دانشگاه حجاب
بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌛عاشقی به افق حلب🌜 #قسمت_شصتُ_سوم گشتن توی اینترنت و سایت های مختلف درب
بسم رب الشهدا و الصدیقین
🌛عاشقی به افق حلب🌜
#قسمت_شصتُ_چهارم
برای استقبال از هانیه از پله ها دوان دوان پایین رفتم...
همان لحظه هانیه از در ورودی وارد شد...
+سلاام عزیز دلم خوش اومدی...
-سلام ریحانه جان...مرسی گلم...
هانیه را در آغوش کشیدم و گونه اش را بوسیدم...
دست گل را سمتم گرفت و گفت:
- منو ببخش که نتونستم بیامبرای مراسم پدر عزیزت...تسلیت میگم غم آخرت باشه...
+مرسی عزیزم...این چه حرفیه !خیلی لطف کردی...ممنون بابت گل ...
دستش را گرفتم و به سمت اتاق هدایتش کردم...
از پله ها بالا رفتیم.
هانیه لبه ی تخت نشست و من هم کنارش...
-چه خبر ؟یادی از ما کردی...
+راستش هانیه خیلی دلم میخواد با یکی حرف بزنم... فکر کردم تو بهترین کسی هستی که میتونم بدون نگرانی باهاش درد و دل کنم...
-اتفاقا از بچه ها شنیدم که خیلی ازشون فاصله گرفتی؟ میتونم بدونم چه دلیلی داره؟
+نمیدونم راستش...اما حس میکنم دارم از دنیای دوستای قبلم فاصله میگیرم...ینی ...ینی اینکه دارم وارد دنیای جدیدی میشم که اگر بفهمن ممکنه منو دیگه هیچوقت قبول نکنن...
-متوجه نمیشم! منظورت از دنیای جدید چیه؟
+داستانش طولانیه...اول باید ازت پذیرایی کنم که موقع تعریف یه وقت ضعف نکنی!
از آشپزخانه چایی و شیرینی و میوه را به اتاقم بردم...
از هانیه پذیرایی کردم و سیر تا پیاز قضیه را برایش گفتم...
هانیه اشکش را پاک کرد و گفت:
-چیکار کردی که خدا اینطوری بهت عنایت کرده؟
دستش را در دستانم گرفتم ...
+نمیدونم چی بگم هانیه... تو کمکم میکنی از این امتحان سر بلند بیرون بیام؟ واقعا بلاتکلیفم! به کمکت احتیاج دارم...
هانیه دستانم را فشرد و با لبخند سرش را به نشانه ی تایید تکان داد...
+هانیه تو از اول چادری بودی؟! سخت نیست برات؟
-از اوله اول که نه...ولی وقتی عقلم رسید و به سن تکلیف رسیدم اوهوم...ریحانه نمیگمسخت نیست! ولی ارزششو داره...انقدر بهت احساس خوب میده که اصلا سختیاشو حس نمیکنی...
+منظورت از حس خوب چیه؟ توی گرما سخت نیست؟دست و پا گیر نیست؟تیکه نمیندازن بهت؟
-دختر تو چقدر سوال داریا!!! چرا همه ی اینا هست...ولی خیلی چیزای خوبی ام هست که اینارو خنثی میکنه!...
هانیه برایم حرف میزد و من با تمام وجودم گوش میکردم.
ادامه دارد...
✍نویسنده: #میم_سلیمی
🌜🌹 @hejabuni 🌹🌛
دانشگاه حجاب
رمان واقعی«تجسم شیطان» #قسمت_شصت_سوم 🎬: مریم خانم به دو مرد پیش رویش چشم دوخته بود و با تعجب به بحث
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_شصت_چهارم🎬:
هال پر نور تر از همیشه بود، انگار اشعه های درخشان خورشید ، درخشان تر از همیشه از پشت پنجره به داخل می تابید.
اثری از مبل ها نبود و به جای آن پتوهای مخملین کنار دیوار به چشم می خورد ، پتو هایی سبز با پشتی هایی به همین رنگ در کنار دیوار دو طرف هال چیده شده بود، ناگهان در هال باز شد، عطر عجیبی به مشام رسید،عطری که تا به حال نمونه اش را حس نکرده بود، انگار عطر بهشت بود که در اینجا پراکنده شده بود.
مریم خانم در انتهای هال نشسته بود و در کنارش همسرش به در هال خیره شده بود.
انگار نور شدیدتر شد و اینبار اشعه های خورشید نبود که میدرخشید، چهره هایی نورانی وارد هال شدند، دوازده مرد که لباس روحانیت به تن داشتند و از عمامه های سیاه رنگی که بر سر داشتند، مشخص بود که از سادات هستند، شش نفر از انها یک طرف هال و شش نفر دیگر روبه روی آنها طرف دیگر هال نشستد، در این هنگام پیرمردی با چهره ای ملکوتی و نورانی در حالیکه عصایی کنده کاری شده در دست داشت وارد شد، آن دوازده مرد به احترام ورود این پیرمرد نورانی از جای برخواستند، مریم و همسرش هم ایستادند.
پیرمرد بر تنها کرسی که در صدر مجلس گذاشته بودند نشست و رو به مریم و آقای مقصودی گفت: آمده ایم به خواستگاری دخترت...
شوری دیگر در جان مریم بانو پیچید و ناگهان از خواب پرید، در حالکیه هنوز آن بوی عطر عجیب در مشامش بود و آن چهره های نورانی در خاطرش مانده بود.
صدای اذان صبح به گوشش رسید، از جا بلند شد، انگار آقای مقصودی زودتر از او بیدار شده بود، به سمت سرویس ها رفت و وضو گرفت، وارد هال شد نگاهی به دور و برش کرد، چقدر آن خواب واقعی بود، همین هال بود منتها خبری از پتو های مخملین و پشتی نبود.
آقای مقصودی اشاره ای به همسرش کرد و گفت: من نمازم را خوندم، بیا روی این سجاده بخون ،جمش نمی کنم.
مریم بانو لبخندی زد و گفت: ممنون..
آقای مقصودی به سمت آشپزخانه رفت که با صدای همسرش میخکوب شد: آقا! فاطمه را به روح الله بده...
ادامه دارد..
📝به قلم:ط_حسینی
بر اساس واقعیت
═ೋ۞°•دانشگاه حجاب•°۞ೋ═
eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872