دانشگاه حجاب
🔥 مستند داستانی دوربرگردان تجریش 💐 قسمت 150👇
🔥 مستند داستانی دوربرگردان تجریش
💐 قسمت 150👇
اینم از شرکت کننده اول!
چی فکر میکردیم چی شد!
دهن هممون سرویس شد!
من که همه جونام تو مناظره اول ته کشید.
حس میکنم ۳ روزه تمومه هیچی نخوابیدم!
انگاری از مسابقات دوی ماراتن آفریقا برگشتم.
یا شدم مثل اون کوهنورد درب و داغونی که به طرز معجزه آسایی از زیر یه بهمن سنگین نجات پیدا کرده و همین یه ساعت پیش با کمک تیم نجات از ارتفاعات اورست برگشته خونه!
وقت استراحت اول شروع شد.
یکی از پسرای خود شیرین خودش رو عسل کرد!
- دخترخانما یادتون که نرفته چه قول و قراری با حاج آقا داشتید...!
اینم از سیریش جمع!
حرف "اگه قانع بشیم محجبه میشیم" رو میگفت!
یکی نیست بگه آخه تو وکیل وصیشی؟!
اونکه باهاش کل کل داشتیم چیزی نمیگه
خودش زبون نداشت؟!
تو شدی کاسه داغ تر از آش!
کاش میشد درزهای دهنش رو با بتن پر میکردم! تا بی موقع باز نشه و اینجوری توی جمع ضایعمون نکنه! شیطونه میگه... لا اله الا الله!
بیچاره اون دخترایی که من از جانبشون قول دادم و حرف توی دهنشون گذاشتم! چه قدر توی دلشون دارن دری وری بارم میکنن نمیدونم.
آخه فکر نمیکردم اینطوری بشه که!
با صدای پچ پچ بچه ها به خودم اومدم...
چه قدر هوای اتاق سنگین شده.
متوجه دستم شدم که داشت یه نمه موهام رو به داخل مقنعه هدایت میکرد!
دوباره غرق در خاطرات شدم.
یادش بخیر...
دوران مدرسه..
چه شیطونی ها که نمیکردیم..
گهگداری مناسبتی میشد یه آخوندی میومد سر کلاسمون... وااای که چه قدر ذوق میکردیم...!البته نه واسه حضور حاج آقا! "با عرض معذرت از همه طلبه ها!" بیشتر واسه اینکه اون زنگ از دست معلم راحت میشدیم..! مخصوصا اگه امتحانی چیزی هم میداشتیم که دیگه آخونده خواستنی تر میشد و ایول داشت! هعیی.. با همه سختی هاش چه قدر شیرین بود...
انصافا جای این طلبهه توی دوران مدرسه رفتنمون خالی بود!. به تنهایی وقت دو سه تا ارائه و پرسش رو گرفت! البته طفلی گناهی نداشت. چالش داغ شده بود و ما هم ول کنش نبودیم و نمیخواستیم کم بیاریم. مسئولین هم که در هپروت بودن و غرق در مناظره! از زمان یادشون رفته بود. چرا این حرفا رو زدم حالا!همه چی از این حاجیمون شروع شد.
یه ارائه دیگه هم تا قبل ظهر داشتیم...
بعدش رفتیم برا نماز و ناهار.
با احترام به همه آشپزهای زحمتکش... معذرت میخوام! هیچ وقت فکر نمیکردم بشه جوجه کباب رو اینقدر بد درست کرد! واقعا کار هر کسی نیست!
بعد خوردن ناهار و یه نیمچه استراحت کوتاه رفتیم سراغ مناظرات بعدی... نگران نباشید. دیگه تعریف نمیکنم. یعنی حالی برام نمونده که بخوام تعریف کنم یا نکنم.
تا غروب مناظرات ادامه داشت
شب جنازه سردم به خونه رسید.
اینم از ماجرای روز اول مناظره.
✍️ مجتبی مختاری
🆔 نظرات رمان 👈 @mokhtari355
═ೋ❅📚❅ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872
خار و میخك - قسمت ۹.mp3
7.3M
🎙#روایت_شب| از الکرامه تا یوم کیپور
🔸پیروزیهای اولیه امیدوارکننده بودند، اما شرایط کمکم تغییر کرد...
🖼 قسمت نهم کتاب خار و میخک، نوشتۀ شهید یحیی سنوار
═ೋ۞°•دانشگاه حجاب•°۞ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872
5.59M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 الگوی کار فرهنگی کیه؟
#استاد_غلامی
.═ೋ۞°•دانشگاه حجاب•°۞ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872
🌻🍁|°•
ای حدیث دلنشین راستی ...
#جمعه_های_انتظار #مهدویت #تولیدی
═ೋ❅ دانشگاه حجاب ❅ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872
19.82M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✂️༻ جمعه و خیاطی ༺✂️
آموزش شماره 129
✂️ آموزش دوخت یه #مانتو آزاد
تو فصل پاییز بعنوان روپوش روی مانتوتون هم میتونید استفاده کنید
❇️ بسیار دلبر و آسون👌
💛 برای دیدن سایر خیاطی های آسون و پرکاربردمون کافیه هشتگ #آموزش_خیاطی رو دنبال کنید☺️🌼
#آموزش_خیاطی | #مانتو | #خیاطی
#آموزش_مانتو | #مانتو| #مانتو_شیک
#مانتو_بدون_الگو | #روپوش
═ೋ❅✂️ دانشگاه حجاب ❅ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872
دانشگاه حجاب
🔥 مستند داستانی دوربرگردان تجریش 💐 قسمت 150👇 اینم از شرکت کننده اول! چی فکر میکردیم چی
🔥 مستند داستانی دوربرگردان تجریش
💐 قسمت 151 👇
دانشگاه حجاب
🔥 مستند داستانی دوربرگردان تجریش 💐 قسمت 151 👇
🔥 مستند داستانی دوربرگردان تجریش
💐 قسمت 151👇
شبی رو عینهو مرده ها گذروندم.
