eitaa logo
دانشگاه حجاب 🇮🇷
12.7هزار دنبال‌کننده
9.3هزار عکس
4.2هزار ویدیو
224 فایل
نظرات 🍒 @t_haghgoo پاسخ به شبهات 🍒 @abdeelah تبلیغ کانال شما (تبادل نداریم) 🍒 eitaa.com/joinchat/3166830978C8ce4b3ce18 فروشگاه کانال 🍒 @hejabuni_forooshgah کمک به ترویج حجاب 6037997750001183
مشاهده در ایتا
دانلود
دانشگاه حجاب 🇮🇷
بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌛عاشقی به افق حلب🌜 #قسمت_هفتادم تقریبا ساعت ۷ به خانه رسیدیم... هوا تا
بسم رب الشهدا و الصدیقین 🌛عاشقی به افق حلب🌜 امشب مریم پر از شور و هیجان بود... آخر قرار بود فردا به سمت مرز مهران حرکت کند... دلم‌گرفته بود. من بیش از اندازه وابسته ی مریم‌هستم... شام از گلویم‌پایین نمیرفت! با غذا بازی میکردم که صدای مامان زهرا در گوشم طنین انداز شد... -ریحانه جان غذاتو بخور دخترم...چیزی شده؟ناراحتی چرا؟ +یکم خوردم مامان...سیر شدم آخه ! چیزی نشده فقط از الان دلم برای آبجی مریم تنگ شد... مریم از روی صندلی بلند شد آمد کنارم... سرم را در آغوش گرفت و بوسید. -قربونت برم خواهر کوچیکه، انشاالله قسمتت بشه سال آینده باهم بریم... بعد از شام با مریم وسیله هایش را جمع کردیم و خوابیدیم... صبح زود با عمو محمد رفتیم خرید تنقلات برای سفر مریم... خانه که رسیدم رفتم آشپزخانه تا برای دو وعده ی غذایی اش که در مسیر مهران هستند چیزی درست کنم. ساندویچ کتلت برایش درست کردم و آجیل و میوه را داخل ساک دستی گذاشتم... ساعت ۵ بعد از ظهر حرکت کردیم ... مسیر ترمینال ترافیک بود. انگار جمعیت زیادی مسافر دیار عشق بودند. خیلی دلم میخواست من هم طعم این سفر را بچشم... بالاخره ساعت ۷ رسیدیم ترمینال. کمی تاخیر داشتیم‌ اما الحمدالله سر موقع رسیدیم ... مریم با تک تکمان روبوسی کرد و خداحافظی کرد... سوار اتوبوس که شد مامان زهرا اشک‌ چشمانش سرازیر شد. من هم بغض داشتم اما خودم را نگه داشتم‌ که گریه نکنم ،بخاطر مادرم و مریم... نگران بودم ، وضعیت عراق نابسامان بود ،اما مسافرمان را به خدا سپردیم و برگشتیم. مهدی بی قراری میکرد و بهانه مریم‌را میگرفت... انقدر غر زد که روی پایم خوابش برد. از شیشه ی ماشین بیرون را نگاه میکردم و به فکر فرو رفته بودم... نمیدانستم چگونه مسئله ی راهیان نور را مطرح کنم که مامان اجازه دهد. فکر کنم باید به عمو یادآوری کنم که با مامان صحبت کند... از فردا هم‌باید میرفتم‌ مدرسه... چند هفته ای شد که مدرسه نرفته ام. ادامه دارد... ✍نویسنده: 🌜🌹 @hejabuni 🌹🌛
دانشگاه حجاب 🇮🇷
رمان واقعی«تجسم شیطان» #قسمت_هفتاد🎬: روح الله با تعجب به پدرش نگاه کرد و‌گفت: بابا فتانه چی میگه؟! ی
