eitaa logo
چای قند پهلو
19 دنبال‌کننده
47 عکس
31 ویدیو
23 فایل
به یاد قند پهلو های کنار هم بودن . به یاد شنیدن صدایت که اسمم را مرور می کردی . به یاد باهم بودن:)
مشاهده در ایتا
دانلود
می گویند گذر زمان همه چیز را حل می کند . می گویند وقتی برود و برنگردد و دیگر صدایت نزند بعد از یک روز ، دو روز ، سه روز تمام می شود و فراموش می کنی و تب و تابت می خوابد و نمی سوزی از داغ دوری ! هر چه می گویند من مثال نقضم ؛ خوش گفت آن عاشقی که می گفت فرقی ندارد با رفتنش تو چقدر بیخیال شده باشی و فراموش کرده باشی ؛ وقتی اسمی ، اثری ، یادی از او به میان بیاید باز هم می شوی همان عاشق دل مرده همیشگی که به بیابان می زدی تا ببینی اش . راست می گفت امشب یک لحظه بیشتر از بقیه روزها یادت آمد و آتشم زد و فراموشت نکردم :) خواستم یک دقیقه بیشتر برایت بگویم دلم برایت تنگ شده است .
صورتش زیبا بود ، ولی سیرتش زیباتر ... بیرون از خانه که می آمد نقاب بر چهره می زد تا مبادا دختری را ناخودآگاه آلوده کند . شباهنگام که بیرون می آمد ماه از خودش خجل می شد و سر فرو می آورد در برابر جمالش . پسر علی بود و ارشد پسران فاطمه ... اما خود را سرباز خواهر و برادرانش می دانست . تربیت فاطمه چنین با او کرده بود . هیچکس از او نصیحتی و موعظه ای ندیده بود . شب دهم آغاز حضورش بود . آنگاهی که زین اسبش را محکم کرد و به دشمن ، خودش را رساند . صدایش را بلند کرد و نامه امان را پس زد . در دم رگ فاطمه درونش جوشید و شعری خواند برای اثبات وفاداری اش به حسین (علیه السلام) . کل روز دهم علمدار بود و علمداری کرد . خدا می داند که در زمان نبرد علی اکبر چه بر او گذشت ... وقتی برادرانش را به میدان فرستاد و وقتی حالا او مانده بود و حسین (علیه السلام) . هنوز کلام ادب در برابرش زانو می زد و از سیدی و مولایی او درس می گرفت . دیگر نتوانست داغ این روز را تحمل کند به نزد مولا آمد و اذن خواست . می گویند هر دو به میدان زدند یکی به علقمه و دیگری به صحرا ! چهره ماه بود و تجلی‌گاه پدرش علی بن ابی طالب که در خیبر را به یا علی از جا در می آورد . شمشیر می زد و پیش می راند تا جایی که به فرات رسید . فرات قدمگاه عشاق از زمان های دور تر از حیات پدرانمان بود . در آب زانو زد . مشک در آب فرو کرد تا آب بوسه گاه دستانش شود . عباس خجل از مهریه مادر شده بود . این آب ها برای کودکان و مولایش بود . آب می لغزید و در آب تلالو رقیه را به چشم می دید و اصغر و عبدالله را ؛ و لب های خشک شده مولایش ... بنا بود در این حج به دور روح کعبه طواف کند . باید به خاطر بوسیدن دستهایش با آب و دیدن خنکای زلال کفاره می داد تا خدا قربانی اش را بپذیرد . مشک که پر آب شد ، برخاست و بر اسب نشست و به سمت خیمه ها تاخت . مادر به اینجای کار که رسید بر زانویش زد و هق هق هایش با یا حسین (علیه السلام) در هم آمیخت . ذهن پرسشگرم از او باز نماند . مادر ادامه داد : در ازای دست های در آب فرو رفته ، دست هایش را در میان علقمه گذاشت و گره را خواست با دندان باز کند . هنوز چندی نگذشته بود که به کفاره دیدن آب چشمانش را داد . گویند آن روز سه تیر سه شعبه بود که تیراندازی شد . یکی بر چشمان عباس (علیه السلام) ، یکی بر گلوی اصغر (علیه السلام) و دیگری بر قلب حسین (علیه السلام) آن هنگام که خسته از نبرد لحظه ای ایستاد و ردایش را بالا آورد تا خون روی پیشانی اش را پاک کند . هق هق های پدر این بار بلند شد و نام عباس را صدا زد . مادر می گفت و پدر پای منبرش گریه می کرد . از عباس پرسیدم . گفت لحظه آخر وقتی که دید دختر پیامبر خدا بر بالینش آمده ، برای آخرین لحظات فریاد زد «یا اخی» . حسین (علیه السلام) خود را به علقمه رساند . برادر دوره شده بود و لحظات آخر ؛ خود را که به او رساند سرش را در بالین گرفت . عباس سرش را مرتب از زانوی مولایش بیرون می کشید و بر زمین می گذاشت ، می گفت برادرم کسی را ندارد سرش را به بالین بگیرد . ادب کاغذ و قلمش را انداخت ، نشست