.
#داستان_زندگی
#داستان
🔸سلام،روزتون بخیر
🔹روزی مردی از بازار عطر فروشان
میگذشت که ناگهان بر زمین افتاد
و بیهوش شد.😞
مردم دور او جمع شدند و هر کسی
چیزی میگفت! همه برای #درمان او
تلاش میکردند.
یکی نبض او را میگرفت!
یکی دستش را ماساژ میداد!
یکی گِل و کاه جلوی بینی اش گرفت!
یکی لباس او را درآورد تا او را احیای
قلبی کند، یکی #گلاب بر صورت او
اسپری میکرد و....
اما آن مرد بیهوش با هیچ کدام از
این کارهایی که انجام میدادند👇
به هوش نمیآمد⚠️
حتی وقتی عود و عنبر هم سوزاندند
باز هم مرد بیهوش بود!
.