روزی که قرار شد راهی بشم خیلی شک داشتم به بابا بگم یا نه، باید اجازه میگرفتم و رضایتشو میشنیدم.
توی اون چند ساعت توی دلم ولوله بود که اگر جوابش منفی بود چطور برخورد کنم و چطور قانع کنم خودم رو که به صلاحم نیست.
همه چیز یکهو جور شده بود برای این سفر؛ فقط مونده بود یک اجازه!
زنگ زدم اشغال بود
دوباره زنگ زدم باز اشغال بود
دفعه بعد تمام انرژیم رو جمع کردم و سلام دادم،
پرانرژیتر از هر دفعه.
یکم خوش و بش کردیم و حرفِ دلم رو زدم.
یک جمله گفت:
تو تهش رو شهادت میبینی، من تهش رو ناموس میبینم! اجازه میدم اما بدون خیلی نگرانم، دوست ندارم ناموسم توی یک کشور دیگه اتفاقی براش بیوفته...
برای هر آدمی خیلی ارزشمنده که کسی باشه که نگرانش باشه و هواش و داشته باشه، برای من جمله سختی بود و قول دادنش سختتر.
/هِیمَنه/
یکی دو ساعت بعد مامان زنگ زد و گفت ما هم داریم میایم من راه افتاده بودم و از مرز رد شده بودم اونها د
هر چقدر بزرگتر میشم عالم برای من عجیبتر میشه
دیروز همین موقع داشتم جلوی ضریح امیرالمؤمنین کنار مامان و بابا حرف میزدم و قوربون صدقهشون میرفتم.
در حال که یک هفته پیش حتی تصور این سفر رو نمیکردم و مطمئن بودم بابا اجازه نمیده.
چه برسه به اینکه توی حرم کنار هم دیگه بشینیم و تعریف کنیم و دعا کنیم.
و حالا من عمود ۱۳۴ نشستم توی یک موکب خنک و اونا بین الحرمین دارن زیارت میکنن✨🥹 واقعا دنیا دنیای عجیبیه