امین قدیم1022_52851872455554.mp3
زمان:
حجم:
2.7M
-
هدفِ زندگی ِمن زیارتِ کربلا ..
-
بهار آمده؛ اما مادر هنوز منتظر است از دریا برگردی. امسال حتی بساط سفره هفتسینش را لب ساحل پهن کرده، جایی که آب ها تا اُفق ادامه دارند. دائم با خود فکر میکند:« خوشبهحال دریا که تو را در آغوش گرفته. اصلا دریا چقدر بیرحم است که تو را برای خودش نگه داشته. به او بگو مادرم چشم به راه است مرا به خانه برگردان».
همه دارند برای سال جدید لباس های نو میپوشند، اما مادر هنوز همان پیراهنی را تن میکند که عطر تو را در خود دارد.
شکوفه ها روی شاخه درختان میخندند و مادرت را یاد آخرین باری میاندازند که به گل های چادر نمازش پناه بردی. راستی او ماهی قرمز کوچکی هم آورده و تمام دلتنگی و حرف هایش را به او گفته تا به تو برساند.
پس کجا هستی؟ بدون تو بهار شبیه پاییز و غروب های جمعه است.
(تقدیم به شهدای نیروی دریایی)
-Hiam-
ما دهههشتادیها…
نسلی که از کودکی در جهانی پُرسرعت و پُر از تغییر چشم باز کرد. برای ما ثبات چیزی دور و کمیاب بود، چون ذات دنیایی که در آن بزرگ شدیم، همیشه بر موجِ تغییر حرکت میکرد. هیچکس فکرش را نمیکرد اینقدر دوام بیاوریم و اینطور پای مسیرمان بایستیم.
از همان سالهای اول، هم با ذهنهای شلوغ خودمان جنگیدیم، هم با آدمهایی که دورمان بودند. ساختیم، افتادیم، بلند شدیم. کمکم فهمیدیم مشکلات و حادثهها نه مهمانهای ناخوانده، بلکه بخشی از زندگی ما هستند.
یاد گرفتیم بعد از هر شکست، دوباره لبخند بزنیم؛ لبخندی که شاید کوچک باشد، اما از دل هزار ترک برداشته میجوشد.
سالهای سخت پشت سرمان، مثل تجربهٔ یک زندگی فشرده بود: بیماری و ترس از دست دادن، روزهایی که خیابانها آرام نبود، اتفاقهای تلخ پیاپی، و سالهایی که گویی هر ماه خبر تازهای داشت—گاهی سنگینتر از قبل.
در این میان، هرکداممان بخشی از خود را از دست دادیم: عزیزان، باورها، امنیت، خیال آسوده. اما هر بار هم چیزی در ما محکمتر شد. بعضیهامان رنج بزرگی مثل فقدان یک پدر را تجربه کردیم؛ بعضیهایمان بارِ نبودنِ کسی را کشیدیم که قرار بود همیشه باشد.
با همهٔ اینها…
ما هنوز ایستادهایم.
اینهمه حادثه و اینهمه غم، ما را خسته کرد، اما زمین نزد. نسلی هستیم که اگرچه گاهی درد را تا عمق استخوان حس کرد، اما هیچوقت میدان را خالی نکرد.
ما یاد گرفتیم ادامه بدهیم، حتی وقتی ادامه دادن سختترین کار دنیا بود.
-Hiam-