Part08_خون دلی که لعل شد.mp3
10.45M
کتاب صوتی
#خون_دلی_که_لعل_شد( 8)
"خاطرات حضرت آیت الله خامنه ای از زندان ها و تبعید دوران مبارزات انقلاب"
💚 بسیار شنیدی وجذاب
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
دانشگاه حجاب
طعم شیرین 🍯 حجاب 🔰قسمت سوم ♻️ آب دهان به صورتم ریختند😔 برای اولین بار که روسری سر کردم و به مدر
طعم شیرین 🍯 حجاب
🔰قسمت چهارم
مادرم همیشه به ما میگفت: «قبل از پریدن نگاه کنید! » یعنی قبل از انجام هرکاری ابتدا فکر کنید.
حتی در سنین کودکی هم به ما یاد داده بود که درباره کارهایمان فکر کنیم.🤔
🌸 خود او هم هر کاری که از ما میخواست، ابتدا علت انجام آن را برایمان توضیح میداد، بعد ما با فکر کردن، تصمیم میگرفتیم که آن کار را انجام بدهیم یا نه؟
🌸🌸🌸🌸
🔰شما خجالت نمی کشید؟!
ما نمی دانستیم شیعه و سنی یعنی چه! یک روز با مادر و خواهرم در پارکی نشسته بودیم که زنی عرب را دیدیم.
او به ما گفت: «شما شیعه هستید یا
سنی؟ » گفتیم: «ما مسلمان هستیم». گفت: «خب، باید یا شیعه باشید یا سنی».
ولی ما متوجه منظور او نمی شدیم. دوباره پرسید و ما باز هم جوابی نداشتیم. آن زن وقتی فهمید ما هنوز نمی دانیم شیعه و سنی یعنی چه، آدرسی به ما داد و گفت: «فردا ظهر به این آدرس بیایید، من برایتان توضیح خواهم داد».
🌼مادرم آدم کنجکاوی بود؛ بنابراین فردا ظهر به آن جا رفتیم. دلمان میخواست آن مسئله را از یک روحانی بپرسیم؛ برای همین، آنها آدرس روحانی شان را به ما دادند. به آنجا رفتیم و در زدیم.
آدم اخمویی 😖آمد و در را باز کرد. وقتی ما را دید، با عصبانیت گفت: «چه میخواهید؟ »
مادرم گفت: «چند سؤال راجع به سنی و شیعه داریم. در ضمن چون نزدیک اذان است، اجازه بدهید بیاییم داخل و نماز بخوانیم». مرد جا خورد
و گفت: «نخیر، نمی شود! شما خجالت نمی کشید؟ زنان باید در خانه نماز بخوانند و حتی بهتر است در کمد نماز بخوانند و از خانه بیرون نیایند! » و بعد در را محکم به روی ما بست.😳
⬅️بعداً فهمیدیم که آنها وهابی بودند. خواست خدا بود که ما با این برخورد بد، به سمت آنان متمایل نشویم.
🌸🌸
🔰امام حسین علیه السلام قلبمان را تکان داد
روز بعد رفتیم به جایی که میگفتند حسینیه شیعیان است. آن جا دیدیم....
🦋وهمچنان خانم زهرا گونزالس از نور عشق میگوید😍
باما همراه باشید....
---------
❇️برگرفته از کتاب بایسته های زنان منتظر
#تولیدی | #خاطرات_حجاب
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
24.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😞آرزومه بابام از سر کار بیاد بهش بگم
سلام بابا جونم خسته نباشی.....
از خانمهای بدحجاب که روی خون پدران ما پا میگذارند نمیگذریم!!!💔
🌺 باذکر صلوات، دعای شهدا را بدرقه راهمان کنیم.
🥀اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل الفرجهم🥀
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
🔴 پارکینگ های تک جنسیتی در استرالیا
🔻در شهر پرث در استرالیا پارکینگ هایی اختصاصی برای خانم ها احداث شده است.
🔻رئیس شورای ملی زنان استرالیا گفته که این کار باعث افزایش امنیت زنان شده و از حملات علیه آنها جلوگیری می کند.
🔻برخی از زنان در شبکه های اجتماعی هم از این کار حمایت کردند و گفتند که در پمپ های بنزین، فروشگاه ها، باشگاه های ورزشی و مدارس هم این اتفاق باید بیافتد.
✍ ماهم یکسری روشنفکر داریم، همش دنبال اختلاط بیشترن!! 😐😐
@Clad_girls
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓
دانشگاه حجاب
#رمان_مسیحا #قسمت_چهارم ﷽ حورا : بازهم نتوانستم بگویم. درِ خانه را پشت سرم بستم و نفس عمیقی کشیدم.
