💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍
🤍💚🤍
💚🤍
🤍
✨﷽...✨
#رمان_آدم_و_حوا📖
#قسمت_دویست_و_شصت_و_سوم
چونه م لرزید .
من – بازم نزدیک بود بمیرم .
لبم رو به دندون گرفتم .
چشماش رو با درد روي هم گذاشت .
لبش رو به دندون گرفت و سریع بلند شد و رفت .
پشت به ما ایستاد .
نمی تونستم بفهمم در چه حالیه ولی
می دیدم که
سرش رو به آسمون بلند بود .
با صداي کسی که گفت " بخور " نگاه ازش گرفتم و دوختم به لیوان جلوي دهنم .
پس صداهاي دیگه رو هم می شنیدم !
یا شاید صداي هواپیماي تو ذهنم تموم شده و اجازه ي شنیدن بهم داده بود .
به زور مامان و رضوان چند جرعه از محتواي لیوان به لبم
نزدیک شده ، خوردم .
آب قند خنکی که بیشتر دلم
رو حال آورد تا اینکه بخواد لرز بدنم رو کم کنه .
لرزي که از ترس بود ، از وحشت بود .
سعی می کردم با دم عمیق ، نفس هاي منقطعم رو منظم کنم .
تازه مغزم شروع کرده بود به فرمانروایی در بدنم و سعی می کرد
با هر فرمانی شده حالت نرمال رو به بدنم برگردونه .
مادر رضوان ، رو به مامان و بابا که بدتر از من ؛ بی حال و مبهوت بودن گفت که بهتره بریم داخل .
با حمایت دست هایی به داخل خونه رفتیم . همه دورم بودن و سعی می کردن کاري انجام بدن تا اون شوك و اون حال بد رو پشت سر بذارم .
به پیشنهاد طاهره خانوم ، رضوان بالشتی آورد و وادارم کردن گوشه اي دراز بکشم . طاهره خانوم هم کنارم نشست و شروع کرد به مالیدن دستاي یخ کرده از ترسم .
حین مالش ، گاهی فشاري هم به دستم می آورد تا خون با هجوم تو
دستام به جریان بیفته و اینجوري لرز بدنم کم شه .
مامان هم بالا سرم نشسته بود و موهام رو نوازش می کرد .
هر دو نفر سعی داشتن حس اطمینان رو با کارشون بهم القا کنن .
اطمینان به حضورشون .
به حمایتشون وبهتر از همه اطمینان به
اینکه تنها نیستم .
پتویی که روم کشیده بودن ، بدنم رو گرم کرده بود ولی از داخل
به قدري سرد بودم که اون پتو درست وسط
تابستون هم نتونست بدن سردم رو به عرق بشونه .
همه سکوت کرده بودن و انگار هنوز تو بهت ماجراي پیش اومده بودن .
هیچ کس هم اشاره اي به اینکه
خونواده ي درستکار قبل از اون ماجرا قصد رفتن داشتن ؛ نداشت .
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍
🤍💚🤍
💚🤍
🤍
✨﷽...✨
#رمان_برزخ_اما📓
#فصل_دو_رمان_آدم_و_حوا📖
#قسمت_دویست_و_شصت_و_سوم
باباجون –شاید یه روز بهتون گفتم.
همون موقع مامان طاهره صدام کرد:
مامان طاهره –مارال جان ! بیا مادر . بیا.
و من همه ی وجودم لرزید .
بالاخره نوبت دیدار ما بود.
انگار اون لحظه ی ناب و دوست داشتني فرا رسیده بود .
همون لحظه ی مقدس ، که مدت ها منتظرش بودم . و در
عین تعجب ، بدنم تاب تحملش رو نداشت.
گویي تو دلم قیامتي به پا بود و من رو با خودش در هم مي پیچید.
هوای گرفته ی پاییزی ، شروع به بارش کرد و انگار رحمت خدا رو تو اون لحظه ها بیش از پیش بهمون تقدیم ميکرد.
برخورد قطره های ناب رحمت هم رو پنجره ی دلم صدا مي داد و هم رو پنجره های خونه!
هیجان لحظه های در انتظارم پاهام رو لرزون کرده بود و من به زحمت بلند شدم ایستادم.
و چقدر چشمام کم سو شده بود که هیچ چیزی رو نمي دید الا چهارچوب در اتاقي که من به داخلش فراخونده شدم.
وقتي تو تیررس نگاهش قرار گرفتم ، دلم ، روحم ، سلول به سلول تنم دلتنگي رو فریاد زد . چقدر گذشته بود تا
اون چشم ها به دلخواه ، با عشق ، و پر از حس خوب بهم خیره بشه ؟
چقدر گذشته بود تا اسمم باز با اون لب ها نقش حضور پیدا کنه ؟
چقدر گذشته بود تا لبخندی که تكه ای از بهشت بود نصیبم بشه ؟
و نگاهي که به غایت ، شریف ترین فرش پهن شده برای دلم بود!
متزلزل به طرفش قدم برداشتم .
حجم دلتنگي چنگ انداخت به دور قلبم . دیگه امیرمهدی من واقعي بود .
واقعي
واقعي . زنده و ملموس.
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem