جدی جدی یک هفته گذشت ؟
یعنی این اتفاقها خواب نبود ؟ من هنوز منتظرم بیدار بشم از خواب و واسه کابوس ِاز دست دادنت صدقه کنار بزارم ، تصدقت ..
هیهآت ؛
بعد از من چیزهایی که دوست داشتم را از یاد نبر . شعر را ، باران را ، ماه را ، خودت را ، خودت را ،
بیشترین غم رو اونجایی حس کردم ؛
که دیدم دارن روی تو خاک میریزن
ولی کاری از دستم برنمیاومد ..
شرمندهات شدم (:
هیهآت ؛
تو میروی بهسلامت ، سلام ما برسانی . .
مارا به سخت جانی خود این گمان نبود ،
که بخواهیم باشما وداع کنیم !