#شهید_ابوطالب_عزمی
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
#درس_عبرت
یه شب من (همرزم شهید) و ابوطالب جهت سركشی به یكی از ستادهای نواحی رفتیم و در كمال تعجب دیدیم كه چهل بسیجی در داخل ستاد خوابیده اند، بدون اینكه حتی یه نگهبان برای محافظت و پاسداری از ستاد بگذارند ،من خیلی عصبانی شده بودم و میخواستم بیدارشون كنم . ولی ابوطالب مانع اینكار شد و از من خواست كه همه كارها رو به او محّول كنم و او بلافاصله همه چهل جفت كفش رو جمع كرد و داخل ماشین ریخت و از من خواست كه بریم. و ما هم بدون سر وصدا به سپاه برگشتیم. ساعت حدود 9 صبح روز بعد بود كه دو تن از اهالی و بسیجیان ستاد به سپاه مراجعه كردند ، و آن دو نفر هم به محض رسیدن به یكی از مسئولین شروع كردند به اظهار گلایه" كه آقا دیشب ریختند داخل ستاد و تمامی كفشهامون رو بردند... و او كه همچنان میگفت، ابوطالب خطاب به آن دو نفر گفت : نكند آقایون از ما میخوان كه براشون نگهبان بذاریم. اون دو نفر با شنیدن این حرف خجالت كشیدند و سرشون رو پایین انداختند و رفتند.
چند شب بعد ابوطالب از من خواست كه یكبار دیگه به اون ستاد بریم ،