°•|ـشَہید مُحَمَّد اِبْراهیمِ هِمَّتـ|•°
°•| 🌿🌸 بسم الله الرحمن الرحیم #بسم_رب_عشق #تفحصم_کنید.... (قسمت شصت و ششم) 🌷🌷🌷 س
°•| 🌿🌸
بسم الله الرحمن الرحیم
#بسم_رب_عشق
#تفحصم_کنید....
(قسمت شصت و هفتم )
🌷🌷🌷
_ چیییی. ؟؟؟
همونجا زدم رو ترمز که صدای بوق زدن ماشین های عقبی بلند شد و چند تا هم تیکه انداختن ...
؛ وای امیر چرا این کار و کردی نگفتی تصادف میشه ... !!
خب زود حرکت کن ترافیک درست نشه .. !!
_ محمد گفتی کجا برم ...؟؟!!
؛ مگه به من اعتماد نکردی داداش .. ؟؟
منم گفتمت :
جای بد نمیبرمت داداش من ...
_ ولی اخه محمد ... ؟؟!
؛ تو بیا بریم اگر بد بود بیا بزن تو گوش من ...
_ نه این چه حرفیه ولی ... !!
باشه بریم ببینم چی میشه ...؟
حرکت کردم سمت گلزار شهدا ..
بعد از رسیدن و پارک ماشین پیاده شدیم ...
محمد راه افتاد ولی من همونجا ایستاده بودم ...
اینحا اومدم چرا ...؟؟!!!
مثل این بود که یکی منو هل می داد جلو...
بی اختیار شروع کردم به حرکت..
از بین چند مزار گذشتم ...
یه لحظه وایسادم و برگشتم عقب ... دیدم محمد وایساده با لبخند نگاهم میکنه ...
_ محمد ... ؟؟
؛ جانم داداش ...
_ من دارم گیج میشم دست خودم نیست من که تا حالا اینجا ها نیومدم ..
چرا منو اوردی اینجا.. ؟؟ !!
؛ امیر روبه رو تو نگاه کن ...
_ یعنی چی ..؟
محمد چشهاشو از روی اطمینان باز و بسته کرد و گفت:
؛ نگاه کن خودت میفهمی ...!!
همینطور که سرمو به جایی که محمد گفت بر میگردوندم گفتم :
_ میگم من تا حالا نیومدم میگه نگاه کن .چیو نگاه کنم اخه ... ؟؟ اگه به نگاه ...
وای خدای من ...
زبونم بند اومد ...
چجوری امکان داره ...
ولی من که اصلا ...
بغض نشست توی گلوم ...
حضور محمد کنارم حس کردم و بعد دستش که روی شونم قرار گرفت ...
همینطوری که نگاهم بهش بود اهسته گفتم :
_ محمد چجوری ممکنه من اصلا ...
قطره های اشک از چشمانم سرازیر شد ...
_ محمد من نمیفهمم چرا ..
دارم دیوونه میشم ...
؛ امیر تو در این زمینه اختیار نداری شهدا تو رو انتخاب کردند ..
تا حالا متوجه نشدی ..
همین الان مگه برای بار اولت نیست میای اینجا ... .. ؟؟
_ اره بار اولمه !!
; چطوری بدون کمک من یا حتی کسی اومدی اینجا دقیقا .. ؟؟؟!!
_ محمد من خودم نیومدم یعنی کاملا غیر ارادی ...
خب ...
؛ محمد لبخندی زد و گفت :
همین دیگه داداشه من ...
تو خودت نیومدی ..
شهدا دعوتت کردند ... شهدا خواستنت ... !!
_ ولی ...
: بهش فکر نکن فعلا بیا ..
محمد رفت کنار قبر شهید ...
ولی من هنوز چشمم میخ اسم شهید بود
#شهید_مصطفی_صدر_زاده
باز بی اختیار حرکت کردم به سمت قبر شهید رفتم و کنارش نشستم ..
_ محمد ؟؟
؛ جانم ..
_ چرا من ؟؟ من که .. ادم خوبی نیستم من که ..
؛ امیر به اینها فکر نکن .. شهدا به دل نگاه میکنن بعد دستتو میگیرن و میکشن بالا ..
_ ولی من فقط اسمشو شنیدم
اونم از تو ...؟!
محمد بسته ای که از کتاب فروشی دستش بود رو داد به من ..
_ این چیه ؟؟
؛ برای تو گرفتم ..
_ برای من ؟!!! شروع کردم باز کردنش ...
یک کتاب بود ... با عنوان
#اسم_تو_مصطفاست
.. #ادامه_دارد...
💫💫💫💫💫💫
http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f
°•| 🌿🌸