💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍
🤍💚🤍
💚🤍
🤍
✨﷽...✨
#رمان_آدم_و_حوا📖
#قسمت_دویست_و_پنجاه_و_دوم
امیرمهدي – مطمئن بودم هر کمکی از دستتون بر بیاد انجام میدین .
ممنون .
سري تکون دادم .
من – خواهش می کنم .
وظیفه ي هر انسانیه که به دیگران کمک
کنه . امر دیگه اي ندارین ؟
اخمش بیشتر شد و اینبار مطمئن بودم به خاطر شما خطاب کردنش
باشه .
امیرمهدي – نه خیر . عرضی نیست .
رو به رضوان گفتم .
من – بریم ؟
سري تکون داد و من با این تأییدش چشم چرخوندم براي
خداحافظی با طاهره خانوم .
که ندیدمش . رو به نرگس گفتم .
من – ببخشید مزاحم شدیم .
نرگس لبخندي زد .
نرگس – مزاحم چیه ؟
اینجا خونه ي خودتونه .
بازم از این کارا بکنین .
رضوان هم با گفتن " اینبار نوبت توئه " دست پیش برد براي
خداحافظی .
همون موقع امیرمهدي پرسید .
امیرمهدي – میان دنبالتون ؟
رضوان سریع جواب داد .
رضوان – نه . خودمون می ریم .
امیرمهدي – صبر کنین .
من می رسونمتون .
رضوان نیم نگاهی به من انداخت که با بالا انداختن ابرو بهش فهمونم قبول نکنه .
رضوان – نه آقاي درستکار مزاحم شما
نمی شیم . راه دور نیست. الان هم که هوا خوبه .
همون موقع طاهره خانوم با سینی حاوي یه کاسه بزرگ آش رسیدو گفت .
طاهره خانوم – چی خوبه ؟
رضوان - به اقاي درستکار گفتم هوا خوبه و نمی خواد زحمت بکشن ما رو برسونن .
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍
🤍💚🤍
💚🤍
🤍
✨﷽...✨
#رمان_برزخ_اما📓
#فصل_دو_رمان_آدم_و_حوا📖
#قسمت_دویست_و_پنجاه_و_دوم
ملیكا –اگه شوهرت برات مهم بود نمي رفتي با اون پسره ی بدتر از خودت حرف بزني!
و پوزخندی زد.
سینه به سینه اش ایستادم قاطعانه گفتم:
من –برو از خونه م بیرون تا نزدم لهت کنم!
به آني چشماش گرد شد و ناباور نگاهم کرد . شاید فكر نمي کرد از چنین ادبیاتي استفاده کنم . اما من داشتم متقابله به مثل ميکردم . وقتي اون انقدر راحت به من
توهین مي کرد دیگه نمي تونستم آروم بمونم .
به نظرم زیاد در مقابلش سكوت کرده بودم.
دوباره اخم کرد :
ملیکا –اینجا خونه ی تو نیست که احساس صاحبخونه ای بهت دست داده.
اینبار من پوزخند زدم:
من –اتفاقاً برعكس . اینجا دقیقاً خونه ی من و شوهرمه.
ملیكا –زیادی دور برداشتي.
من –تو هم زیادی روت زیاد شده . برو تا نزدم فكت رو بیارم پایین.
و اون وسط ، بین اون همه جدی بودن و حرص خوردن ، با
اون حجم عظیم خشم ، برای لحظه ای
خنده م گرفت
چرا که اصطلاح "فكت رو میارم پایین "از اصطلاحات اون زمان پویا بود.
تآثیرات بودن در کنار پویا عجیب هنوز در من وجود داشت
. این دقیقاً مصداق این حرف بود که تآثیر اعمالمون تا
مدت ها توی زندگیمون نقش داره . و بودن با پویا یكي از
کارهای اشتباه من بود.
پویا رو با حرف ملیكا از تو ذهنم بیرون کردم.
ملیكا –بزن ببینم چجوری مي زني!
مثل همیشه جَری بود و منم اینبار حاضر نبودم کوتاه بیام.
کمي خودم رو جلو کشیدم و با بدنم فشاری سخت بهش
دادم که قدمي به عقب رونده شد.
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem