته اش گذشت. صدای باز شدن در آهنی، آن هم روزی چند بار ترسش را کمتر کرده بود. حوصله دیدن مرد بازجو را نداشت. دلش می خواست در تنهایی خودش فقط فکر کند و فکر کند. وقتی در پشت سرش بسته شد به چشم بند شب برداشته شد، نتوانست قدم از قدم بردارد. مینو کمی آن‌ طرف‌تر پشت میز نشسته بود و داشت نگاهش می‌کرد. صورتش سیاه و چروک به نظر می رسید. آرام آرام قدم برداشت و جلو رفت. دستش را روی لبه صندلی گذاشت. تلاش کرد لب هایش را تکان دهد. _ميـ....مینو! مینو فقط نگاهش می کرد. چشمانش مثل حیوانی وحشی که شکارش را از دست داده قرمز بود. صندلی را عقب کشید. نشست. مینو ساکت بود. با انزجار نگاهش می‌کرد. تمام سوالاتی که در ذهنش آماده کرده بود را فراموش کرد. فقط یک چیز را یادش بود. مینو... من... می خوام بدونم کی راست می‌گه... مینو بگو که همه حرف های پریسا... "پریسا چرا باید بهش دروغ میگفت" بی ‌مقدمه پرسید: دلسا و کیان ...کی کشتشون؟... بگو که اینا همه تهمته... مینو مثل همیشه پوزخند زد. سرش را به طرف دیوار چرخاند و دوباره روی صورت ستاره ثابت شد. _تو عمرم احمق تر از تو ندیدم... این ساده‌لوحیت حال آدمو به هم می‌زنه! صورتش را جلوتر آورد. برابر صورت ستاره و نزدیک تر! _حالم بد میشه اینقدر که خری... دوباره برگشت و به صندلی تکیه داد. _حقم داری... به اون عموی ببو گلابیت رفتی... یه عمر با این عفت قالتاق زندگی کرد نفهمید کیه... کثافت سر ما رو هم شیره مالید. صورتش داغ شد. گوش هایش بیشتر. _چی می‌گی تو؟ چه ربطی به عفت داره؟ مینو دوباره صورتش رو جلو آورد. _تو خری... خر... هرچی بگم نمی‌فهمی. آب دهانش را پاشید روی صورت ستاره عقب رفت و دوباره قهقهه زد. ✅کپی فقط در فضای مجازی آزاد ✅ در صورت داشتن سوال، به آیدی نویسنده پیام دهید👇(طوبی) @tooba_banoo 🌸@hejabuni | دانشگاه حجاب🎓
دانشگاه حجاب
⭐⭐⭐ ⭐⭐ ⭐ 184 ستاره سهیل چند روزی از مطرح کردن خواسته اش گذشت. صدای باز شدن در آهنی، آن هم روزی چند
🌸🌼🌸 سلام و ادب خدمت همه عزیزان عیدتون مبارک🎈 یه توضیح کلی بدم درباره رمان👇 🔸عزیزان شما در حال خواندن کتاب رمانی هستین که به صورت آن لاین داره منتشر میشه. گرچه هنوز به چاپ نرسیده 🔹فرق رمان آن لاین با کتاب رمان در اینه که رمان های آن لاین اکثرا (به جز تعداد اندک) زرد هستند و اصلا شاخصه های یک رمان واقعی رو ندارن. 🔸رمان زرد فقط حس هیجان رو به مخاطب میده. شخصیت پردازی نداره واکثرا تیپ هستن، رمان زرد فضا سازی نداره صحنه پردازی نداره. لحن نداره. تعلیق نداره. جزئیات هم که اصلا نداره 🔹الان وضعیت نویسندگی کشور به شدت درخطره بخاطر وجود این رمان های زرد. بله برای نویسنده راحت تره که چشم های خودشو کمتر اذیت کنه و بگه دختری وارد گروه های انحرافی شد و موقع خطر نجات پیدا کرد. ولی اگر وقت میذاره، میخواد کتاب تحویل مخاطب بده. یه کار با ارزش و با کیفیت نه آبکی. 