💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍
🤍💚🤍
💚🤍
🤍
✨﷽...✨
#رمان_برزخ_اما📓
#فصل_دو_رمان_آدم_و_حوا📖
#قسمت_دویست_و_سی_و_سوم
ملیكا بیش از گذشته ازم کینه به دل بگیره . از طرفي کي فكرش رو مي کرد همین ملیكا محرکي باشه برای
.........
روز دوم محرم بود و شب قبل عمه رفته بود . کلاس نداشتم و با خیال راحت آروم آروم به کارام مي رسیدم.
سوپ امیرمهدی رو ریختم تو مخلوط کن و در حالي که داشتم فكر مي کردم عمه چه حرفي با خان عمو زده ،دستگاه رو روشن کردم.
هر چي گفته بود معلوم بود چندان خوشایند خان عمو نبود که صورتش موقع خداحافظي اونجور تو هم بود .
یعني حرفای ملیكا رو گفته بود ؟
یا بي تفاوتي و گاه همراهي زن عموی امیرمهدی رو ؟
از من طرفداری کرده بود و یا فقط گفته بود حرفای ملیكا درست نبوده ؟
دست بردم و در مخلوط کن رو برداشتم تا سوپ داخلش رو هم بزنم که با ریختن مقداری از مایه ی داخلش روی
دستم ، سریع خاموشش کردم.
اصالً حواسم نوبد دستگاه روشنه .
نفس عمیقي کشیدم.
شانس آوردم که خیلي داغ نبود .
دستم رو سریع زیر شیر
آب گرفتم تا همون داغي اندك هم پوستم رو اذیت نكنه.
دوباره سمت دستگاه رفتم .
مایه رو هم زدم . کمي هم
بهش آب اضافه کردم تا رقیق تر شه .
و باز دستگاه رو روشن کردم.
وقتي آماده شد ریختم داخل ظرف و بردم اتاق . گاواژ رو برداشتم و به سمت لب های امیرمهدی بردم .
اما...نگاهش کردم . نگاهم مي کرد و لب هاش رو بسته نگه
داشته بود . آروم گفتم:
من –دهنتو باز کن امیرمهدی . مي دونم گرسنه ای.
اما لبهاش تكون نخورد.
چرا فكر مي کردم آدمي که کنترل لبخندش رو داره نمي تونه خودش غذا بخوره.
اخم کردم:
من –گرسنه مي موني عزیزم . دهنتو باز کن.
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem