eitaa logo
هیئت‌جامع‌دختران‌حاج‌قاسم
1.1هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
1.1هزار ویدیو
22 فایل
﷽ هیئت‌جامع‌دختران‌حاج‌قاسم مشاوره مسابقه نقش نگار و جشنواره طهورا : @kashan_1403 _________________________________ مدیر کانال دختران حاج قاسم : @h_d_hajghasem_120
مشاهده در ایتا
دانلود
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 همونجور خیره پرسید . رضوان – چرا پویا اون کار رو کرد ؟ اتفاق شب قبل مثل فیلم از جلوي چشمام رد شد . گر چه که تموم شب خوابش رو دیده بودم و فقط به واسطه ي بیدار شدن و اسم زیارت رفتن براي چند لحظه فراموشش کرده بودم . حالم گرفته شد . اون اتفاق چیزي نبود که بشه بهش فکر کرد و بی اهمیت از کنارش گذشت . حداقل اینکه هنوز براي من تازه و داغ بود و بی توجهی بهش دور از ذهن بود آروم گفتم . من – تو هم فهمیدي پویا بوده ؟ رضوان – مهرداد ماشینش رو شناخت . من – فکر کردم فقط خودم فهمیدم . رضوان – فکر می کنی مامان سعیده و بابا جمشید نفهمیدن ؟ من – فهمیدن ؟ رضوان – بی شک . پس امکان نداشت بی تفاوت از کنار قضیه رد بشن و کاري نکنن . من – کاش نمی فهمیدن . رضوان ابرویی بالا انداخت . رضوان – مشکل فهمیدنشون نیست . اینه که مدرکی ندارن که بتونن ثابت کنن چه کاري می خواسته انجام بده . من – به کی ثابت کنن ؟ رضوان – خونواده ش ، قانون من– مامان و بابا چیززي گفتن ؟ رضوان – داشتن آروم با هم حرف میزدن . من فقط کلمه ي شکایت رو از بین حرفاشون شنیدم . من – از چی شکایت کنن ؟ می تونه تو دادگاه منکر هر کاري بشه رضوان – ولی اگر مدرك داشتیم و شکایت می کردیم هم تاوان اون همه هول و سکته ي ناقص ما رو می داد و هم مطمئن میشدیم دیگه این کار رو تکرار نمی کنه . الان باید هر لحظه نگرانت باشیم . 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📓 📖 . منتظر بودیم حرفاشون تموم بشه و در اتاق بازبشه و بفهمیم پشت اون در بسته چه حرفایي با هم زدن . خان عمو که از اتاق خارج شد ، در اتاق رو هم بست . صورتش خسته بود و کلافه . انگار از زیر شكنجه بیرون اومده بود . نگاهش دو دو مي زد و سرگردون بود . چشمش که به صورت های منتظر ما افتاد ، نفس نیمه نصفه ای کشید وآروم گفت: عمو –از همه چي سوال کرد . ناچار شدم همه چیز رو بهش بگم. ناباور نگاهم به در اتاق قفل شد . پس چرا هیچ عكس العملي نشون نداد ؟ مي دونستم خان عمو از اون روز کذایي و تمیز کردن امیرمهدی چیزی نمي دونه و خیالم راحت بود که اون موضوع گفته نشده . اما اینكه به یه مرد بگي حس مرد بودن دیگه نداری ... دیگه نمي توني از حضور هیچ زني لذت ببری ... و اینكه نمي توني پدر بشي .... درد داشت . کدوم مردی همچین چیزی رو راحت قبول ميکرد ؟ و بي صدایي امیرمهدی بعد از دونستن مشكلش شدیداً تو ذوق مي زد. سكوت حكم فرما بین آدم های حاضر تو خونه ، غیر قابل تحمل بود . هیچكس حرفي نمي زد . همه یه جورایي مستاصل بودن و نمي دونستن باید چیكار کنن . درموندگي تو اون جمع موج مي زد و هر لحظه بیشتر از قبل ما رو در خود فرو مي کشید. سكوت گوش کر کن جمع رو مهرداد شكست: مهرداد –اجازه مي دین من برم پیشش ؟ و نگاهي به تك تك افراد جمع انداخت. نگاه هایي که به سمتش نشونه رفته بود به زیر افتاد و هر کس بدون نگاه به دیگری سری به علامت مثبت تكون داد مهرداد آروم به سمت در اتاق رفت و خان عمو از در فاصله گرفت . دست گذاشت رو بازوی مهرداد و آروم گفت: عمو –بهش فرصت بده . تا چیزی نگفته هیچي براش توضیح نده . خیلي آشفته ست . در مورد خواهرت و کارایي که براش انجام داده هم ، همه رو گفتم 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem