دانشگاه حجاب 🇮🇷
بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌛عاشقی به افق حلب🌜 #قسمت_هشتادُ_چهار بعد از هر بار خواندن وصیت نامه آن
بسم رب الشهدا و الصدیقین
🌛عاشقی به افق حلب🌜
#قسمت_هشتادُ_پنج
احساس ضعف شدیدی داشتم...
خیلی گرسنه ام بود.
چشمانم را باز کردم ،هانیه زودتر از من از خواب بیدار شده بود.
کم کم داشت غروب میشد.
از شدت گرسنگی حالم داشت بد میشد، کیک در کیفم داشتم.
برداشتم و کمی خوردم...
چون شیرین بود کمی دلم را زد.
آلوچه و لواشک زیادی با خودمآورده بودم!
آن هم از نوع خیلی ترش!!!
به هانیه تعارف کردم و کمی از لواشک کند و خورد...
-اوه اوه ریحانه چجوری اینو میخوری؟!میمیریا!
+خیلی خوشمزه اس خدایی...
تا ته لواشک را خوردم...
دل ضعفه گرفتم اما مابقی خوراکی ها در چمدانم بود،در قسمت انبار اتوبوس
فراموش کردم با خودم بالا بیاورم.
با گوشی کمی ور رفتم که بتوانم تا اذان صبر کنم...
کمیسرگیجه داشتم!
اتوبوس برای اقامه نماز نگه داشت.
توانایی بلند شدن و پیاده شدن از اتوبوس را نداشتم...
به هانیه گفتم:
+منیکم ناخوشم هانیه شما برین من تو اتوبوس میشینم...
-پس وایسا برم منمنمازمو بخونم زود میامپیشت.
سرم حسابی گیج میرفت .
چشمانم را بستم...
راوی: "هانیه"
نمازم را زود تر از بقیه خواندم و برای جماعت نماندم.
رنگ ریحانه پریده بود...
سریع به سمت اتوبوس رفتم.
خوابیده بود، پتو رویش را کشیدم و کنارش نشستم...
رنگش مثل گچ سفید شده بود...
عصری خیلی با مداحی گریه کرد، شاید حالش بخاطر گریه زیاد بد شده...
دستمرا روی پیشانی اش گذاشتم، یخ بود!
دستش هم همینطور...
بچه ها وارد اتوبوس شدند...
صدایشان خیلی بلند بود، اما ریحانه کوچک ترین تکانی نخورد.
استرس گرفته بودم...
اتوبوس یک ربعی بود که حرکت کرده بود.
تمام یک ربع نگاهم به ریحانه بود!
تکان نمیخورد...
چند بار صدایش کردم...
تکانش دادم...
جوابی نداد!
ادامه دارد...
✍نویسنده: #میم_سلیمی
🌜🌹 @hejabuni 🌹🌛