eitaa logo
نشریه حلما
103 دنبال‌کننده
147 عکس
7 ویدیو
8 فایل
🔸آیدی جهت ارتباط: @ujad_admin 🔸پیج اینستاگرام: https://www.instagram.com/helma.jad?igsh=eXhnenIyOXdhZGNh 🔸کانال تلگرام: https://t.me/helma_jad
مشاهده در ایتا
دانلود
«درخشش دختر ایران با یاد دختران میناب» ‌ در میان پرچم‌های برافراشته ۳۳ کشور جهان، نام ایران بار دیگر با افتخار طنین‌انداز شد؛ این بار به همت دختری جوان، ورزشکار و مخترع که با قلبی سرشار از انگیزه و خاطره‌ای عمیق از دختران میناب قدم به میدان گذاشت. ‌ ✍محیا داداشی؛ دانشجوی کارشناسی فقه و حقوق ‌ ‌ 🔹| @urmiajad | 🔸| @helma_jad |
نشریه حلما
*نشریه تخصصی زنان و خانواده 🌸حلما🌸 برگزار میکند:* سلسله نشست‌های مجازی *"همنشین زندگی"* 📖|*نشست او
🔔 یادآوری: اولین جلسه از سلسله نشست‌های «همنشین زندگی» تا ۳۰ دقیقه دیگر آغاز خواهد شد. 🔗لینک شرکت در نشست
روایتِ به هم رسیدن آن روز عروس و داماد با دسته‌گلی که بوی عشق و وحدت و یکپارچگی می‌داد، فاتحانه وارد خیابان شدند؛ نه برای جشن گرفتن… برای اعلام کردن: «ما پیروزیم به وعده‌ی حق، حتی اگر دنیا نخواهد.»🇮🇷 ✍مریم السادات حسینی؛ کارشناسی روانشناسی ‌ ‌ 🔹| @urmiajad | 🔸| @helma_jad |
صورتی از نوع جنگی! امروز در این متن، خبری از شعار و بزرگ‌نمایی و تملق و... نیست؛ در این متن می‌خواهیم به دل واقعیت نفوذ کنیم... واقعیتی که از چشم همه‌ٔ ما یک صورتی ناز و دلبرانه است، اما در بطن آن چیز دیگری نهفته است... . . . اما سوالی ذهن حقیر را درگیر کرده: به‌راستی جنگ حقیقی زن در خیابان‌ها و در جبههٔ جنگ است؟ به‌راستی که جهاد اصلی زن بسنده می‌شود به تفنگ و دوشکا و...؟ پس ماهیت اصلی زن چه می‌شود؟ آیا چهرۀ واقعی زنان همین است که مخابره می‌شود؟ ✍ثمین ابراهیمی؛ مدیرمسئول نشریه حلما ‌ ‌ 🔹| @urmiajad | 🔸| @helma_jad |
«آغوش آخر» ‌ باد سردی از خیابان‌های شهر می‌وزید و پنجره‌های کلاس قدیمی را تکان می‌داد. خانم فدایی، با دستی روی دفتر تکالیف و دستی آرام بر شکم برآمده‌اش، لبخند کوتاهی زد. بچه‌ها غرق خنده و گفت‌وگو بودند؛ انگار این کلاس کوچک، پناهگاهی امن در دلِ شهری بود که هر روز صدای جنگ در آن می‌پیچید. ‌ آژیر حمله هوایی ناگهان فضا را شکافت. نگاه‌ها یخ زد. خانم فدایی لحظه‌ای مکث کرد و ناخودآگاه شکمش را با دستانش پوشاند؛ جنینش آرام تکان خورد، گویی ترس را حس کرده باشد. او نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرامش را به چهره برگرداند. ‌ غرش جنگنده‌ها نزدیک‌تر شد. انفجار اول زمین را لرزاند. بچه‌ها جیغ زدند و به سمت در دویدند، اما صدای محکم و مادرانه‌ی او متوقفشان کرد: «بچه‌ها… بیاید پیش من، سریع!» ‌ کوچک‌ها یکی‌یکی خودشان را در آغوش او انداختند. او شانه‌هایشان را جمع کرد، آن‌ها را فشرد؛ قلبش همزمان برای کودکانی که دورش بودند می‌تپید و برای نوزادی که زیر ضربان قلبش پناه گرفته بود. ‌ سقف ترک برداشت. دیوارها لرزیدند. در میان غبار، نگاهش روی تخته‌سیاه ایستاد؛ جمله‌ای که صبح نوشته بود هنوز خوانده می‌شد: «انسان بودن، زیباترین درس دنیاست.» ‌ انفجار دوم فرود آمد. آخرین چیزی که بچه‌ها حس کردند، گرمای آغوش زنی بود که مادرِ همه‌شان شده بود برای چند لحظه‌ی ابدی. ‌ صبح روز بعد، میان خرابه‌های سرد مدرسه، تخته‌سیاه شکسته‌ای بود که آن جمله هنوز بر آن مانده بود؛ لرزان، اما زنده. ‌ ✍شرمین ابراهیمی؛ دانشجوی کارشناسی حقوق ‌ ‌ 🔹| @urmiajad | 🔸| @helma_jad |