اگه یه روزی مجبور بشم والیبالو کنار بذارم، مردم فقط ورزشکاری رو میبینن که دیگه بازی نمیکنه و کفشاشو کنار گذاشته؛ ولی هیچکدوم از اونها نخواهد فهمید که اون روز، روزیه که دختری رو به خاک سپردن، که سالها پیش، روی کفپوشای سرد سالن، دقیقا بین دستدفاع و توپش، دقیقا وسط همون زمین لعنتی، برای اولین بار خودشو پیدا کرده بود.
این دنیا که کلا واژگون بود، شاید اینم یکی از اون شرطای متناقض و لعنتیشه. شاید شرط فهمیدن اینکه رویات چقدر ارتفاع داره اینه که حداقل یه بار ازش سقوط کنی، حداقل یه بار با سر بخوری زمین و بشنوی صدای تلخ شکستن لیوان اون رویا رو. اصلا شاید معیار بدیام نباشهها، برای اینکه بفهمی اصلا ارزششو داره؟
وقتی بهت میگم leave me alone یعنی leave me alone سردرد عزیز. نمیدونم، یا زبون آدمیزاد حالیت نیست یا حتما من دارم با دیوار حرف میزنم؟ ببین بیا یه معامله کنیم، یا kill me یا leave me، انتخابم با خودت،اه.