برای هانا پنجه ی آفتاب
روزی روزگاری در این دنیای عجیب و غریب نوزادی نزار و کم جان در آغوش مادرش خفته بود که ناگهان صدای تلفن درآمد. نوزاد میدانست ساعت باید چیزی بین نه و نیم تا ده باشد زیرا خاله مادرش که اتفاقاً او هم دخترکی داشت که دو سالی از نوزاد بزرگتر بود، دقیقاً در همین ساعت زنگ میزد. حدس نوزاد درست بود.مادرش با چنان علاقهای با تلفن حرف میزد که گریه نوزاد را به کل از یاد برده بود نوزاد هم که میدانست حالا حالاها باید فکر شیشه شیر را از سر بیرون کند ،ساکت شد و به حرفهای مادر و خاله مادرش گوش داد .درست یک سال بعد نوزاد که حالا کمی از آب و گل درآمده بود فهمید که قرار است برای اولین بار به دریا برود، پس خودش را در آغوش مادر چپاند و خوابید.( او خیلی خوش خواب بود) چشم که باز کرد. بوی باران میآمد و برگهای سبز زمردین درختان بالای سرش تکان میخوردند اما یک جفت چشم مشکی متعجب به او خیره شده بودند.دخترک با سرخوشی آواز سر میداد و جغجغه را بالای سر رز تکان میداد.اینجا بود که رز برای اولین بار دختر خاله مادرش هانا را دید. هانا کودکی سرخوش و شاد بود که موهایش را دو گوشی بسته بود چتریهایش چون آبشار از صخره پیشانییاش سرازیر میشدند.آن موقع که رز نوزاد بود هانا را اینگونه به یاد یآورد. (البته با یک میکی موس قرمز) اما حالا رز در کمال بچگی بزرگ شده و هانا چیزی بیشتر از دختر خاله مامانش است او حتی چیزی بیشتر از یک دوست است برایش .
رز ،هانا را مثل خواهر بزرگترش میبیند مهربان به فکر منطقی و در عین حال با احساس. دختری با روحی سرسخت اما به شفافی و صداقت آب .شاید هم هانا یک آناناس است تاجی از احساس و تفکرات دبیرستانی که من هیچ وقت کاملاً آن را درک نمیکنم بر سر دارد. روحی سرسخت و پرتلاش و بی ادعا اما ذاتش را گمانم شناختهام .شیرین و صمیمی مثل تکه های آناناس. پشت هر لبخند و هر غمش را میفهمم ،شاید او نفهمد که من میفهمم .اما خود حس میکنم که میفهمم .شاید مقداری درونگرا باشد ،شاید نتوان به راحتی او را شناخت، اما هنگامی که او را با ته قلبت بفهمی میشود یکی از دوست داشتنی ترین آدمهای زندگیت تا همیشه.
رز
#سومین_نامه_ی_هفتنامه
مخفیگاه جادویی هرماینی
برای هانا پنجه ی آفتاب روزی روزگاری در این دنیای عجیب و غریب نوزادی نزار و کم جان در آغوش مادرش خفت
نامه ای که برای دخترخالم نوشتم😭😭😭
مخفیگاه جادویی هرماینی
۱۰ روز تا تحویل سال ۱۴۰۴
کاش از یلدا مستقیم میپریدیم تو نوروز
چیزی که خوشحالت میکنه ، قرار نیست منطقی به نظر برسه ؛ بزار بهت تو آدم ِ عجیبی هستی .
وطنم زنده بمان زخم تو را میبندیم ؛
ته این قصه ی غم از ته دل میخندیم..