جان ویک چهار اینجوریه که :
همه یه مرد نابینا رو می بینن : 🙂
_ صبر کن چرا خونیه؟ :😨
الان همه فامیل رفتن درحال گریه و زاری هستن بعد من خونه نمی فهمم دارم چو میکنم
خب باید بگم یه حس ضایگی خاصی دارم میکنم 🥲 کفش سفید ..
ولی من اصرار داشتم مشکی باشه اما خب هدیه است چو کنم ولی حقیقتا سفید 🥲🥲🥲🥲
یه زمانی پسر داییم رو که پونزده بیست سال ازم بزرگ تر بود به بازی می گرفتم و تا قبل سن تکلیفم خیلی اذیتم می کرد
و حالا 😂🤌
مخصوصا این دو سه سال اخیر که کم رفتم شهرمون
و سر ظهر دیدمش
گفت ببخشید خانم این دست شما
و خیلی شیک رفت🤣
مدیونید فکر کنید از اینکه منو نشناخت پاره شدم🤣🤣🤌🤌🤌
شده براتون زمانی که فکر بکنید واقعاً نمی خواهید زنده باشید و اون لحظه یا اون اتفاق براتون حکم سقوط آسمون به زمین رو داره؟
دایی هام رو دیدم و این بهترین چیزی بود که می شد برام اتفاق بیوفته
دیدن دایی ها و پسر دایی هام🥲 واقعاً حس می کنم برگشتم
دوتا از دایی هام اینجوری درمورد قدم صحبت می کردن که : به دایی ات رفتی
وی : دایی زیاد دارم مسئله اینه کدوم
دایی بزرگ ام : دایی کوچیکه
وی تا ابد در حال فوران اکلیل +
فقط فاطمه می فهمه چرا آنقدر دایی کوچیکه رو دوست دارم🥲
آسایشگاه روانی 🪖
یه زمانی پسر داییم رو که پونزده بیست سال ازم بزرگ تر بود به بازی می گرفتم و تا قبل سن تکلیفم خیلی اذ
بهتون گفتم پسر عموم رو تو گلزار دیدم و بهش سلام کردم یه سلام آروم کرد از کنارم رد شد؟🤣🤌 به فانوس ولی پسر عموم منو پارسال دیده بوددددددددد
آسایشگاه روانی 🪖
بهتون گفتم پسر عموم رو تو گلزار دیدم و بهش سلام کردم یه سلام آروم کرد از کنارم رد شد؟🤣🤌 به فانوس ولی
یا بهتون گفتم اون پسر دایی مهدی ام ( دایی کوچیکه ام ) قبل رفتن کلید ماشین خالم رو گرفت و بعد برگشت گفت نمیتونم باز بکنم خالم رفت باز کرد
بعد تو گلزار من رفتم سراغ صندوق و بعد اون هم اومد کمکم و اینجوری بودم که من بازش کردم گودرتتتتتتتت هرکول زمانه ات رو بشناس ارهههههه یوهاهاها
پ.ن : این پسر دایی ام ازم بیشتر از شش یا هفت سال بزرگتره😂🤌
پ.ن ۲ : صندوق عقب با زور باز نمی شد قلق داشت ولی خب به هرحال حس هرکول بهم دست داد😂🤝