💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍
🤍💚🤍
💚🤍
🤍
✨﷽...✨
#رمان_آدم_و_حوا📖
#قسمت_دویست_و_شصت_و_ششم
همونجور خیره پرسید .
رضوان – چرا پویا اون کار رو کرد ؟
اتفاق شب قبل مثل فیلم از جلوي چشمام رد شد .
گر چه که تموم شب خوابش رو دیده بودم و فقط به واسطه ي بیدار شدن و اسم زیارت رفتن براي چند لحظه فراموشش کرده بودم .
حالم گرفته شد .
اون اتفاق چیزي نبود که بشه بهش فکر کرد و بی اهمیت از کنارش گذشت .
حداقل اینکه هنوز براي من تازه و داغ
بود و بی توجهی بهش دور از ذهن بود
آروم گفتم .
من – تو هم فهمیدي پویا بوده ؟
رضوان – مهرداد ماشینش رو شناخت .
من – فکر کردم فقط خودم فهمیدم .
رضوان – فکر می کنی مامان سعیده و بابا جمشید نفهمیدن ؟
من – فهمیدن ؟
رضوان – بی شک .
پس امکان نداشت بی تفاوت از کنار قضیه رد بشن و کاري نکنن .
من – کاش نمی فهمیدن .
رضوان ابرویی بالا انداخت .
رضوان – مشکل فهمیدنشون نیست .
اینه که مدرکی ندارن که
بتونن ثابت کنن چه کاري می خواسته انجام بده .
من – به کی ثابت کنن ؟
رضوان – خونواده ش ، قانون
من– مامان و بابا چیززي گفتن ؟
رضوان – داشتن آروم با هم حرف میزدن . من فقط کلمه ي
شکایت رو از بین حرفاشون شنیدم .
من – از چی شکایت کنن ؟ می تونه تو دادگاه منکر هر کاري بشه
رضوان – ولی اگر مدرك داشتیم و شکایت می کردیم هم تاوان
اون همه هول و سکته ي ناقص ما رو می داد و هم مطمئن میشدیم دیگه این کار رو تکرار نمی کنه .
الان باید هر لحظه نگرانت باشیم .
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍
🤍💚🤍
💚🤍
🤍
✨﷽...✨
#رمان_برزخ_اما📓
#فصل_دو_رمان_آدم_و_حوا📖
#قسمت_دویست_و_شصت_و_ششم
. منتظر بودیم حرفاشون تموم بشه و در اتاق بازبشه و بفهمیم پشت اون در بسته چه حرفایي با هم زدن .
خان عمو که از اتاق خارج شد ، در اتاق رو هم بست .
صورتش خسته بود و کلافه . انگار از زیر شكنجه بیرون اومده بود .
نگاهش دو دو مي زد و سرگردون بود . چشمش که به صورت های منتظر ما افتاد ، نفس نیمه نصفه ای کشید وآروم گفت:
عمو –از همه چي سوال کرد . ناچار شدم همه چیز رو بهش
بگم.
ناباور نگاهم به در اتاق قفل شد . پس چرا هیچ عكس العملي نشون نداد ؟
مي دونستم خان عمو از اون روز کذایي و تمیز کردن
امیرمهدی چیزی نمي دونه و خیالم راحت بود که اون موضوع گفته نشده .
اما اینكه به یه مرد بگي حس مرد بودن دیگه نداری ... دیگه نمي توني از حضور هیچ زني
لذت ببری ... و اینكه نمي توني پدر بشي .... درد داشت .
کدوم مردی همچین چیزی رو راحت قبول ميکرد ؟
و بي صدایي امیرمهدی بعد از دونستن مشكلش شدیداً تو ذوق مي زد.
سكوت حكم فرما بین آدم های حاضر تو خونه ، غیر قابل
تحمل بود .
هیچكس حرفي نمي زد . همه یه جورایي
مستاصل بودن و نمي دونستن باید چیكار کنن .
درموندگي تو اون جمع موج مي زد و هر لحظه بیشتر از قبل ما رو
در خود فرو مي کشید.
سكوت گوش کر کن جمع رو مهرداد شكست:
مهرداد –اجازه مي دین من برم پیشش ؟
و نگاهي به تك تك افراد جمع انداخت.
نگاه هایي که به سمتش نشونه رفته بود به زیر افتاد و هر
کس بدون نگاه به دیگری سری به علامت مثبت تكون داد مهرداد آروم به سمت در اتاق رفت و خان عمو از در فاصله گرفت .
دست گذاشت رو بازوی مهرداد و آروم گفت:
عمو –بهش فرصت بده . تا چیزی نگفته هیچي براش توضیح نده . خیلي آشفته ست . در مورد خواهرت و کارایي
که براش انجام داده هم ، همه رو گفتم
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem