دابی بدجنس
نامه نیامد.نه با جغد.نه با باد.
نه حتی با تأخیر.
اول فکر کردم پست اشتباه کرده.
بعد فکر کردم هاگوارتز آدرس را بلد نیست.
بعد…
به حقیقت وحشتناکتری رسیدم:
دابی.
دابی حتماً نامهام را دزدیده.
با همان دستهای کوچکش،
با همان نگاه معصوم دل به رحم بیاورش با آن چشم های قلمبه،
که همیشه یعنی فاجعهای در راه است.
تصور کن:
من خوابم،جغد مینشیند روی پنجره،
نامه میافتد،و ناگهان: پووف
دابی از عَدَم ظاهر میشود.
نامه را میقاپد.میخواند.
اخم میکند.
و میگوید:
«نه… این یکی هنوز آماده نیست.»
هنوز آماده نیست؟
برای چی؟
برای زندگی؟
برای فرار از ماگل ها؟
هر روز صندوق پست پشت پنجره را نگاه میکنم.
خالی.
خالیِ خالی.
خالیِ خالی ِخالی.
شاید دابی نامه را قایم کرده زیر بالشش.
شاید سوزانده.
شاید هم گذاشته کنار نامههای بقیهی بچههایی که در این دنیای بی رحم ماگلی زندانی شده اندوخیلی زود مجبور شدند امتحان ریاضی بدهند.
من هنوز منتظرم.
با چوبدستیای که کار نمیکند،
با یونیفرمی مزین به اسم گریفیندور،
با ایمانی کور به اینکه
یه روز،یه جغد اشتباهی
بالاخره پنجره ی درست را
را انتخاب کند وتقی بخورد به شیشه.
تق شیشه ،پرش من،نامه ی پرپر
جغد پُر پَر وبعد جیغ من، و آن گاه
هگرید مهربان غول پیکر.
غم امتحان ریاضی و
بعد پرواز تا لندن
و اگر آن روز هم نیاید،
میدانم مقصر کیست.
دابی.
و اگر دیدمش،آزادش نمیکنم
فقط میپرسم:
نامهام را کجا قایم کردی؟
بعد هم جوراب که هیچ تمام لباس هایم را به او میدهم و خودم هم تا هاگوارتز پر میکشم.
رز
پیامممم جدید
وایب چنلتتتتتت:)))))))🛐🛐🛐🥹🥹🤍🤍🩷🩷
-----------------
مرسیییییی🤍
یه سوال اگه بارون و برف بباره جنگنده تو آسمون یخ میزنه یا موشکا قندیل میبندن دیگه کار نکنن؟؟💔