eitaa logo
هیئت‌جامع‌دختران‌حاج‌قاسم
1.1هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
1.1هزار ویدیو
22 فایل
﷽ هیئت‌جامع‌دختران‌حاج‌قاسم مشاوره مسابقه نقش نگار و جشنواره طهورا : @kashan_1403 _________________________________ مدیر کانال دختران حاج قاسم : @h_d_hajghasem_120
مشاهده در ایتا
دانلود
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📖 عادي بود و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده . اروم نشست کنارم و خیلی عادي تر گفت . امیرمهدي – خب داشتیم درباره ي چی حرف می زدیم ؟ می خواست با سکوت درباره ي موضوع به وجود اومده به کجا برسه ؟ سکوت دواي درد من نبود . باید میگفتم . براي همین با هر سختی اي بود دهن باز کردم . من – باید یه چیزي رو توضیح بدم ! امیرمهدي –بعدا راجع بهش حرف می‌زنیم این دفعه من دستم رو به علامت ادامه ندادن جلوش گرفتم . من – نه . باید بگم . مهمه . خیلی مهمه . ممکنه بعدش نیاز باشه به جاي حرف زدن ، براي ادامه ي این فرصت فکر کنی . باید زودتر می گفتم . تکیه داد به پشتی نیمکت و نشون داد اماده‌ي شنیدنه . کاش همه چیز رو دور تند قرار می گرفت و می تونستم با سرعت نور از پویا حرف بزنم تا زودتر راحت شم . تا زودتر بفهمم عکس العمل امیرمهدي چیه . تا اون ترس نشسته تو تنم میل رفتن پیدا کنه . میگن ترس برادر مرگه و واقعاً راست گفتن . چون ترس از دست دادن امیرمهدي ، خود خود مرگ بود . و من داشتم با تک تک سلولاي بدنم تجربه‌ش می کردم . وقتی میدونستم احساسمون دو طرفه ست ، وقتی محبت عاشقانه ش رو تجربه کرده بودم ، نداشتنش مساوي می شد با مرگ . نفس عمیقی کشیدم . من – قبل از سقوط هواپیما قرار بود با پویا ازدواج کنم . البته هنوز بهش بله نگفته بودم ولی انقدر رابطه مون صمیمی بود که مطمئن باشه ته ته اون رابطه ختم می شه به ازدواج . بعد از خواستگاریش با صلاح دید بابام براي آشنایی بیشتر با هم رفت و آمد داشتیم . از اول تو یه مهمونی باهاش آشنا شدم و بیشتر رفت و آمدمون هم شد رفتن به همون مهمونیا . بی حجاب .... با لباساي ..... چقدر سخت بود اعتراف به چیزهایی که میدونستم امیرمهدي به شدت باهاش مخالفه و اگر زمین و آسمون هم یکی بشه از اعتقادش بر نمی گرده . سخت بود گفتن از اینکه پویا من رو با چه لباس هایی دیده . حس می کردم دستی دور گردنم قرار گرفته و دائم بهش فشار میاره تا نفسم بند بیاد . " لعنت " ي به پویا فرستادم . بدترین قسمت ماجراي ما گفتن همین ارتباط بود . 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem
💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍💚🤍 🤍💚🤍💚🤍 💚🤍💚🤍 🤍💚🤍 💚🤍 🤍 ✨﷽...✨ 📓 📖 امیرمهدی –کِي ؟ من –بعد از دعوامون تو پاساژ . همون باری که رفتیم برای خرید پارچه. چند ثانیه ای سكوت کرد که باعث شد بیشتر ازش فاصله بگیرم و مستقیم نگاهش کنم. من –یادت اومد ؟ سر تكون داد: امیرمهدی –آره . یادمه . ولي من تنبیه ت نكردم. من –پس اون بي تفاوتیت بعد از اون همه بي خبری چي بود ؟ امیرمهدی –کدوم بي تفاوتي ؟ انقدر مظلومانه پرسید که نتونستم لب های کش اومده م رو کنترل کنم. من –همون روز تو خونه تون . ابرویي بالا انداخت: امیرمهدی –همون روز که شما داشتي با صدات هنرنمایي مي کردی ؟ من –بله .. که منم از هولم... با خنده حرفم رو ادامه داد: امیرمهدی –خوندی .. ممد نبودی ببیني.... هر دو با هم خندیدیم. امیرمهدی –تنبیه ت نكردم . با خودم درگیر بودم . باید فكر مي کردم . با اون همه تفاوت باید عقل و دلم رو یكي مي کردم . بعضي شبا انقدر فكرم درگیر بود که تا چند ساعت نمي خوابیدم . با بابا حرف زدم .. با محمدمهدی... تصمیم داشتم اول تو همه چي با خودم کنار بیام بعد بیام جلو . مطمئن بیام جلو. من –راحت تونستي کنار بیای ؟ امیرمهدی –به هیچ عنوان . یه بار که کسي خونه نبود از زور عصبانیت داد زدم . انقدر که حس کردم حنجره م خش برداشته . من با هیچ چي راحت کنار نیومدم . فقط سعي کردم اول از همه خدا رو در نظر بگیرم همین . تو کربلا از خدا خواستم که اگر قسمت هم هستیم سالم برگردم . همون روز هم اتوبوسمون منفجر شد. خندید. 💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍💚🤍 https://eitaa.com/heyatjame_dokhtranhajgasem