مخفیگاه جادویی هرماینی
۱۰ روز تا تحویل سال ۱۴۰۴
کاش هیچوقت دی ماه ۱۴۰۴ رو تجربه نمیکردم
مخفیگاه جادویی هرماینی
کاش هیچوقت دی ماه ۱۴۰۴ رو تجربه نمیکردم
کاش همین الان این سال نحس تموم شه نمیدونم تا ۱۰ روز دیگه زنده میمونم یا نه
تفکر درباره ی ترک تفکر
فکر کردن برایم فقط یک عادت نیست؛ یک اعتیاد تمامعیار است.
از آن نوعی که درمان ندارد و هرچه بیشتر بخواهی ترکش کنی، بیشتر در آن غرق میشوی.
میگویند زیاد فکر کردن نشانهی عمیق بودن است.
اما من بیشتر حس میکنم دارم در یک چاه بیانتها شیرجه میزنم که تهش، ته ندارد.
مغزم هیچوقت ساکت نمیشود.
حتی موقع خواب، دارد جلسه میگذارد با خودش.
یک بخشش میگوید “بخواب”، بخش دیگرش میگوید “ولی اگه بمیری چی؟”
و بخش سوم وسطِ جر و بحث، یادش میافتد فلان حرفی که پنج سال پیش زدی شاید اشتباه بوده.
نتیجه؟ سهساعت صبح هنوز دارم با خودم مناظره میکنم.
گاهی حس میکنم درون سرم یک هیئت مدیرهی دیوانه دارم:
یکی تحلیلگر سیاسی است، یکی روانشناسِ نیمهمبتدی،
یکی منتقد هنریست که از همهچیز متنفر است،
و یکی هم فقط نشسته تا هر فکر احمقانهای را با فاجعهی جهانی ربط دهد.
و من، رئیس این مجموعهی پرهیاهو، فقط تماشا میکنم که چطور آرامشم ورشکست میشود.
فکرهایم زمان نمیشناسند.
هنگام نواختن، وسط مکالمه، موقع کتال خواندن، در دستشویی و حتا زیر دوش.
اگر کسی مغزم را ضبط کند، صدای زندگی یک انسان نرمال را نمیشنود؛
میشنود: “چرا اونجوری گفت ؟ اگه منظورش اون نبود چی؟ یعنی من زیادی حساسام؟ نه، اون شروع کرد...” ،چرا داشت اونجوری نگاه میکرد؟
چرا نیومد تولدم؟
چرا ؟چرا؟ چرا؟
و این چرخه ادامه دارد تا وقتی که اتفاقی مرا به خود بیاورد. مثلا مادرم مرا صدا بزند یا خوابم ببرد.
احساس میکنم چیزی نمانده پای افکارم به کابوس ها و خواب های شبانه ام باز شود.
آدمها برای آرام شدن چای میخورند یا موزیک گوش میدهند.
من، برای آرام شدن، باید خودم را گول بزنم که “الان وقت فکر کردن نیست”،
ولی حتی همین جمله هم خودش یک فکر جدید باز میکند.
مثل این است که بخواهی با بنزین آتش را خاموش کنی.
گاهی آرزو میکنم مغزم دکمه on/of داشت.
یا حداقل میشد شبها خاموشش کرد، مثل مودم وایفای.
ولی نه، مغزم تازه روز ها خویشتنداری میکند،
شب که میشود کلاهش را برمیداره و آبشار افکارش سرازیر میشود.
میگویند زیاد فکر کردن نشانهی اضطراب است.
ولی من اسمش را گذاشتهام “ورزش ذهنی بدون فایده”.
هر فکری که میکنم، یکی دیگر زاده میشود.
مثل هیدرایی که هر بار سرش را بزنی، دو تا دیگر درمیآورد.
و من خستهام از جنگیدن با موجودی که از مغز خودم متولد شده.
با این حال، نمیتوانم ترکش کنم.
چون در عین حال که آزارم میدهد، نجاتم هم میدهد.
اگر فکر نکنم، انگار نیستم.
انگار از من فقط همین باقی مانده: ذهنی که کارش فقط جویدنِ هر چیزیست که زندگی جلویش میگذارد.
گاهی حتی فکر میکنم که چرا دارم فکر میکنم.
و همین فکرِ فکر کردن، فکر میزاید . و این دوباره شروع همان جنون همیشگیست.
"رز"
کاش جنگ تموم شه دوباره برگردم به دنیای قشنگ خودم توی تلگرام و چنلمممممممممم😭😭😭
برای هانا پنجه ی آفتاب
روزی روزگاری در این دنیای عجیب و غریب نوزادی نزار و کم جان در آغوش مادرش خفته بود که ناگهان صدای تلفن درآمد. نوزاد میدانست ساعت باید چیزی بین نه و نیم تا ده باشد زیرا خاله مادرش که اتفاقاً او هم دخترکی داشت که دو سالی از نوزاد بزرگتر بود، دقیقاً در همین ساعت زنگ میزد. حدس نوزاد درست بود.مادرش با چنان علاقهای با تلفن حرف میزد که گریه نوزاد را به کل از یاد برده بود نوزاد هم که میدانست حالا حالاها باید فکر شیشه شیر را از سر بیرون کند ،ساکت شد و به حرفهای مادر و خاله مادرش گوش داد .درست یک سال بعد نوزاد که حالا کمی از آب و گل درآمده بود فهمید که قرار است برای اولین بار به دریا برود، پس خودش را در آغوش مادر چپاند و خوابید.( او خیلی خوش خواب بود) چشم که باز کرد. بوی باران میآمد و برگهای سبز زمردین درختان بالای سرش تکان میخوردند اما یک جفت چشم مشکی متعجب به او خیره شده بودند.دخترک با سرخوشی آواز سر میداد و جغجغه را بالای سر رز تکان میداد.اینجا بود که رز برای اولین بار دختر خاله مادرش هانا را دید. هانا کودکی سرخوش و شاد بود که موهایش را دو گوشی بسته بود چتریهایش چون آبشار از صخره پیشانییاش سرازیر میشدند.آن موقع که رز نوزاد بود هانا را اینگونه به یاد یآورد. (البته با یک میکی موس قرمز) اما حالا رز در کمال بچگی بزرگ شده و هانا چیزی بیشتر از دختر خاله مامانش است او حتی چیزی بیشتر از یک دوست است برایش .
رز ،هانا را مثل خواهر بزرگترش میبیند مهربان به فکر منطقی و در عین حال با احساس. دختری با روحی سرسخت اما به شفافی و صداقت آب .شاید هم هانا یک آناناس است تاجی از احساس و تفکرات دبیرستانی که من هیچ وقت کاملاً آن را درک نمیکنم بر سر دارد. روحی سرسخت و پرتلاش و بی ادعا اما ذاتش را گمانم شناختهام .شیرین و صمیمی مثل تکه های آناناس. پشت هر لبخند و هر غمش را میفهمم ،شاید او نفهمد که من میفهمم .اما خود حس میکنم که میفهمم .شاید مقداری درونگرا باشد ،شاید نتوان به راحتی او را شناخت، اما هنگامی که او را با ته قلبت بفهمی میشود یکی از دوست داشتنی ترین آدمهای زندگیت تا همیشه.
رز
#سومین_نامه_ی_هفتنامه