وقتی این مثلا آدمبزرگا اینا رو بخونن احتمالا یه جوون میبینن که تصمیم گرفته با خیالات خام خودش زندگی کنه. اما نه، کسی که همچین فکری رو میکنه، یا هیچوقت چیزی رو از ته دلش نخواسته یا برای داشتن هیچچیز و هیچکسی نجنگیده. راستش این آدما نمیدونن، نمیدونن که والیبال برای من پناه نبود. جایی نبود که آدم بعد از تموم شدن جنگ به اون برمیگرده. والیبال میدون جنگ من بود؛ جایی که بارها شکستم، بارها مردم، و بارها دوباره متولد شدم. والیبال برای من از معدود چیزهایی بود که توی دنیا ارزش جنگیدن داشت، ارزش زمین خوردن، ارزش شکستخوردن و دوباره بلند شدن.
بعضی آدما برا رسیدن به آرزوهاشون میجنگن؛ ولی من نه. برای من نرسیدنو از قبل نوشته بودن. اتفاقا تنها چیزی که همیشه مطمئن بودم هیچوقت بهش نمیرسم، همین رویا بود. شاید واسه همینه که همه فکر میکنن من فقط به این ورزش زیادی وابسته شدم و آیندهای برام نداره. ولی هیچکدومشون تا بحال به این فکر کرده که ممکنه همین ورزش، خاستگاه زندگی من باشه؟ تنها دلیل ادامهدادنم؟ اره، من والیبال بازی نمیکنم که ازش لذت ببرم یا حتی به جایی برسم. من برای زنده موندنه که والیبال بازی میکنم، من برای زندهموندنه که حاضر شدم توی نبرد به این سختی بیام و بجنگم و حتی شکستخوردنها رو، حتی غم نرسیدنها و نشدنها رو به جون بخرم.
اگه یه روزی مجبور بشم والیبالو کنار بذارم، مردم فقط ورزشکاری رو میبینن که دیگه بازی نمیکنه و کفشاشو کنار گذاشته؛ ولی هیچکدوم از اونها نخواهد فهمید که اون روز، روزیه که دختری رو به خاک سپردن، که سالها پیش، روی کفپوشای سرد سالن، دقیقا بین دستدفاع و توپش، دقیقا وسط همون زمین لعنتی، برای اولین بار خودشو پیدا کرده بود.
این دنیا که کلا واژگون بود، شاید اینم یکی از اون شرطای متناقض و لعنتیشه. شاید شرط فهمیدن اینکه رویات چقدر ارتفاع داره اینه که حداقل یه بار ازش سقوط کنی، حداقل یه بار با سر بخوری زمین و بشنوی صدای تلخ شکستن لیوان اون رویا رو. اصلا شاید معیار بدیام نباشهها، برای اینکه بفهمی اصلا ارزششو داره؟
وقتی بهت میگم leave me alone یعنی leave me alone سردرد عزیز. نمیدونم، یا زبون آدمیزاد حالیت نیست یا حتما من دارم با دیوار حرف میزنم؟ ببین بیا یه معامله کنیم، یا kill me یا leave me، انتخابم با خودت،اه.