#رمان_مسیحا
#قسمت_پنجم
﷽
حورا:
دفعه قبل شش ماه پیش در جشن تولدم بود که ناغافل سر رسیدند. البته خیلی هم ناغافل نبود مادرم بی آنکه به من بگوید دعوتشان کرده بود.😐
همان موقع حسابی حال آرش را گرفتم اما او تشر ها و حتی بی توجهی و بی احترامی هایم را دید و برایش جالبتر هم به نظر آمدم😬
باخودم فکر کردم این بار باید محکم ترین ضربه ام را به او بزنم. اگر کاری میکردم که مادرش از من بدش بیاید کار تمام بود. خودش همه چیز را بهم میزد😏
خوب فکر کردم. یادم آمد مادرش از رنگ سیاه متنفر بود. خیلی فال و رمال بازی را باور داشت. پوسخندی زدم و از داخل کمد یک مانتوی مشکی و بلند برداشتم. با یک شال خاکستری. اما این کافی نبود. حسابی برای امشب کار داشتم!
اینکه تا شب جز یکی دوبار از اتاقم بیرون نرفتم را مادرم به حساب قهر و نازم گذاشت ولی من مشغول برنامه ریزی های حساب شده ام بودم. 😁 خوشبختانه خواهرکوچکم هم تا ساعت هفت کلاس ژیمناستیک بود و از دستش در آسایش بودم😓
با صدای زنگ آیفون از جا پریدم. اول فکر کردم ملینا برگشته اما مادرم داد زد:مهمونا اومدن!
زیر لب غرولند کردم: چقدرم عجله داشتن آخه واسه شام از حالا باید بیان؟ 🙄
گذاشتم نیم ساعتی از ورودشان بگذرد و نرفتم. مادرم ده بار صدایم زد. دست آخر ملینا را که تازه از راه رسیده بود فرستاد بالا. اوهم طبق عادتش در نزده پرید داخل اتاق و آمد صدا بلند کند که خیزبرداشتم جلوی دهانش را گرفتم و گفتم:
_چه خبرته
+این چیه پوشیدی دیگه!
_خیلیم خوبه... خب چه خبر؟
+مهمونا اومدن کلی وقته انگار. مامانی هم از دستت خیلی عصبانیه. گفت یا همین الان میای یا خودش میاد بالا
_برو الان میام
در آیینه نگاهی کردم و شالم را روی سرم انداختم بعد پوسخندی زدم از عمد بدون آرایش رفتم پایین. مادرم جلوی راهرو ظرف بلور در دست با دیدنم خشکش زد. اما من فورا وارد سالن شدم. مادرم هم با ناراحتی پشت سرم آمد و ظرف میوه را روی میز گذاشت. همه پیش پایم بلند شدند جز ملینا که درحال موز خوردن بود. 😒
با اینکه آرش جلوتر از بقیه ایستاده بود اما از عمد از کنارش گذشتم و به پدر و مادرش سلام کردم. با دیدن لباس مشکی مادرش تعجب کردم. مادرش با دیدنم چشمی روی هم گذاشت. آماده شنیدن غرغرش بودم که گفت:
وای آرش میبینی چه فرشته ای نصیبمون شده😍
دهنم باز مانده بود که چه خبر است. آرش هم با خوشحالی دستی به موهای تافت خورده اش کشید و گفت:منکه بهت گفته بودم مامان😊
مات مانده بودم و از چیزی سردرنمی آوردم که پدر آرش گفت: درسته که عموی ماهرخ فوت شده ولی ماانتظار نداشتیم شماهم مشکی بپوشی. شما جوونی ببین آرش خودمونم مشکی نپوشیده سبز پوشیده عشق بابا😇
هنوز داشتم حرص میخوردم که آرش با سرخوشی گفت:رنگ چشمای شما😀
باورم نمیشد. این فکر اصلا چرا به سرم زد که مشکی بپوشم؟ 😩
حالا مادرش از من بیشتر هم خوشش می آمد😐 خب رفتم سراغ نقشه شماره دو🤔
در جشن تولدم هرچه مادرم اصرار کرده بود آرش آب پرتقال بخورد. فایده ای نداست آخر سر هم مادرش گفت که آرش از طعم پرتقال متنفر است.
مادرم اشاره کرد که روی مبل کناری آرش بنشینم اما من رفتم روی مبل دونفره کنار ملینا نشستم و دستم را دراز کردم طرف ظرف میوه که پرتقالی بردارم اما دیدم ای دل غافل مادرم از قبل فکرش را کرده و هیچ پرتقالی در میوه دان نچیده😶 خیلی خب خودت خواستی🤪
بلند شدم و گفتم :
ببخشید من این موقع هر شب یه مقدار تو حیاط قدم میزنم.
آرش از خداخواسته از جایش پرید و گفت: پس بااجاز منم همراهیشون کنم.
در را برایم باز کرد و من بی توجه به او وارد ایوان شدم. بوی خوش رازقی و شمعدانی سرمستم کرده بود اما مگر حضور نحس و نگاه های خیره ی او میگذاشت از زندگی لذت ببرم؟ ☹️😐
شالم را جلوتر کشیدم و از سه پله ایوان پایین رفتم. دنبالم دوید و از من جلو زد. بعد روبه من ایستاد و وقتی راه افتادم، عقب عقب به راهش ادامه داد. حس ناخوشایندی بود. با پرویی گفت: یادته اولین باری که دیدم هیفده سالت بود گفتی...
به قلم؛ سین. کاف. غفاری
🌸 @hejabuni | دانشگاه حجاب 🎓