از لحاظ روحی میخوام بفهمم همیشه نباید حرف زد و وقتی باید حرف بزنم دهنم رو پیچ مهره نکنم
از لحاظ روحی میخوام بفهمم چرا از دیروز ظهر آنقدر بد سرم درد میکنه که وقتی سرم یکم متمایل به پایین میشه یا خم میشم حس میکنم همه چیز توی سرم داره حرمت میکنه سمت بخش جلویی سرم و فشار روشه و دردددددد میکنه
و از لحاظ روحی تر میخوام برگردم به چند ساعت قبل و ازش دفاع می کردم . من جونمو مدیونش بودم چرا چیزی نگفتم؟ چرا نگفتم این دعا رو نکن من جونم بهش بسته است ؟ چرا نگفتم من به خاطر اونه که تونستم خوب بشم ؟ چرا ازش دفاع نکردم؟
بیا از چرا رد بشیم یدونه یعنی بگم که جواب سوال چرا از خودم متنفرمه
یعنی اگر زمان اون فرد وعده داده شده بودم و چنین چیزی رخ می داد احتمالا اون موقع هم سکوت می کردم مثل حالا و از این تعللم بدم میاد و از خودم که شهرت پرست شدم از اینکه ترسیدم از اینکه یه لحظه نشستم دودوتا چهارتا کردم از من مهدیه زاهدی که ته کلاس دوازده انسانی میشینه و هرکاری میکنه جز کاری که باید و هر حرفی میزند جز حرفی که باید متنفرم
چرا آنقدر تو حاشیه هدفم فرو رفتم که مردد شدم؟ چرا یه لحظه نشستم حساب کردن که اگر بگم باهام بد میشن و باهام درمیوفتن ؟ مگه درستش همین نبود که باهام بد بشن ؟ چرا مصلحت اندیش شدم؟ چرا دارم تبدیل میشم به کسی که ازش متنفرم ؟
بدتر اینجاست هروقت یه اشتباهی می کنم و فشار عصبی بهم وارد میشه بدنم هم میاد میگه عه ناراحتی پس بذار ناراحتیت رو سوبل بکنم و تورو به فنا بدم تا منتهی الیه ات رو به جهنم بفرستم مخصوصاً درد در اون نقاط از بدن که نمی دونستی عصب حسی توشه
من در حق خودم و یک موضوع و یک شخص ناحقی می کنم و همون شب درمورد ویژگی هاش توی تلویزیون بحث میشه . شما بگید این دست خدا اگر نیست چیه پس؟
هدایت شده از Tsukino…!
والا تا پارسال ولنتاین روز عشق خارجیا بود و خودمون روز عشق داریم و این حرفا
چشیده امسال اینقدر روز پرهیاهویی داره میشه؟🗿