eitaa logo
چای قند پهلو
19 دنبال‌کننده
47 عکس
31 ویدیو
23 فایل
به یاد قند پهلو های کنار هم بودن . به یاد شنیدن صدایت که اسمم را مرور می کردی . به یاد باهم بودن:)
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید در ایران کمتر فیلم و سریالی باشه که به مقاومت بپردازه . حالا که هر روز داریم اخبار نگران کننده درمورد فلسطین و ظلم رژیم اشغالگر قدس رو می شنویم بهتره این سینمایی یک ساعت و نیم از جمال شورجه کارگردان ایرانی رو هم حتما نگاه بکنیم که تفاوت سبک زندگی مقاومت و اسرائیلی رو با ظرافت تمام نشون داده . اسم سینمایی « سی و سه روز » هست و درمورد جنگ سی و سه روزه لبنان و اسرائیل هست . پ.ن: خودم واسش بغض کردم:) خیلی قشنگ بود پ.ن۲: کسایی که مشکل قلبی دارند یا تحمل خون و خونریزی ندارند پیشنهاد میشه نگاه نکنند .
امان از پیامی که دیگه تیک ارسال نمیخوره:))))
بروید در میانشان فساد کنید تا مردانشان زن و زنانشان مرد شود . آنگاه هیچ فرزندی متولد نخواهد شد . آن وقت نسل مسیح و محمد منقرض خواهد شد ! سینمایی شکارچی شنبه
می گویند گذر زمان همه چیز را حل می کند . می گویند وقتی برود و برنگردد و دیگر صدایت نزند بعد از یک روز ، دو روز ، سه روز تمام می شود و فراموش می کنی و تب و تابت می خوابد و نمی سوزی از داغ دوری ! هر چه می گویند من مثال نقضم ؛ خوش گفت آن عاشقی که می گفت فرقی ندارد با رفتنش تو چقدر بیخیال شده باشی و فراموش کرده باشی ؛ وقتی اسمی ، اثری ، یادی از او به میان بیاید باز هم می شوی همان عاشق دل مرده همیشگی که به بیابان می زدی تا ببینی اش . راست می گفت امشب یک لحظه بیشتر از بقیه روزها یادت آمد و آتشم زد و فراموشت نکردم :) خواستم یک دقیقه بیشتر برایت بگویم دلم برایت تنگ شده است .
صورتش زیبا بود ، ولی سیرتش زیباتر ... بیرون از خانه که می آمد نقاب بر چهره می زد تا مبادا دختری را ناخودآگاه آلوده کند . شباهنگام که بیرون می آمد ماه از خودش خجل می شد و سر فرو می آورد در برابر جمالش . پسر علی بود و ارشد پسران فاطمه ... اما خود را سرباز خواهر و برادرانش می دانست . تربیت فاطمه چنین با او کرده بود . هیچکس از او نصیحتی و موعظه ای ندیده بود . شب دهم آغاز حضورش بود . آنگاهی که زین اسبش را محکم کرد و به دشمن ، خودش را رساند . صدایش را بلند کرد و نامه امان را پس زد . در دم رگ فاطمه درونش جوشید و شعری خواند برای اثبات وفاداری اش به حسین (علیه السلام) . کل روز دهم علمدار بود و علمداری کرد . خدا می داند که در زمان نبرد علی اکبر چه بر او گذشت ... وقتی برادرانش را به میدان فرستاد و وقتی حالا او مانده بود و حسین (علیه السلام) . هنوز کلام ادب در برابرش زانو می زد و از سیدی و مولایی او درس می گرفت . دیگر نتوانست داغ این روز را تحمل کند به نزد مولا آمد و اذن خواست . می گویند هر دو به میدان زدند یکی به علقمه و دیگری به صحرا ! چهره ماه بود و تجلی‌گاه پدرش علی بن ابی طالب که در خیبر را به یا علی از جا در می آورد . شمشیر می زد و پیش می راند تا جایی که به فرات رسید . فرات قدمگاه عشاق از زمان های دور تر از حیات پدرانمان بود . در آب زانو زد . مشک در آب فرو کرد تا آب بوسه گاه دستانش شود . عباس خجل از مهریه مادر شده بود . این آب ها برای کودکان و مولایش بود . آب می لغزید و در آب تلالو رقیه را به چشم می دید و اصغر و عبدالله را ؛ و لب های خشک شده مولایش ... بنا بود در این حج به دور روح کعبه طواف کند . باید به خاطر بوسیدن دستهایش با آب و دیدن خنکای زلال کفاره می داد تا خدا قربانی اش را بپذیرد . مشک که پر آب شد ، برخاست و بر اسب نشست و به سمت خیمه ها تاخت . مادر به اینجای کار که رسید بر زانویش زد و هق هق هایش با یا حسین (علیه