4.mp3
9.08M
📗 کتاب صوتی
#گلستان_یازدهم
"خاطرات همسر سردار شهید علی چیت سازیان" 🥰🥺
قسمت 4⃣
🎙با صدای #شیما_جان_قربان
✾࿐༅ eitaa.com/hejabuni
اشعار حجاب.pdf
467.9K
📝 اشعار فراوان با موضوع حجاب
🔖 برای کارفرهنگی هم از ابیاتش میتونید استفاده کنید.
#شعر #حجاب #کتاب_شعر_حجاب
✾࿐༅ eitaa.com/hejabuni
11.59M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌عالی! به درد بخور!!
💥خود شیطون رو کی گول زد!؟ 🧐
#جهادتبیین
#معرفت_افزایی
با ذکر صلوات نشر دهید
💠#زیست_عفیفانه
#نهضت_آگاهسازی_و_مطالبه_گری
✾࿐༅ https://eitaa.com/hejabuni
❣مامان و بابای مهربون
🧕همیشه به گل دخترتون یادآور بشید
👑 که با این حجاب نورانیش
💫 به شجاعت و عزت شناخته میشه.
یادتون نره درک کنه ارزش حجاب رو...
#مادرانه #حجاب_کودکان #عکس_تولیدی
♡✾♡࿐༅ eitaa.com/hejabuni
دانشگاه حجاب
شاهزاده ای در خدمت قسمت صد و شانزدهم🎬: بانو فضه و ابوثعلبه با فرزندشان نزدیک مسجد آمدند. کاروانی که
شاهزاده ای در خدمت
قسمت صد و هفدهم🎬:
با ورود مولا علی علیه السلام جمعیت حاضر به وجد آمدند چون همگان می دانستند که اینک منبع علم الهی و خیلفه اصلی رسول الله پرده ازجواب هایی بر خواهد داشت که خلیفه خود خوانده و یارانش از دادن جوابها عاجز آمدند.
پس أبو بكر راهب را خطاب كرده و گفت: كسى را كه تو مى خواستى حاضر شد، آنچه مى خواهى از او بپرس!.
راهب نيز روى به جانب آن حضرت نموده و گفت: اى جوان نامت چيست؟
فرمود: اسم من نزد يهود «اليا» و نزد نصارى «ايليا» و نزد پدرم «علىّ» و نزد مادرم «حيدره» مى باشد.
راهب گفت: مقام و نسبت تو از پيامبر اسلام چيست؟
فرمود: من پسر عمو و داماد و همچون برادر پيغمبر هستم.
راهب گفت: به خداى عيسى قسم كه تو مطلوب من هستى، به من خبر بده از آنچه خدا را نيست و آنچه از خدا نيست و آنچه خدا آن را نداند؟
فرمود: با فرد خبير و آگاهى روبرو شدى، امّا اينكه گفتى «آنچه خدا را نيست» همان زوج و فرزند است كه خدا را عيال و فرزندى نباشد.
و اينكه گفتى «آنچه از خدا نيست» عبارت است از ظلم كه خداوند در حقّ هيچ كس ظلم روا ندارد. و اينكه گفتى: «آنچه خدا آن را نداند»، خداوند براى خود هيچ شريكى را نمى شناسد.
راهب برخاسته و كمربند (نشان مذهبى) خود را باز كرد، و پيشانى آن حضرت را بوسيده و گفت: من شهادت مى دهم كه خداوند شريكى نداشته و یگانه است و شهادت مى دهم كه محمّد صلی الله علیه وآله از جانب خدا به مقام نبوّت مبعوث گشته است و شهادت مى دهم كه تو خليفه و وصىّ پيغمبر و امين امّت اسلامى و معدن دين و حكمت و سرچشمه علم و برهان هستى!. من نام تو را در تورات به عنوان «اليا» و در انجيل به عنوان «ايليا» و در قرآن به عنوان «علىّ» و در كتابهاى گذشته به عنوان «حيدره» خواندهام و من روى اطّلاعات خودم معتقدم كه تو وصىّ پيغمبرى، و أمير اين حكومت، و از همه به اين مكان سزاوارترى، پس جريان امور تو با اين قوم چيست؟
أمير المؤمنين عليه السّلام جواب مختصرى از سخن راهب داد و راهب برخاسته و اموال خود را تسليم آن حضرت نمود. و آن جناب عليه السّلام نيز همان لحظه تمام آن طلا و نقره را به فقرا و نيازمندان مدينه تقسيم و از مسجد بيرون رفت. و راهب؛ مسلمان قصد بازگشت به شهر خود نمود....
