از شناسنامههایمان پیرتریم
از قلمهایمان لاغرتر
و اتاقی که در آن میخوابیم
به قدرِ مردهی ما جا دارد
بسترم
سختتر از پینههایی است
که پدر
وازلینشان میمالید
تا مهربان شوند
هفتاقلیم
در دلم گم میشود
و قلمرویِ ما
هزار شرق و غرب رنگین است
چشمهها
از چشم چپم میجوشند
و آبشارها
در دلم کَف میکنند
که اینقدر
خانهام بر آب است و
حالم خراب.
«هومن هویدا.»
«ما به آرامی میمیریم، بیآنکه کسی بفهمد؛ شبیه درختی که ریشههایش در سکوتِ خاک میپوسد.»
تا همهی ما در پاییز
در گلهای داوودی غرق نشدیم
تند پارو بزن.
درد میآید و میرود
اما
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است.
تند پارو بزن
تا عمر به پایان نرسیده است
به خانه برویم، سرد است
چراغ راهرو را روشن گذاشتهام
کسانی دیر آمدند چراغ را خاموش کردند
کاش دزد بودند
حالا که شب میشود
به یاد تو هستم.
کاش
خداحافظی نمیکردی و میرفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره میکند
که چرا من
هنوز جهان را ترک نکردهام
من که قلب فرسوده دارم
من که باید با قلب فرسوده
کمکم تو را فراموش کنم.
«احمدرضا احمدی.»
هیام...
ای صبا! با تو چه گفتند که خاموش شدی؟
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی؟
تو که آتشکدهی عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی؟
به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را
که خود از رقت آن بیخود و بیهوش شدی؟
تو به صد نغمه زبان بودی و دلها همه گوش
چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی؟
خلق را گرچه وفا نیست ولیکن گل من!
نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی
تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از توست
تو هم آمیخته با خون سیاووش شدی
ناز میکرد به پیراهن نازک تن تو
نازنینا چه خبر شد که کفنپوش شدی؟
چنگی معبد گردون شوی ای رشک ملک!
که به ناهید فلک همسر و همدوش شدی
شمع شبهای سیه بودی و لبخندزنان
با نسیم دم اسحار، همآغوش شدی
شب مگر حور بهشتیت به بالین آمد
که تواش شیفتهی زلف و بناگوش شدی؟
باز در خواب شب دوش تو را میدیدم
وای بر من که توام خواب شب دوش شدی!
ای مزاری که صبا خفته به زیر سنگت!
به چه گنجینهی اسرار که سرپوش شدی
ای سرشک این همه لبریز شدن، آن تو نیست
آتشی بود در این سینه که در جوش شدی
شهریارا! به جگر نیش زند تشنگیام
که چرا دور از آن چشمهی پرنوش شدی.
«شهریار.»