نفس نمیبود فرقی با جنازه نداشتم
اصلا نفهمیدم چه جوری خوابم برد...
انگاری یه هفته بود که نخوابیده بودم
با بازیگوشی آفتاب از خواب بیدار شدم..
نورش منتظر پلکام بود تا از هم جدا بشن.
چند باری چشای خمارم رو باز و بسته کردم..
به محض باز شدن زارتی انگشت نوریش رو کرد توی چشام!: اینم از آفتاب مریض که خستگی حالیش نیست! کمی مالیدمشون تا به دل نگیرن.
انگار یه قرن خوابیده بودم ولی هنوزم داشتم چرت میزدم. چشمم به ساعت افتاد! اوووه! 10 شده که! انگار نه انگار مثل خرس خوابیده بودم. هنوز دلم خواب میخواست.. چه قدر خوبه که مسابقات یه روز در میونه. واقعا استراحت لازم بودم. بعد از یه کش و قوس اساسی زور آخرم رو زدم و از رختخواب دل کندم.
پاهام به سختی با زمین تماس میگرفتن. داشتم از کنار آینه قدی دراور رد میشدم که چشام ترمز دستی رو کشید و روی آینه قفل شد. واای خدا این کیه دیگه؟؟ نکنه یه دو قلوی ناشناس داشتم خودم خبر نداشتم؟'" موهام مثل آشیونهی کلاغ شده بود. احساس میکردم توی یه فیلم کمدی افتضاح هستم که کارکتر اصلیش باید از خواب بیدار بشه تا دنیا به ریخت و قیافه ظاهریش بخندن! حالا نه اینکه شما وقتی از خواب پا میشید همچین شق و رق و اتوکشیده بیدار میشید.😝 والا!
خودم رو به آشپزخونه رسوندم..
مامان و بابا هیچکدوم نبودن.
بابا که میره سرکار... مامان کجاست؟!
چند باری آب به صورتم پاشیدم تا خواب از سرم بپره..
چند ثانیه ای نگذشته بود که با صدایی عین کبک از جا پریدم..
حالا چرا کبک؟ به ذهن و دهنم اومد دیگه..
سر صبحی مساله فلسفی فیثاغورثی نپرسید.
- به به هانیه خانم... ساعت خواب!
بر خلاف فیلمای جنایی همه چی عادی بود.
خبری از یه شخصیت جدید و اینام نبود.
مامانم بود. که البته گاهی کم از روح نداره
- عه مامان شما اینجائین...! سلام.
- سلام. نباید باشم؟
- کی اومدین؟
- از اول همینجا بودم!
- پس... ببخشید ندیدمتون.
مامان با خنده و کنایه گفت:
- طوری نیست گلم. اگه چشمات رو یکی در میون باز نکنی چیزای بیشتری میبینی دخترم!
البته بهت حق میدم. هم چشات زیاد باز نبود همم گرسنه بودی... شکمت هم که خالی میشه دیگه هیچ چیز و هیچ کس رو نمیبینی! اونوقته که بلانسبت مغول ها فقط حمله میکنی سمت یخچال!
شونم ها افتاد! چرا مامان اینجوری میکنه!
بلانسبت من یا بلانسبت مغول ها؟!
میدونید که این دو خیلی با هم فرق دارن دیگه! درصد اثرگذاری تخریبشون متفاوته!
- چیزی شده مامان؟! اول صبحی شمشیر رو از رو بستی!
- نه عزیزم. هیچی نشده. دلم برات تنگ شده بود گفتم یه کم سر به سرت بذارم. خودت خوبی؟ حسابی خسته بودیا.. صبح چند باری واسه صبحونه صدات کردم نیومدی ..
- خوبم ممنون! هیچی نفهمیدم.. غش خواب بودم... میفهمیدمم جون نداشتم واسه صبحونه بیام..
- خوبه که خوب خوابیدی.. چه خبر... از آزمونت بگو.. از فردا خواستگار راه بدم دیگه؟ آره؟
این همه امید مامانم به من مایه مباهاته!
همینطور که قهوه میریختم توی استکان گفتم:
- دیروز که نوبت به ارائه من نرسید.. مونده حالا تا آزمونم تموم بشه
- هنوز میخوای مقاومت کنی؟
خندیدم و گفتم:
- از الان خواستگارا رو رد شده بدون مامان.
تا برنده نشم این بازی تموم نمیشه..
حس میکردم یک جنگجوی خستم که دارم واسه یه نبرد بزرگ آماده میشم. توی ذهنم، خودم رو در حال دریافت جایزه میدیدم. همه ازم تعریف میکردن. وااای مامان رو بگو. چی بگه از فردا به خواستگارا!! حتی فکرش هم شیرینه وقتب روی مبل لم دادم و میگم نه مامان اینم ردش کن بره فعلا دارم تخمه میشکونم!
نمیدونم چرا گاهی جوگیر میشم اساسی!
آخه یکی نیست بگه لامصب مگه فیلم هندیه که هر طور تو بخوای تموم بشه! میدونم ولی باید بشه و هنوز بازی ادامه داره...
✍️ مجتبی مختاری
🆔 نظرات رمان 👈 @mokhtari355
═ೋ❅📚❅ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872