eitaa logo
هیئت‌جامع‌دختران‌حاج‌قاسم
1.1هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
1.1هزار ویدیو
22 فایل
﷽ هیئت‌جامع‌دختران‌حاج‌قاسم مشاوره مسابقه نقش نگار و جشنواره طهورا : @kashan_1403 _________________________________ مدیر کانال دختران حاج قاسم : @h_d_hajghasem_120
مشاهده در ایتا
دانلود
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 انقدر مامان " شکرخدا " گفت که من هم به دنبالش چندین بار این جمله رو تکرار کردم . به سختی چادر رضوان رو روي سرم نگه داشته بودم . انگار هیچ کش چادري حاضر نبود روي سر من درست جا بیفته . دائم از پشت سرم جمع می شد و می پرید بالا . تا می اومدم دعا کنم و به قول مامان حال عرفانی بهم دست بده با شل شدن چادر روي سرم از اون حال خوب جدا می شدم . در حال جدل با کش چادر بودم که رضوان به دادم رسید . لبخندي زد و کش رو از داخل ، پشت سرم انداخت . و در حین کارش گفت . رضوان – براي خودت دعا کردي ؟ من – دعاي چی ؟ رضوان – اینکه یه بخت خوب نصیبت کنه ! اونی که باهاش خوشبخت می شی و خود خدا راضیه من – حتی اونی که بهش علاقه اي ندارم ؟ رضوان نگاه دوخت به چشمام . رضوان – می خواي خوشبخت شی یا هر روزت رو با جنگ و جدل شب کنی ؟ من – هر کس دنبال خوشبختیه . ولی با کسی که دوسش داره . رضوان – و اگر بدونی با اون شخص به خوشبختی نمی رسی ؟ من – رضوان سخته بخواي بین قلب و عقلت یکی رو انتخاب کنی . رضوان – از اون سخت تر ادامه دادن زندگی در شرایط بده ، تو جنگ و جدله . مطمئن باش اونی که ازدواج باهاش به صلاحت باشه بلاخره عاشقت می کنه . من – کی ؟ شماتت بار نگاهم کرد . رضوان – اگر به خدا اعتماد کنی خودش کارها رو درست می کنه و قبل از همین اتفاقی که می گی ، مهر شوهرت و به دلت می ندازه . نگاهش کردم . رضوان – بهش اعتماد کن . 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📓 📖 من –بهت خامه و عسل مي دم اگر دوست نداشتي بعدی رو چیز دیگه ای مي دم. لقمه رو به طرف دهنش بردم و منتظر شدم دهن باز کنه. دهن باز کرد اما برای گفتن حرف. خیلي جدی و سخت گفت: امیرمهدی –وووسس .... ووسساااا ... ئلتت .... رو .... ججمممم ... عععع ... کكككن ... بُبُبُ .. بررروو .... خوخوخو ..نننه .. پپدررررررتتتتت! کمي نگاهش کردم . چشمام گشاد شده بود. انگار خواب مي دیدم . یا تو خواب اون جمله رو شنیدم.اصلا درست شنیدم ؟ برم خونه ی پدرم ؟ که چي بشه ؟ حس کردم اشتباه شنیدم . دنبال کلماتي بودم که با واژه های شنیده شده توسط گوشم ، از نظر آوایي هموخوني داشته باشه و بتونه جمله ی معنا داری بسازه . اما دریغ! برای همین چشمام رو تنگ کردم و خیره به چشماش گفتم: من –چي گفتي ؟ سكوتش با اون نگاه خیره ، مي خواست بهم بفهمونه که درست شنیدم. ابروهام در هم گره خورد. من –چرا ؟ چشم رو هم گذاشت. امیرمهدی –ببب .. روووو. تلخ گفتم: من –کجا ؟ عصبي ، در همون حین که چشماش رو بسته بود ؛ لب به هم فشرد. امیرمهدی –ببب ...رووووو. لقمه ی توی دستم رو به کناری پرت کردم و ایستادم. من –کجا ؟ چرا ؟ چجوری ؟ چشم باز کرد و با کمي چرخوندن سرش ازم رو گرفت . مي دونستم براش سخته تكون دادن سرش به طرفین. 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem