من دیگه نمیتونم واقعا با مغزم کنار بیام اصلا اونو با من تنها نزارید و از من جداش کنید لطفا اون از همه بیشتر باعث میشه حال من به هم بریزه دیگه نمیخوامش که هیچ جا باهام باشه یا من میتونم یه جایی باشم بدون اون و با حال خوب یا اون میتونه بدون من باشه و دست از سر من برداره دو دقیقه استراحت کنه حداقل تو خواب ولم کنه بزاره یکم فکرم آروم باشه ولی مشکل اینه اون کارشو خوب بلده، بلده تو خوابم کی رو بیاره که الان دیگه نیست که دلم براش تنگ شده که نباید بهش فکر کنم ولی میاد و ی صحنه ی ساختگی قشنگ میسازه تا بعدش کل روزمو زشت کنه چون میدونه درست نقطه ضعف من چیه دائماً منو میکشونه به سمت اون چیز با دیدن هر چیزی منو به فکرش میندازه تا نتونم فراموشش کنم نمیدونم چشه چی کار میکنه که بلده همیشه به ی نحوی افکاری رو ببافه و منو تو خواب و بیداری باهاشون بازی بده که حال من همیشه بد بمونه.
یکبار دیگه زندگی بهم ثابت کرد ک اگه یه روز بهم خیلی خوش گذشته فرداش حتما گند میخوره تو حالم.
از کلاس تا خونه پیاده اومدم و اونجاعم یک ساعت تو گرما بودم بعدشم پنج طبقه پله رو اومدم بالا و حالا فقط میتونم فحش بدم.