فضه که شاهد تمام ماجرا بود ، از اینکه باز واقعه ای رخ داده بود که دوباره آخرین وصیت رسول خدا که در حادثه غدیر بر همگان ابلاغ شده بود، آشکار و آشکارتر شد ، لبخندی به روی لب آورد و آرام گفت براستی که : علیٌ مع الحق و الحقٌ مع علی...
ادامه دارد...
📝ط_حسینی
✾࿐༅ https://eitaa.com/hejabuni
دانشگاه حجاب
شاهزاده ای در خدمت قسمت صد و هفدهم🎬: با ورود مولا علی علیه السلام جمعیت حاضر به وجد آمدند چون همگان
شاهزاده ای در خدمت
قسمت صد و هجدهم 🎬:
روزگار همچون اسبی سرکش به پیش می تاخت ، خبری در مدینه گوش به گوش و دهان به دهان می رسید.
خبر به فضه هم رسید و او شنید که خلیفه خودخوانده در بستر بیماری افتاده وگویا بعد از سالها زندگی و نزدیک دو سال تکیه زدن بر مسند خلافت که مطمئنا غصبی بود ، می خواهد دل از این دنیا بکند ...
فضه با خود می اندیشید که این دنیا چه زود گذر است و به اندازه چشم بهم زدنی می آید و بی خبر می رود و وقتی به خود می آییم که در بستر مرگ هستیم و با عزرائیل دست و پنجه نرم می کنیم و آیا این دنیای زود گذر ارزش آن را دارد که بنده ای، دل به چهار روز حکمرانی خوش کند و رد حرف و حکم خدا نماید و مقامی را که از آن او نیست غصب کند و ملتی را از مسیر درست منحرف نماید و دین خدا را به بی راهه بکشاند؟!
فضه آهی کشید و خیره به رد رفتن فرزندش ثعلبه بود که روی حیاط مشغول جست و خیز بود.
در این هنگام درب خانه به شدت باز شد و ابو ثعلبه هراسان داخل شد.
فضه متوجه شد که اتفاقی افتاده ، از جای برخواست و به استقبال همسرش رفت و مانند همیشه با آیات قران از او پرسید چه شده ؟
ثعلبه با دستار سرش عرق پیشانی اش را گرفت و بر تکه سنگی که روی حیاط قرار داشت نشست و گفت : انسان در کار این بشر دو پا می ماند ، یادت هست زمانی که می خواستند خلافت را که حق مسلم مولا علی علیه السلام بود از او غصب کنند به چه ریسمان پوسیده ای دست انداختند؟!
فضه سری تکان داد و آهی کشید و گفت : وأمرهم شوری بینهم...
ثعلبه سری تکان داد و گفت : آری آن زمان به بهانه تصمیم شورا حق ولیّ خدا را غصب نمودند ، حال اینک گمانم همه چی فراموششان شده و ابوبکر گویا از یاد برده که خود چگونه بر مسند نشست و حالا آنقدر گستاخ شده که در پایان عمر ، بی توجه به امر خدا و رسول و حتی همان شورایی که خودشان تعیین کردند افاضات می دهد....
ادامه دارد...
📝ط-حسینی
✾࿐༅ https://eitaa.com/hejabuni
5.mp3
14.14M
📗 کتاب صوتی
#گلستان_یازدهم
"خاطرات همسر سردار شهید علی چیت سازیان"
قسمت 5⃣
🎙با صدای #شیما_جان_قربان
✾࿐༅ eitaa.com/hejabuni