رمان واقعی«تجسم شیطان» 🎬: روح الله مردد بود چه کند، از طرفی پدرش از او تقاضا داشت تا همراهیش کند و از طرف دیگر می ترسید اگر همراه پدرش برود فتانه حیله ای بچیند و اینبار نه تنها خودش، بلکه فاطمه را هم اذیت کند و در ضمن عاطفه هم در معرض تیر ترکش های فتانه بود. در همین حین، فتانه لای درز در آشپزخانه را باز کرد و گفت: ببین روح الله، اگر بخوای همراه بابات بری، دیگه نه من و نه تو، فراموش نکن من جای اون مادر فراریت بودم، من مثل پسر خودم بهت رسیدم و بزرگت کردم، من سعی کردم به بهترین وجه برات عروسی بگیرم و.. در این هنگام محمود پوزخندی زد و گفت: هه، کدوم مادر بچه اش را با کتک هاش روزی هزار بار قربونی میکنه؟! کدوم مادری به خون پسرش تشنه است؟! کدوم مادری به زن پسرش به چشم هووش نگاه میکنه؟! برو عجوزهٔ مکار، حنات دیگه نه تنها پیش من بلکه پیش این پسر هم رنگی نداره، هر چی که بلا بود به سر این روح الله بدبخت آوردی، حرف از کدوم عروسی میزنی؟! بگو که تو بودی نذاشتی یه عروسی درست حسابی برای بچه ام بگیرم و اون مجلس کوچک جشن عقد را به جا عروسی گذاشتی و تمام...بگو که تو بودی نذاشتی با پول خودم که الحمدالله خدا بیش از حد میده، یه خونه درست حسابی براش بگیرم و یه زیر زمین نمور را جای یه خونه نوساز و دلباز براشون پسندیدی...آخ که هر چی از دردهایی که تو فقط برای همین روح الله داشتی، بگم، کم گفتم و بعد رویش را طرف روح الله کرد وگفت: پاشو پسرم،چرا ماتت برده؟! دست زنت را بگیر تا بریم و بلافاصله طرف تلفن رفت، شماره ای را گرفت و بعد از چند لحظه گفت: سلام خانم، یه ناهار مَشت بار بزار، مهمون داریم، نور چشمی داریم.. فاطمه سردرگم به روح الله نگاه میکرد که با اشاره او از جا بلند شد، چادرش را مرتب کرد، روح الله ساک مسافرتی را برداشت و پشت سر پدرش از خانه بیرون آمدند و فریادهای خشمگین فتانه را که همراه با فحش های رکیک شده بود، نشنیده گرفتند و نمی دانستند این حرکتشان کینه ای شتری میشود که آیندهٔ روح الله و همسر وبچه هایش را تحت تاثیر قرار می دهد. هرسه سوار ماشین محمود که به تازگی با پرایدی معاوضه شده بود ، شدند. محمود ماشین را روشن کرد و همانطور که از کوچه ای که تازه سنگفرش شده بود میگذشتند گفت: به حرفای فتانه بهایی نده، ذهنت هم درگیر عاطفه نکنه، این دختر بیچاره را سیاه بخت کردیم، حالا فتانه چه تو میموندی چه میرفتی، عاطفه را جگر خون میکرد، حالا چه بهتر که کم محلش کردی و پشت منو گرفتی.. فاطمه که تا اون لحظه ساکت بود، آب دهنش را به سختی قورت داد و گفت: اما پدرجان، به نظر من شما کار درستی نکردین، خوب نیست یه زن دیگه را در حالیکه زن دارید وارد خونه زندگیتان کنید، حتی اگر اون زن، کسی چون فتانه باشه، اینجوری زن اول شکسته میشه، شما اگر واقعا فتانه اذیتتون کرده بود و ازش نفرت داشتین بایداول اونو طلاق میدادین و تکلیفش را یکسره می کردین و بعد میرفتین سراغ زن دیگه ای... آقا محمود آه بلندی کشید و گفت: دخترم! تو تازه وارد خانواده ما شدی و بهت حق میدم که اینجور قضاوت کنی و حرف بزنی، اگر فتانه را به درستی میشناختی، حتما حق هر کاری را به من میدادی، فتانه درست همون کاری را کرد که الان منور را متهم میکنه، من و مطهره زندگی خوبی داشتیم که یکباره این نکبت مثل بختک چمبره زد روی زندگیم و تا به خودم اومدم، نه از مطهره خبری بود و نه از اون زندگی آرام و بی حاشیه.. فتانه منو و بچه هام را نابود کرد...نابود کرد.. ادامه دارد 📝به قلم:ط_حسینی براساس واقعیت ═‌ೋ۞°•دانشگاه حجاب•°۞ೋ═ eitaa.com/joinchat/1938161666Cd17b99a872