امشب با پسر وسط خانواده یکی شدم که اره یک لحظه حس کردیم محمد اینجا نشسته و هر لحظه ممکن بود مهدیه گوشیش رو بکوبه تو دیوار اونجوری که گفت دیگه رانندگی نمیکنه
البته در لحظه مورد تکذیب مامان و برادر دیگر قرار گرفتم که فرمودند برادر حتی وقتی بابت تصادف سرش شکسته بود هم نگفت من دیگه رانندگی نمیکنم
و خلاصه که اولین باری بود که پیش از یکی شدن با برادر، بقیه جلوش رو گرفتن و تکذیب کردن الحمدالله☕️
818.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقریبا امید به زندگیم به مویی بنده
(قبلش قطع شده بود، شام خوردم دیدم عه نه یه تار مو مونده)
صدای من رو از آب های نیلگون کرمانشاه می شنوید.
شاید با خودتون بپرسید(شاید هم آنقدر پرت باشید و نپرسید) که مگه کرمانشاه آب های نیلگون داره؟
که باید خدمتتون عرض کنم که ضمن این موضوع که هیچ وقت نذارید حرکت بعدیتون رو حدس بزنن باید عنوان کنم که هیچ وقت هم نذارید جغرافیا براتون تصمیم بگیره همونطور که ایذه دریاچه داره کرمانشاه هم آب های نیلگون داره🤌🏻
همون لحظه که گفتم یه شوهر یا یه دل نگرون ندارم که بهش زنگ بزنم بگم من رسیدم مرز دارم فرار مغزها میکنم شیخ بهم زنگ زد😔🤌🏻
این پسرها تو اتوبوس یک اکیپ پنج نفره بودن و دلقک بازی نبود که در نیارن خلاصه وقتی که یکیشون گفت خانمم فلان کرد اینجوری بودم این دلقک بازیارو میکنی و صاحب زن و بچه ای؟ حقا پسرا بزرگ نمیشن🗿🤌🏻
غیر از اون هم دوستان دارم از مرز خارج میشم اگر پولی، دیه ای، طلبی چیزی گردنم دارید به بزرگیم ببخشید که دارم فرار مغزها میکنم با یک سفر بی بازگشت💅🏻
آسایشگاه روانی 🪖
غیر از اون هم دوستان دارم از مرز خارج میشم اگر پولی، دیه ای، طلبی چیزی گردنم دارید به بزرگیم ببخشید
یجا فکر کردم رسیدیم میخواستم بگم وسایلاتون رو بردارید چیزی جا نذارید بعد مامانم اینجوری بود که وا هنوز نرسیدیم که😧
و من اینجوری بودم که من عجله دارم از مرز زودتر خارج بشم 🤫
دختر همسایمون: قتل کردی پلیس ها دنبالتن که عجله داری؟🗿
آسایشگاه روانی 🪖
این پسرها تو اتوبوس یک اکیپ پنج نفره بودن و دلقک بازی نبود که در نیارن خلاصه وقتی که یکیشون گفت خانم
ولی با دیدن اینها دلم خواست با دوستام به زور بکشونیمشون اربعین و بین خاک و خلا درگیر بشیم و سفر کنیم.
برگرفته از کتاب فلامینگو ها همبرگر با سیب زمینی و لیموناد زمزم دوست دارند.
ولی آخرش معده ام که از دیشب اذیت میکرد کار دستم داد و الان دارم از درد سقط میشم(هنوز از مرز ده کیلومتر اونورتر نرفتیم💔)
آسایشگاه روانی 🪖
یکم دیگه لب مرز بشینیم شیخ از طرف کاروان دانشگاه ازجلومون رد میشه🗿🤌🏻
جای شیخ یهو یه ماشین تاکسی زرد جلومون وایساد شیشه رو داد پایین دیدیم حاج آقا ابوالقاسمیانه:)
همینقدر رندوم
با یه موسیقی زمینه مِلو هم شیشه رو داد پایین
«برای شادی روح صدیق صلوات»
:))))جوری که امشب با این صدیقتی/صدیق روح مارو شاد کرد.