هِنآس؛
می گفت :
_یاد بگیر خودت روی پای خودت وایستی چشم عسلی ...
ادمای اینجا موندگار نیستن ...
حتی منم یه روزی دیگه کنارت نیستم:)!
من فقط برای سایهی خودم مینویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم.
سلام ...
حال شما و دستان یارتان خوب است ؟
حال قلب کوچک زخمیتان چطور ؟ اصلا به او سر میزنید؟
هرچه قلم را میچرخانم کلمات پشت هم ردیف نمی شوند ...
نمیدانم امشب با این اندازه از غم برایتان چه بگویم ...
فقط خواستم بدانید این دقایق اخرِ وجودِ من است ...
مرا ؟؛
نه بیخیال خودتان را محکم در اغوش بکشید و بعد از من مراقب خودتان باشید :)!
#بیماراتاق۲۱۳
اشکاشو با پشت دست پاک کرد و اروم نجوا کرد :
+ میتونم توی این قطره های غلتان خودمو غرق کنم و مطمئن باشم هیچ کس سراغمو نمی گیره !...