/هِیمَنه/
شب عجیب و دوست داشتنییه✨ بدرقه زائرین خونه خدا...
داستان این قرآنِ هدیه(البته دزدی)😅 داستان خیلی عجیبی داره
توی این سالها همیشه کنارم بوده و پناه سختیها
هدایت شده از تَمامِ مَن
یعنی اگه کسی بود که اتفاقات این یک هفته رو برام اسپویل میکرد، تنها چیزی که میتونستم در جوابش بگم این بود:
_ برووووووو، مگه میشه!!!
گاها عصر و اغلب شب، در صحن و رواق حرم با سادات خانم درباره مسائل مختلف حرف میزنیم؛ و با فاطمه سر بغل کردن حسینِ کوچولو دعوا میکنیم و فلسفه مراقبت از کودکان و دور بودن از هر نگاهی رو باز میکنیم.
سادات خانم هم خیلی صبور و مهربونه که این ایام با سفرهایی که داشت دائم میومد و بهمون سر میزد و جون به جونهامون اضافه میکرد✨