آسایشگاه روانی 🪖
دیشب هم ایستاده در غبار بود:)
به من باشه همیشه اینجا پلاسم
خب امشب قراره یکسری بچه به علت دیدن قطع سر در تجمع شاهد بارش باران در رخت خواب هاشون باشن✨
امشب نشسته بودم و داشتم از لای درخت ها به وقت شام می دیدم که یک خانمی اومد کنارم لب باغچه نشست
و خب...نحوه چادر جمع کردنش باعث شد یک لحظه همه چیز رو فراموش کنم و خیال کنم همه چیز دروغ بوده و یهو صدای خنده زینب تو گوشم بپیچه...واقعا خاطرات میتونن ذره ذره آدم رو بکشن
واقعاً دارم با آخرین توانایی های روح و با دوپامین های لحظه ای انرژی روزانه و هفتگی مو نگه میدارم تا غدیر بگذره
درست عین یک تورنمنت
و میدونم اگر پارسال یا سال قبلش بود نزدیک این روزها میرفتم در کنج عزلت و از همه چیز و همه کس فاصله میگرفتم ولی فعلا نمیتونم.
امیدوارم مهدیه سفر سال آخری های شاهد به مشهد، بهم بازهم برگرده خیلی وقته نیازش دارم ولی نیست. هرکس اونو برده برگردونتش.
استاد گفت حضور در کلاس خیلی تاثیر داشته در نمرات و اونایی که نمرشون خوب بوده جزو فعالین کلاس بودن. بعد چند ثانیه مکث کرد و گفت البته استثنائاتی هم وجود داشت و اونجا خودم رو یافتم به عنوان استثنا✨🚶🏻♂