نشسته بودم کنج ِهمیشگیم ،
رو به روی ضریح ، از دلتنگی کربلا
به عمهجانم پناه آوردم .
یه خانمی اومد دست گذاشت رو شونم گفت ؛
- شما اهل کربلایی ؟ از کربلا اومدی ؟
و من جون کندم تا بگم ، نه ..
تا بگم من دورم ازش ،
تا بگم من کشتهی فراق ِکربلام ..
ز خُمِ نگاه ِمستت ، بچکان نم ِشرابی . .
هیهآت ؛
حی علٰی العزا !
هزارسال گذشت از حکایت مجنون ،
هنوز مردم صحرا نشین سیه پوشاند . .