هدایت شده از آغوشه
- قهوه
«هنوز صدای خشخش کیف کلاس نویسندگی توی گوشم بود که توی راهپلهی ساختمون کلاسا، تو رو دیدم. یه لبخند ساده و یه سلام کوتاه و ناگهانی، مثل اینکه سالهاست همدیگه رو میشناسیم، شروع کردیم به حرف زدن. انگار تمام حرفهای نیمهکارهی کلاس، یهو به ذهنمون هجوم آوردن.
مسیر مشترکمون رو پیاده رفتیم. پاییز بود و برگهای زرد و نارنجی زیر پامون خشخش میکردن. نه به مقصدی فکر میکردیم، نه به ساعت. فقط قدم زدن و حرف زدن بود. وقتی رسیدیم به کافهی همیشگی نزدیک کلاس، بدون اینکه برنامهریزی کرده باشیم، دو تا قهوه سفارش دادیم.
بعد از چند دقیقه، تو شروع کردی به گفتن. گفتی یه زمان احساس می کردی واقعاً برای کسی مهمی. نه به خاطر کاری که انجام دادی، یا چیزی که داشتی، بلکه فقط به خاطر «بودنت».
هر کدوم، اون حس گرم اطمینان داشتن رو توصیف میکردیم. اینکه چطور شونههای کسی، مثل کوه استوار بود. اینکه چطور صدای یه نفر، میتونست طوفان درون سر رو آروم کنه.»
- به پایان می رسید
@herInbetween
𝘓𝘢𝘣𝘺𝘳𝘪𝘯𝘵𝘩
- قهوه «هنوز صدای خشخش کیف کلاس نویسندگی توی گوشم بود که توی راهپلهی ساختمون کلاسا، تو رو دیدم. ی
چقدر قشنگ بود، خیلی ممنوونم:))
Arianfar09 - Arianfar.mp3
زمان:
حجم:
14.1M
که تو همیشه اوکی باشی،
که تو همیشه بفهمی،
که تو همیشه ببخشی..
ولی کی تو رو میفهمه؟ کی هوای تو رو داره؟