السلام) در هم آمیخت . ذهن پرسشگرم از او باز نماند . مادر ادامه داد : در ازای دست های در آب فرو رفته ، دست هایش را در میان علقمه گذاشت و گره را خواست با دندان باز کند . هنوز چندی نگذشته بود که به کفاره دیدن آب چشمانش را داد . گویند آن روز سه تیر سه شعبه بود که تیراندازی شد . یکی بر چشمان عباس (علیه السلام) ، یکی بر گلوی اصغر (علیه السلام) و دیگری بر قلب حسین (علیه السلام) آن هنگام که خسته از نبرد لحظه ای ایستاد و ردایش را بالا آورد تا خون روی پیشانی اش را پاک کند . هق هق های پدر این بار بلند شد و نام عباس را صدا زد . مادر می گفت و پدر پای منبرش گریه می کرد . از عباس پرسیدم . گفت لحظه آخر وقتی که دید دختر پیامبر خدا بر بالینش آمده ، برای آخرین لحظات فریاد زد «یا اخی» . حسین (علیه السلام) خود را به علقمه رساند . برادر دوره شده بود و لحظات آخر ؛ خود را که به او رساند سرش را در بالین گرفت . عباس سرش را مرتب از زانوی مولایش بیرون می کشید و بر زمین می گذاشت ، می گفت برادرم کسی را ندارد سرش را به بالین بگیرد . ادب کاغذ و قلمش را انداخت ، نشست و های های گریست . نمی توانست از او ادب را بیاموزد. پدر جانی برای گریه نداشت . عکس عباسمان را در آغوش گرفته بود و با خود می گفت توهم بی سر و سوخته آمدی ! مادر گویا برای خودش مراسمی درست کرده باشد ، شروع کرده بود از فاطمه بگوید . یا ام البنین (سلام الله علیها) از زبانش کنار نمی رفت و می گفت پسرانم فدای حسین (علیه السلام) . مادر می خواند و می گفت اگر آخرین حسین نیامده است به خاطر من است . اگر فرزند دیگری داشتم بازهم فدای حسین (علیه السلام) ؛ اینها را مداوم می گفت و اللهم عجل هایش با گریه همراه می شد و صورت خیسش را ضامن ایمانش در پیشگاه خدا کرده بود ! مادر برایمان می گفت کاری که ام البنین (سلام الله علیها) کرده بود چراغ راهنمای او شده بود با سه فرزند شهید . او روضه حسین بن علی (علیه السلام) را که می خواند ، درس هایش را ذره ذره به ما می داد تا مهر وجودی خانواده علی (علیه السلام) در دلمان خانه نشین شود . آنقدر مرید مادر عباس بود که اسم پسرش را گذاشت عباس و مادر شهید شد . و اما در آخر آنقدر جانش برای او تپید که شب وفات مادر عباس (علیه السلام) اوهم پرکشید . حالا که چندین و چند سال از پر کشیدنش می گذرد، پس از این همه سال اما در خاطرم آن روضه خوانی های مادرم نقش بسته که مادر از ظهور و سربازانش می خواند و بابا در منبرش گریه می کرد . مادرم مادر عباس بود ! آرسینه 🖋
چای قند پهلو
صورتش زیبا بود ، ولی سیرتش زیباتر ... بیرون از خانه که می آمد نقاب بر چهره می زد تا مبادا دختری را ن
یک مشکلی بود که اصلاح شد . حضرت ام البنین سلام الله علیها کمک کرده . ان شاءالله درست نوشته باشم :)
سینه اش را شکافت . از لایه های گوشت آلود وجودی گذشت و به قلب رسید . آن را در دست گرفت و بیرون کشید . دل پر طپش و گرم را در دستانش بالا برد و نگریست . آن را نمی خواست . لحظه ای درنگ کرد . یاد مادرش بر ذهن هایش جاری شد . به خاطر آورد که این پاره ای از وجود مادرست . دستش لرزید ؛ قلب بر زمین افتاد و هزار و یک تکه شد . از عرش به فرش خاک نزول پیدا کرد . قطعات باران بود که بر صورتش جاری می شد . تکه تکه قطعات را برداشت . دستش زخمی شده بود از لبه های تیز قطعات قلب... آرام آرام آن را در جای خودش گذاشت . بعضی قطعات دیگر نمی توانستند بازیابی شوند و بعضی تکه ها دیگر وجودی در عالم هستی نداشتند . قلب حفره دار تر از همیشه شده بود ، اما گویا درد چیز دیگری بود . شریان خون از چشم هایش جاری شد به تبعیت از قلب خاکی و غبار گرفته . قلب غبار گرفته بود ؛ غباری از جنس دلتنگی ! آرسینه🖋
هر که در این مسیر برود ، زنده تر خواهد شد !