🔸الان ذائقه خیلی از مخاطبان بخاطر این رمان های زرد از بین رفته. لذا به نویسنده ها توصیه میکنن اصلا رمان آن لاین نخونین و فقط کتاب بخونین. 🔹ولی بنده دیدم اگر بخوام این صحنه رو ترک کنم خودش نوعی خیانت به قلم هست. ما میتونیم حالا که کتاب گرونه تو فضای مجازی کتاب بنویسیم. و لازمه اش صبر مخاطبان هست تا ذائقه خودشون رو تغییر بدن به رمان خوب خوندن. البته منظورم این نیست که رمان بنده خوبه از بقیه بد، نه ولی دارم تلاش میکنم طبق اصول نویسندگی بنویسم. نکات اساتیدم رو مو به مو انجام بدم. تا کار با کیفیت باشه. 🔸مطلب دیگه اینکه، علاوه بر مطالب بالا رمان اینترنتی چون یکجا نیست مطلب این حس به مخاطب داده میشه که کش دار شده درصورتی که کتاب رو یه جا میشه خوند. این تفاوت دو سبک نوشتن هم هست. 🔹و اینکه رمان داره به صورت آن لاین نوشته هم میشه لذا کار بنده خیلی سخت تر هست. چون انگار کتابی هست که باید سعی کنم تبدیل نشه به رمان زرد و در ضمن آن لاین و داغ داغ😁 هم تحویل بدم بله اشکال هست و در نهایت برای چاپ ویرایش میشه. حتما و ان شاءالله نسخه چاپی باید بهتر هم باشه. 🔸این رمان نوشتنش از سال 1400 رقم خورده. بابتش تحقیق شده مستند دیده شده اطلاعات جمع شده پس همون طور که نوشتنش طول کشیده خوندنش هم مقداری طول میکشه. ❤️لذا از صبوری شما ممنونم که بنده رو تحمل کردین و لازم دیدم این توضیح رو بدم. دلایل اینکه چرا کش دار به نظر می‌رسه رو خدمتتون گفتم. 🔹از لحاظ داستانی نمیشه یکهو داستانی تموم بشه. داستان باید وارد مرحله تعادل شخصیت برسه. 🔸بنظر شما شخصیت ستاره که این همه مشکل رو گذر کرده میتونه سریع رد بشه و به آخر برسه؟ تمام قسمت های انتهایی درباره دوران محکومیت ستاره هست و گره هایی که باید باز بشه. و اگر غیر از این باشه به حقیقت مانندی داستان ضربه میزنه. ممنون از صبر شما.🌸 من بیشتر از همتون خسته‌ام چون یک سال و نیمه دارم با شخصیت ستاره تو ذهنم زندگی میکنم؛ تا بتونم عالی درش بیارم.🙃 🛩 هواپیمای رمان در حال فروده، لطفا صبور باشین و کمی و کاستی ها رو حلال کنین.😊 ✍طوبی @tooba_banoo 🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
نظرات شما درباره رمان ✨💫ستاره سهیل 💫✨ در ناشناس☺️⬇️ https://harfeto.timefriend.net/16758370193934
از حضرت جواد علیه‌السلام روایت شده: همانا در ماه رجب شبی است که از هر آنچه آفتاب بر آن می‌تابد بهتر است و آن، شب بیست‌و‌هفتم رجب است که در صبح آن پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله به رسالت مبعوث شد. برای کسی که از شیعه ما عامل در آن شب است، پاداش نیکوکاری 60 سال مقرّر است، به محضر آن حضرت عرض شد: عمل در آن شب چیست؟ حضرت فرمود:... @hejabuni
_اومدی دارو بخری؟ + نه... اومدم چهار عدد حوری ببینم! 😁😁 🌸 @hejabuni 🌸
بیاید این هشتگ رو توی ایتا ترند کنیم