و های های گریست . نمی توانست از او ادب را بیاموزد. پدر جانی برای گریه نداشت . عکس عباسمان را در آغوش گرفته بود و با خود می گفت توهم بی سر و سوخته آمدی ! مادر گویا برای خودش مراسمی درست کرده باشد ، شروع کرده بود از فاطمه بگوید . یا ام البنین (سلام الله علیها) از زبانش کنار نمی رفت و می گفت پسرانم فدای حسین (علیه السلام) . مادر می خواند و می گفت اگر آخرین حسین نیامده است به خاطر من است . اگر فرزند دیگری داشتم بازهم فدای حسین (علیه السلام) ؛ اینها را مداوم می گفت و اللهم عجل هایش با گریه همراه می شد و صورت خیسش را ضامن ایمانش در پیشگاه خدا کرده بود ! مادر برایمان می گفت کاری که ام البنین (سلام الله علیها) کرده بود چراغ راهنمای او شده بود با سه فرزند شهید . او روضه حسین بن علی (علیه السلام) را که می خواند ، درس هایش را ذره ذره به ما می داد تا مهر وجودی خانواده علی (علیه السلام) در دلمان خانه نشین شود . آنقدر مرید مادر عباس بود که اسم پسرش را گذاشت عباس و مادر شهید شد . و اما در آخر آنقدر جانش برای او تپید که شب وفات مادر عباس (علیه السلام) اوهم پرکشید . حالا که چندین و چند سال از پر کشیدنش می گذرد، پس از این همه سال اما در خاطرم آن روضه خوانی های مادرم نقش بسته که مادر از ظهور و سربازانش می خواند و بابا در منبرش گریه می کرد . مادرم مادر عباس بود ! آرسینه 🖋
چای قند پهلو
صورتش زیبا بود ، ولی سیرتش زیباتر ... بیرون از خانه که می آمد نقاب بر چهره می زد تا مبادا دختری را ن
یک مشکلی بود که اصلاح شد . حضرت ام البنین سلام الله علیها کمک کرده . ان شاءالله درست نوشته باشم :)
سینه اش را شکافت . از لایه های گوشت آلود وجودی گذشت و به قلب رسید . آن را در دست گرفت و بیرون کشید . دل پر طپش و گرم را در دستانش بالا برد و نگریست . آن را نمی خواست . لحظه ای درنگ کرد . یاد مادرش بر ذهن هایش جاری شد . به خاطر آورد که این پاره ای از وجود مادرست . دستش لرزید ؛ قلب بر زمین افتاد و هزار و یک تکه شد . از عرش به فرش خاک نزول پیدا کرد . قطعات باران بود که بر صورتش جاری می شد . تکه تکه قطعات را برداشت . دستش زخمی شده بود از لبه های تیز قطعات قلب... آرام آرام آن را در جای خودش گذاشت . بعضی قطعات دیگر نمی توانستند بازیابی شوند و بعضی تکه ها دیگر وجودی در عالم هستی نداشتند . قلب حفره دار تر از همیشه شده بود ، اما گویا درد چیز دیگری بود . شریان خون از چشم هایش جاری شد به تبعیت از قلب خاکی و غبار گرفته . قلب غبار گرفته بود ؛ غباری از جنس دلتنگی ! آرسینه🖋
هر که در این مسیر برود ، زنده تر خواهد شد !
سکوتم را نمی‌خواهی سخن گفتن نمی خواهم پریشانم نمی دانی گریزانی نمی دانم سراپا عشق و خون بودم دمادم از جنون بودی من آهوی گریزان و تو چشمانی به صیادی منم درد و بلا اما تویی درمان این دردم منم بیمار این راه و تویی نام همین دردم سلام باد صبحگاهی ز عطر عشق من آمد به آن هنگام که می گویی تویی جانم ،تویی جانم بقا داری نمی دانم فنا گشتن نمی دانی سکوتم را نمی خواهی سخن گفتن نمی خواهم من از جام می ات مستم تو از چشمان من هُشیار دلی پر خون ز جان دارم دلی پر خال و خان داری سپر را من نمی خواهم سلامم *را نمی خواهی تویی که نوش لعلی و منم عابد بدین درگاه ترنم های چشمم را نمی خواهی و می دانم سخن گفتن ز عشقت را عروض شعر نمی خواهند تحمل سخت گشت لیکن سرآغازی نمی خواهم شوم محو نگاهت وَ به پایان آورم شعرم کلام آخرم این شد سراپا از جنون گویم سکوتم را نمی خواهی سخن گفتن نمی خواهم *:سلامتی آرسینه🖋
مولا امشب با خود می گوید ، دارم می آیم فاطمه جان !
ماه ابدی 17.pdf
حجم: 181K
داستان ویرایش نشده می خوانید ؟ نام : قسمت هفدهم : مست عشق
ماه ابدی.18.pdf
حجم: 180.5K
داستان ویرایش نشده می خوانید ؟ نام : قسمت هجدهم : دیدار
تازه رسیدیم وسط ماجرا اونم وسط امتحانات ✨
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوباره داره میاد بوی خاک دوباره داره میاد بوی خون ...