💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍
🤍💚🤍
💚🤍
🤍
✨﷽...✨
#رمان_آدم_و_حوا📖
#قسمت_دویست_و_چهل_و_هفتم
.
نه میشه باورت کنم .... نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوبه من بشی ..... نه میشه با تو بد بشم
ما قسمت هم نبودیم درست ، ولی درد داشت این بی توجهی .
توقع این همه بی توجهی رو نداشتم .
دلم درد داشت و کاش می تونستم
فریاد بزنم و همه ي دردم رو بیرون بریزم .
دلم می خواست برم ولی پاي رفتن نداشتم . میخ شده بودم به زمین.
مغرم فرمان می داد برو و دلم با ضرب وزور به قدم هام فرمان ایست داده بود .
عقلم می گفت دیگه جاي موندن نیست و دلم فریاد می زد شاید
هنوز فرصتی باقی باشه .
نه ساده اي نه خط خطی ..... نه دشمنی نه همنفس
نه با تو جاي موندنه ........ نه مونده راهه پیش و پس
کاش میتونستم از لحظه هام خطش بزنم که اینجور از رفتارش آشفته نشم .
ولی چیکار می کردم که این مارال تازه پا گرفته ، هستی جدیدش
رو از امیرمهدي داشت .
مگه می شد راه جدیدي که در پیش گرفته بودم رو ادامه بدم و نقش
امیرمهدي رو ندید بگیرم ؟
کجا برم که عطره تو نپیچه تو ي لحظه هام ...........
قصمو از کجا بگم که پا نگیري تو صدام
دوست داشتن که شاخ و دم نداشت ، داشت ؟
من که می دونستم قول و قرارم با خدا چیه ؟ من که می دونستم تفاوت عقاید ما جایی براي یکی شدن نمی ذاره !
پس باید می رفتم ولی می تونستم عشقش رو براي خودم نگه دارم
امیرمهدي هر چی که بود ، خشکه مذهبی و زیادي معتقد ، خنثی
یا بی تفاوت ، من دوسش داشتم .
عاشق بهشت نشسته روي لبخندش بودم و نگاه به بند کشیده ش .۰
عاشق بارون حرفاش که روحم رو تازه می کرد و لحن محجوبانه ش .
صداي " به سلامتی گفتن همزمان طاهره خانوم و نرگس باعث شد
نگاهشون کنم .
لبخند طاهره خانوم کمی غیر واقعی بود و نگاه نرگس دلخور .
اون لحظه نخواستم هیچ چیزي رو تعبیر کنم و براي خودم رویابافی کنم .
فقط به رفتن و فرار از اون خونه واون صورت بی تفاوت فکر می کردم.
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍💚🤍
🤍💚🤍💚🤍
💚🤍💚🤍
🤍💚🤍
💚🤍
🤍
✨﷽...✨
#رمان_برزخ_اما📓
#فصل_دو_رمان_آدم_و_حوا📖
#قسمت_دویست_و_چهل_و_هفتم
بي اختیار هر دو دستم رو روی صورتم گذاشتم و مبهوت نگاهش کردم.
من رو زد ؟....
برای چند ثانیه بهش خیره شدم .
آماده بود تا باز هم کارش رو تكرار کنه .
انگار هنوز دلش خنك نشده بود.
خیره بودنم رو صدای بلندی پایان داد.
صدای بلندی پرسید:
-چي شده ؟
و چقدر صداش به نرگس شباهت داشت.
ملیكا پر خشم ، خیره تو چشمای ناباورم فریاد زد:
ملیكا –چي شده ؟ ... از این خانوم بپرس که معلوم نیست با اون پسره اینجا داشت چه غلطي مي کرد ؟
صدای مامان طاهره ، پریشون و حیرت زده از پشت سرم شنیده شد که داشت تند خودش رو به ما مي رسوند:
مامان طاهره –اینجا چه خبره ؟
قبل از مامان طاهره ، نرگس جلو چشمام ظاهر شد و با چشمای گشاد شده زل زد به دستم که روی صورتم بود.
صدای خان عمو و بعد هم باباجون تو حیاط طنین انداخت.
نرگس رو کرد به باباجون :
نرگس –بابا!
و همین حرف باعث شد باباجون به دو خودش رو به ما برسونه.
دستم رو از روی صورتم برداشتم .
مي خواستم غیر مستقیم به آدم های دورم نشون بدم ملیكا چیكار کرده و
خوب موفق بودم چرا که "هین "گفتن نرگس رو شنیدم و بعد نگاه ناباور باباجون رو.
باباجون به آني برگشت سمت خان عمو که نگاهش پایین بود و شماتت بار گفت:
باباجون –ایشون دست رو عروس من بلند کردن ؟
و نفهمیدم خان عمو از شرم سرش رو بالا نیورد و یا برای چشم تو چشم نشدن با برادرش.
ملیكا که خودش رو به حد کافي محق ميدونست شروع کرد به شونه و قفسه ی سینه ی من مشت زدن و گفتن:
ملیكا –شما که نمي دونین من چي دیدم ؟ این کثافت داشت یه غلط اضافي مي کرد.
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍
https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem