eitaa logo
هیئت‌جامع‌دختران‌حاج‌قاسم
1.1هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
1.1هزار ویدیو
22 فایل
﷽ هیئت‌جامع‌دختران‌حاج‌قاسم مشاوره مسابقه نقش نگار و جشنواره طهورا : @kashan_1403 _________________________________ مدیر کانال دختران حاج قاسم : @h_d_hajghasem_120
مشاهده در ایتا
دانلود
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 . اصلا نفهمیده بودم کی نرگس رفته وضو گرفته و کی نماز خونده ! ساعت رو همونجایی که گفته بود ، پیدا کردم و براش بردم. کنار ماشینشون ایستاده بود و منتظرم بود . امیرمهدي هم کنارش ایستاده بود . رفتم از خیابون رد شم و ساعت رو بهش بدم که با روشن شدن چراغ هاي ماشینی که به یقین همون ماشین وسط خیابون بود ، براي لحظه اي حواسم پرت شد و خیره شدم به نور چراغ ها . وسط خیابون ایستاده بودم . و فکر می کردم چرا به نظرم ماشین آشناست ؟ کسی که پشت فرمون بود گاز داد و ماشین به حرکت در اومد . سرعتش زیاد بود و هر لحظه حس می کردم سرعتش زیادتر میشه و با سرعت داره به طرفم یورش میاره . خیلی خیلی آشنا بود . مگه می شد فراموش کنم ماشینی رو که چند ماه داخلش سوار شدم و تو رویاهام اون رو ماشین عروسم میدیدم ؟ کی پشت فرمونش نشسته بود ؟ خود پویا یا یه شخص دیگه ؟ می اومد جلو .... سریع و با صداي غرش وحشتناك ... با ذهن فلج شده م ، نگاهش می کردم . نور شدید چراغ هاي ماشین چشمام رو میزد . با سرعت نزدیک می شد . پاهام شروع کرد به لرزش . قرار بود چه اتفاقی بیفته ؟ اینکه بمیرم ؟ کامل چرخیدم به سمت ماشین . من ؟ این موقع ؟ جلوي چشماي مامان و بابا ؟ جلوي این همه آدم ؟ تو کوچه ي خودمون ؟ جلوي چشماي امیرمهدي ؟ بمیرم ؟ امیرمهدي ؟ من و امیرمهدي ؟ و صداي غرش وحشتناك ! هواپیما دوباره ارتفاع کم کرد . 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📓 📖 انگار همون چند کلمه ی پر تنشي که به زبون آورد ، خستگي تموم دو ماه و نیمه رو از تنم به در کرد . حس خوبي رو به وجودم سرازیر کرده بود که لحظه به لحظه مثل قرص آرامبخش ، روحم رو به سمت سیال بودن سوق مي داد حس آب رووني رو داشتم که بعد از سرازیر شدن از سنگ ها و صخره ها ، و پیمودن مسیری سخت ، و فروریختن از بلندی های نفس گیر ؛ به آبگیری زیبا و آرامش رسیده بود. با صدای آروم باباجون چشم باز کردم: باباجون –باباجان نمي خوای بری پیش امیرمهدی ؟ لبخندی زدم و به سمتشون راه افتادم: من –نه . بهتره فعلا ً با مامان طاهره خلوت کنه . حق تقدم با مادره. لبخندی زد: باباجون –پس بیا بشین اینجا . خسته مي شي . رفتم و رو مبلي نزدیك باباجون نشستم. خان عمو سر به زیر داشت و در حال فكر بود. باباجون آروم ، طوری که صداش به افراد تو اتاق نرسه گفت: باباجون –پویا اومد چي شد بابا ؟ من رفتم دنبال نرگس . فكر نمي کردم حرفاتون زود تموم بشه. سری به تأسف تكون دادم: من –گفته بودم درست بشو نیست . حرفاش ارزش شنیدن نداشت. باباجون –پس برا چي اومده بود ؟ لبخند تلخي زدم: من –اومده بود روی همون حرفا و تفكرات اشتباهش اصرار کنه . منم بیرونش کردم. باباجون هم سری به تأسف تكون داد: باباجون –بعضیا نمي خوان درست ببینن وگرنه آیه های خدا جلو چشمشونه . اگر بار دیگه زنگ زد یا مزاحمت شد بگو که خودم جلوش بایستم. 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem