eitaa logo
هیئت‌جامع‌دختران‌حاج‌قاسم
1.1هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
1.1هزار ویدیو
22 فایل
﷽ هیئت‌جامع‌دختران‌حاج‌قاسم مشاوره مسابقه نقش نگار و جشنواره طهورا : @kashan_1403 _________________________________ مدیر کانال دختران حاج قاسم : @h_d_hajghasem_120
مشاهده در ایتا
دانلود
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 . نه میشه باورت کنم .... نه میشه از تو رد بشم نه میشه خوبه من بشی ..... نه میشه با تو بد بشم ما قسمت هم نبودیم درست ، ولی درد داشت این بی توجهی . توقع این همه بی توجهی رو نداشتم . دلم درد داشت و کاش می تونستم فریاد بزنم و همه ي دردم رو بیرون بریزم . دلم می خواست برم ولی پاي رفتن نداشتم . میخ شده بودم به زمین. مغرم فرمان می داد برو و دلم با ضرب وزور به قدم هام فرمان ایست داده بود . عقلم می گفت دیگه جاي موندن نیست و دلم فریاد می زد شاید هنوز فرصتی باقی باشه . نه ساده اي نه خط خطی ..... نه دشمنی نه همنفس نه با تو جاي موندنه ........ نه مونده راهه پیش و پس کاش میتونستم از لحظه هام خطش بزنم که اینجور از رفتارش آشفته نشم . ولی چیکار می کردم که این مارال تازه پا گرفته ، هستی جدیدش رو از امیرمهدي داشت . مگه می شد راه جدیدي که در پیش گرفته بودم رو ادامه بدم و نقش امیرمهدي رو ندید بگیرم ؟ کجا برم که عطره تو نپیچه تو ي لحظه هام ........... قصمو از کجا بگم که پا نگیري تو صدام دوست داشتن که شاخ و دم نداشت ، داشت ؟ من که می دونستم قول و قرارم با خدا چیه ؟ من که می دونستم تفاوت عقاید ما جایی براي یکی شدن نمی ذاره ! پس باید می رفتم ولی می تونستم عشقش رو براي خودم نگه دارم امیرمهدي هر چی که بود ، خشکه مذهبی و زیادي معتقد ، خنثی یا بی تفاوت ، من دوسش داشتم . عاشق بهشت نشسته روي لبخندش بودم و نگاه به بند کشیده ش .۰ عاشق بارون حرفاش که روحم رو تازه می کرد و لحن محجوبانه ش . صداي " به سلامتی گفتن همزمان طاهره خانوم و نرگس باعث شد نگاهشون کنم . لبخند طاهره خانوم کمی غیر واقعی بود و نگاه نرگس دلخور . اون لحظه نخواستم هیچ چیزي رو تعبیر کنم و براي خودم رویابافی کنم . فقط به رفتن و فرار از اون خونه واون صورت بی تفاوت فکر می کردم. 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📓 📖 بي اختیار هر دو دستم رو روی صورتم گذاشتم و مبهوت نگاهش کردم. من رو زد ؟.... برای چند ثانیه بهش خیره شدم . آماده بود تا باز هم کارش رو تكرار کنه . انگار هنوز دلش خنك نشده بود. خیره بودنم رو صدای بلندی پایان داد. صدای بلندی پرسید: -چي شده ؟ و چقدر صداش به نرگس شباهت داشت. ملیكا پر خشم ، خیره تو چشمای ناباورم فریاد زد: ملیكا –چي شده ؟ ... از این خانوم بپرس که معلوم نیست با اون پسره اینجا داشت چه غلطي مي کرد ؟ صدای مامان طاهره ، پریشون و حیرت زده از پشت سرم شنیده شد که داشت تند خودش رو به ما مي رسوند: مامان طاهره –اینجا چه خبره ؟ قبل از مامان طاهره ، نرگس جلو چشمام ظاهر شد و با چشمای گشاد شده زل زد به دستم که روی صورتم بود. صدای خان عمو و بعد هم باباجون تو حیاط طنین انداخت. نرگس رو کرد به باباجون : نرگس –بابا! و همین حرف باعث شد باباجون به دو خودش رو به ما برسونه. دستم رو از روی صورتم برداشتم . مي خواستم غیر مستقیم به آدم های دورم نشون بدم ملیكا چیكار کرده و خوب موفق بودم چرا که "هین "گفتن نرگس رو شنیدم و بعد نگاه ناباور باباجون رو. باباجون به آني برگشت سمت خان عمو که نگاهش پایین بود و شماتت بار گفت: باباجون –ایشون دست رو عروس من بلند کردن ؟ و نفهمیدم خان عمو از شرم سرش رو بالا نیورد و یا برای چشم تو چشم نشدن با برادرش. ملیكا که خودش رو به حد کافي محق ميدونست شروع کرد به شونه و قفسه ی سینه ی من مشت زدن و گفتن: ملیكا –شما که نمي دونین من چي دیدم ؟ این کثافت داشت یه غلط اضافي مي کرد. 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem