eitaa logo
هیئت‌جامع‌دختران‌حاج‌قاسم
1.1هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
1.1هزار ویدیو
22 فایل
﷽ هیئت‌جامع‌دختران‌حاج‌قاسم مشاوره مسابقه نقش نگار و جشنواره طهورا : @kashan_1403 _________________________________ مدیر کانال دختران حاج قاسم : @h_d_hajghasem_120
مشاهده در ایتا
دانلود
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📓 📖 من مي ترسیدم .. واقعاً مي ترسیدم از اینكه اینبار هم از این وارد کردن پویا به زندگیم هیچ خیری نبینم و باز برام شر درست کنه. مي ترسیدم که زندگي نوپام باز هم دستخوش تغییر و جدایي بشه . واقعاً راست گفتن که مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید مي ترسه. همین ترس و دلشوره هم باعث شد روز بعد وقتي داشتم به امیرمهدی صبحانه مي دادم ، نتونم خویشتن داری کنم . وقتي سومین قاشق از فرني گرم رو به طرف دهنش بردم ، خیره به قاشق گفتم: من –امروز قراره پویا بیاد اینجا. و یواش یواش نگاه بالا آوردم. لب فرو بست و اجازه نداد قاشق به داخل دهنش بره. نگاهم کرد. عمیق و پر از حرف. و من اون لحظه اصلا به این فكر نكردم که این نشونه اینكه حرفم رو به خوبي مي فهمه و مي تونه تشخیص بده پویا کیه ؛ نشونه ای از خوب شدنشه. من انقدر غرق در دلشوره و حرف نا گفته ی چشماش بودم که ندیدم این واکنش واضح رو. من به قدری حواسم پرت بود که خوشحال نشدم از این خوب شدني که همه ی آرزوم بود. من .. یه چیزیم .. شده بود ! یه دردی به جونم افتاده بود ... خوره ای روحم رو ذره ذره مي خورد و پیش مي رفت .....من ... از .... راه دادن پویا ... به خونه م .... به خونه ی امیر مهدی .... شرم داشتم. پویا عامل زجر های امیرمهدی بود. رو به امیرمهدی آروم گفتم: من –پدرت ازم خواستن که بهش فرصت بدم . اگه تو نخوای راهش نمي دم. نگاهم کرد و من دلم پر از حس به همخوردگي و پیچ شد. نگاهم کرد و لرز به جونم انداخت که حس کردم مرد من راضي نیست. 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem